|
همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است -- مولوی |
ادب
| (22.05.88)(13.08.09)  |
بازتابِ اندیشۀ تجدّد در شعرِ مشروطه و گرایش هایِ نوجویانۀ پسا مشروطه
ایرج خادمی
تجدّد در معنایِ وسیعِ کلمه، که گسستن از ارزش هایِ کهنه و فرسوده و جایگزین کردنِ آن ها با ارزش هایِ نو باشد، خواستِ تازه ای نیست و در همۀ مقاطعِ تاریخ و همۀ ابعادِ شکل دهندۀ حیاتِ فردی و اجتماعی، از جمله بُعدِ موردِ بحثِ این نوشتار، استمرار داشته است، چنانکه حافظ در مطلعِ یکی از غزل هایِ مشهورش آرمانِ نوجويیِ خود را به این شکل بازتاب می دهد:
بیا تا گُل برافشانیم و مِی در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دَراندازیم !
و مولوی در شرحِ نوزايی اَش در فرهنگی نو، به زبانی روشن و تکان دهنده می سراید:
مُرده بُدم، زنده شدم، گریه بُدم، خنده شدم
دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاینده شدم
تابشِ جان یافت دلم، واشد و بشکافت دلم
اطلسِ نو بافت دلم، دشمنِ این ژَنده شدم !
| (18.06.87)(08.09.08)  |
مروری بر شاهنامه فردوسی و ایلیاد هومر
درسهای امروزی در متون دیروزی
به قلم امین بنانی، استاد ممتاز تاریخ ایران و ادبیات فارسی
در تابستان 1963 پس از مرور دقیقی در تمامی متن شاهنامه و مقابله آن با ترجمه ی ملّخص آن به نثر انگلیسی توسط روبن لوی، مقدمه ای بر آن ترجمه نوشتم. اتفاقاً چند ماه پیش از آن ترجمه انگلیسی ایلیاد هومر را توسط اون لتیمور خوانده بودم. طبیعتاً هرّای کوسها و هیاهوی پهلوانان هر دو حماسه در گوشم گاه هماهنگ میشدند و گاه به هم میتاختند. در آن مقدمه که عنوانش را "فردوسی و هنر حماسه ی تراژیک" گذاشتم مقایسه و مقابله ی کوتاهی از آن دو اثر نمودم به امید اینکه خواننده ی غربی را که بخیالم با ایلیاد آشناست از آنراه با شاهنامه آشنا کنم.
در عرض این چهل سال گذشته هیچوقت از شاهنامه دور نبوده ام و آنچه را که همکاران دانشمندم مانند شاهرخ مسکوب و دیک دیویس و دیگران نوشته اند به دقت خوانده ام و بویژه با اشتیاق منتظر انتشار هر مجلد تازه ای که جلال خالقی مطلق آماده میکند بوده ام. در اواخر پائیز 2005 با خواندن ترجمه ی شاهنامه به سبک نقالی توسط دیک دیویس سرگرم بودم که ترجمه ی تازه ی ایلیاد توسط ربرت فیتزجرالد بدستم رسید و آنرا از اول تا آخر خواندم. بار دیگر مخالف خوانیهای دو حماسه گوشم را پر کرد و مرا وادار به نوشتن دنباله ای بر آنچه بیش از چهل سال پیش نوشته بودم نمود. این بار به کمک آنچه که بیشتر از غور و جستجو در شاهنامه دستگیرم شده بود نه به شباهتهای نوعی و ظاهری که بین دو اثر فراوان است، بلکه به تفاوتهای ژرف و ریشه ای آنها پرداختم. سپس به پیشنهاد دوست دانشمندی مطالب نوشته ی کهنه را با مرور تازه پیوستم و آمیختم و این مقاله را در بازخوانی شاهنامه و ایلیاد ساختم.
پیش از آنکه خواننده ی آگاهی به مقایسه اثری که در قرن دهم میلادی از متن کتبی منثور محرزی به نظم درآورده شده با داستان دیگری که نزدیک به دو هزار سال پیش از آن نوشته شده ایراد بگیرد باید یاد آور شوم که بخشهای اساطیری آغاز شاهنامه تقریباً به همان زمان دورباستانی ایلیاد برمیگردند. ریشه ی آنها در اوستاست و بازگوئی است از داستانهای مزدائی و زردشتی آفرینش. برای ایرانیان دقیقاً همان کوششی است برای خودشناختی و هویت که ایلیاد برای یونانیان.