|
همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است -- مولوی |
تاریخ
| (22.05.88)(13.08.09)  |
مفهوم نور در ادیان ایرانی
نویسنده: موژان مومن
برگرداننده: بهزاد یزدانی
نظریه ای که مقالۀ حاضر مطرح می کند این است که در سراسر تاریخ ایران، تا آنجایی که این تاریخ را می شود بازسازی کرد، نور به عنوان نزدیکترین شییء این جهان مادی به عالم الهی، نقش خاصی را در ادیان ایرانی ایفا کرده است.
در آغاز لازم است چند نکته را روشن سازیم. نخست آنکه با توجه به پنج هزار سال سابقۀ تحول در اندیشۀ مذهبی ایرانی، در این مقاله تنها می توانیم به چند فقره از نکات برجستۀ این مبحث اشاره کنیم، بنا بر این مقاله ای که پیش رو دارید به هیچ وجه مدعی کمال نیست. دوم آنکه تمرکز ما بر بُنمایۀ نور در دین ایرانی بدان معنی نیست که نور در دیگر اندیشه های دینی جهان حائز نقش مهمی نبوده است. کافی است که به کاربرد نور در کلیساهای مسیحی توجه کنیم تا به اهمیت آن در دیگر نهادهای دینی واقف شویم. اما امیدواریم که در خلال مقالۀ حاضر روشن گردد که چرا ما نقش ویژۀ نور در دین ایرانی را -که شاید بی بدیل در هر نظام دینی دیگر باشد- مورد بحث قرار می دهیم. سوم آنکه گرچه ما در این مقاله از واژۀ "نور" استفاده کرده ایم، اما آنچه مورد نظر ماست مفهومی ایرانی است که هرچند ایرانیان در طول هزاره ها مفاهیم مختلفی را به آن مربوط ساخته اند ولی منظورشان آن گونه نور درخشانی است که از خورشید ساطع می شود نه نور ضعیفی که یک ستاره یا یک شمع در فضایی تاریک می پراکند. شاید با کاربردِ لغاتی چون "درخشش"، "تلالو" یا "جلال" منظور بهتر درک گردد. اما در این مقاله ما با استفاده از همان کلمه سادۀ "نور" کارمان را ادامه خواهیم داد.
| (11.05.88)(02.08.09)  |
اسطورههای آفرینش و حجاب : آیا زن ایرانی آزاد است یا در بند؟
مینو درایه
برگردان : حوریوش رحمانی
در جوامعی که با معیارهای دینی اداره میشود، جنسیّت در درون ساختارهای ارزشی ِ برخاسته از چنین معیارهائی شکل میگیرد. از اینرو مطالعه در مورد "تقدّس" (خدا وخدایان یا حقیقیت کلّی و غیره) و افسانههای دینی یا اسطورهها (۱) به درک این مسئله کمک میکند که چگونه و چرا و به چه منظور مفاهیمی مانند "اطاعت"، فریب، انگیزههای جنسی وجنسیّت و غیره طی فرایندی شکل میگیرند. در اینجا اصطلاح "فرایند" را بکار میبریم چه که این شکل گیریها تدریجی بوده غالباً تحت تأثیر عواملی مانند فرهنگ و سیاست قرار دارند.
| (11.05.88)(02.08.09)  |
«خورنق» و روايت رنج انسان
پیرایه یغمایی
به هم پيوسته ايم
با پاشنه های پا در گِل
با پيشانی ها خاک گرفته
به هم پيوسته ايم
با نگاه مان که اشک آن را
چهار شقه می کند...
به هم پيوسته ايم.
و هر تپش بيل و کلنگ را
تقطيع می کنيم
اگر چه بارها از خورنق غرور،
به زيرمان افکنده باشند ..
"بریده ای از یک شعر بلند اثر همین نویسنده"
تاريخ ساسانيان به دلائل سياسی و جنگ با روم، هيچگاه از تاريخ كشورهای كوچك آرامی ـ عربی كه در نواحی شام پديد می آمد،از قبيل«نبطيان»(۱)، «تدمريان»(۲) و غيره ... جدا نبود. اما در اواخر قرن سوم ميلادی همه ی اين تمدن های کوچک نابود شدند و جای خود را به اعراب «غسانی» دادند كه دست نشانده ی روم و دشمن سر سخت ايران بودند.
| (11.05.88)(02.08.09)  |
رستم و دين زرتشتی
دیک دیویس
برگردان: بهزاد یزدانی
بسیاری از نوشته ها در باره رستم، فرضی تلويحی در بر دارند که گرچه به ندرت به صراحت بیان می شود اما فحوایش اینست که : "رستم بزرگترین پهلوان ایران پیش از اسلام است؛ ایران پیش از اسلام زرتشتی بود؛ پس رستم، پهلوانی زرتشتی بود." رستم را با دفاع از ايران برابر دانستن، درهم تنیده شدن افسانه او با شش نسل از پادشاهان ايران در شاهنامه فردوسی، و تاکیدِ غالب بر این که آئین زرتشتی دین رسمی سلاطین و سلسله حکومت های ایران در پیش از اسلام، به خصوص در دور ساسانیان، بوده زمینه را برای این پیش فرض فراهم کرده است (۱). اما پادشاهانی هستند که فردوسی آنها را مسلما پيش-زرتشتی می داند و از نظر تاریخی معلوم نیست رستم از چه کسان و چه متصرفاتی محافظت می کند. پدیدار شدن زرتشت در شاهنامه و گرویدن خاندان سلطنتی به دین زرتشتی برابر با زمانی است که رستم از دربار ایران روی می گرداند و به قلمرو خود در سیستان می رود و تا ابد گوشه عزلت می گزيند. این واقعیت، همراه با غیبت درخور توجه نام او از منابع زرتشتی، بیانگر آنست که شاید رستم را پهلوانی زرتشتی دانستن فرضی ناموجه باشد .(۲)
| (18.06.87)(08.09.08)  |
مروری بر شاهنامه فردوسی و ایلیاد هومر
درسهای امروزی در متون دیروزی
به قلم امین بنانی، استاد ممتاز تاریخ ایران و ادبیات فارسی
در تابستان 1963 پس از مرور دقیقی در تمامی متن شاهنامه و مقابله آن با ترجمه ی ملّخص آن به نثر انگلیسی توسط روبن لوی، مقدمه ای بر آن ترجمه نوشتم. اتفاقاً چند ماه پیش از آن ترجمه انگلیسی ایلیاد هومر را توسط اون لتیمور خوانده بودم. طبیعتاً هرّای کوسها و هیاهوی پهلوانان هر دو حماسه در گوشم گاه هماهنگ میشدند و گاه به هم میتاختند. در آن مقدمه که عنوانش را "فردوسی و هنر حماسه ی تراژیک" گذاشتم مقایسه و مقابله ی کوتاهی از آن دو اثر نمودم به امید اینکه خواننده ی غربی را که بخیالم با ایلیاد آشناست از آنراه با شاهنامه آشنا کنم.
در عرض این چهل سال گذشته هیچوقت از شاهنامه دور نبوده ام و آنچه را که همکاران دانشمندم مانند شاهرخ مسکوب و دیک دیویس و دیگران نوشته اند به دقت خوانده ام و بویژه با اشتیاق منتظر انتشار هر مجلد تازه ای که جلال خالقی مطلق آماده میکند بوده ام. در اواخر پائیز 2005 با خواندن ترجمه ی شاهنامه به سبک نقالی توسط دیک دیویس سرگرم بودم که ترجمه ی تازه ی ایلیاد توسط ربرت فیتزجرالد بدستم رسید و آنرا از اول تا آخر خواندم. بار دیگر مخالف خوانیهای دو حماسه گوشم را پر کرد و مرا وادار به نوشتن دنباله ای بر آنچه بیش از چهل سال پیش نوشته بودم نمود. این بار به کمک آنچه که بیشتر از غور و جستجو در شاهنامه دستگیرم شده بود نه به شباهتهای نوعی و ظاهری که بین دو اثر فراوان است، بلکه به تفاوتهای ژرف و ریشه ای آنها پرداختم. سپس به پیشنهاد دوست دانشمندی مطالب نوشته ی کهنه را با مرور تازه پیوستم و آمیختم و این مقاله را در بازخوانی شاهنامه و ایلیاد ساختم.
پیش از آنکه خواننده ی آگاهی به مقایسه اثری که در قرن دهم میلادی از متن کتبی منثور محرزی به نظم درآورده شده با داستان دیگری که نزدیک به دو هزار سال پیش از آن نوشته شده ایراد بگیرد باید یاد آور شوم که بخشهای اساطیری آغاز شاهنامه تقریباً به همان زمان دورباستانی ایلیاد برمیگردند. ریشه ی آنها در اوستاست و بازگوئی است از داستانهای مزدائی و زردشتی آفرینش. برای ایرانیان دقیقاً همان کوششی است برای خودشناختی و هویت که ایلیاد برای یونانیان.