سخنران: رضا فانی یزدی
گرداننده: منصور تائید
محل: کتابخانه لوس آلتُس/ کالیفرنیای شمالی

ابتدا معرفی رضا فانی توسط منصور تائید انجام گرفت. و مضمون صحبتهای رضا فانی بدین قرار بود که:
صحبت اینست که آینده ایران چیست واینکه ایران چه مشکلی داشته که به اینجا رسیده است. موضوع در ارتباط با آینده ایران است ولی برای تحلیل آینده نمی توان به گذشته نگاه نکرد. مطمئنا ً در گذشته طرحها و پرسشهائی بوده که معوق مانده و تا آنها پاسخ داده نشود امکان اینکه در جامعه ما یک نظام آزاد و حقوق بشری داشته باشد وجود ندارد.
برای نظر به گذشته باید به دوران مشروطه و پس از مشروطه نگاه گرد، که چرا مشروطه موفق نشد و اینکه آیا امروز با همان مسائل روبرو هستیم یا نه. اگر همانهاست که چرا حل نشده و اگر نیست چه مسائلی هست؟
من سعی میکنم خیلی فشرده بحثی را درمیان بگذارم و بعد هم یک گفتگوی جمعی بکنیم از این امکانی که بوجود آمده است.
برای اینکه کمی با وضعیت دوران مشروطه مواجه شویم بهتر است چند تا نقل قوق از حاج سیاح بیآوریم که دوران مشروطیت را زنده می کند. حاج سیاح فردی است به نام میرزا محمد علی محلاتی که در جوانی در ۲۳ سالگی با دست خالی ایران را ترک کرد و زبان فرانسه و انگلیس و آلمانی را آموخت. به چین و ژاپن راب پاسپورت آمریکائی سفر کرد و پس از ۱۸ سال به ایران برگشت، در سال ۱۸۷۷ و وضع ایران را اینگونه می بیند: “وضع ایران را عجیب می بینم. مدت مدیدی در خارجه بوده ام و تأسف ها به حال حاضر ایران وطن محبوب دارم که زیاد درحال تنزل است. همه به ظاهرسازی اکتفا می کنند. پس از ۱۸ سال دوری انتظار داشتم که تغییراتی در وضع مملکت انجام یافته باشد و مردم در رفاه و شهرها آباد شده باشد ولی با دیدن بندر بوشهر معلوم گشت که انتظاری بیهوده داشته ام.”
صحبت دیگر او اینکه: ” اگر گردش کنی (زمانیکه از بوشهر به تهران آمده بود) رعایا را در دهات می بینی، هزاران نفر از ایشان بقدر یک نفر اسباب ثروت و آسایش ندارد، حتی بسیاری ساتر عورت ندارند و گاهی در شبانه روز به غیر از علف صحرائی نمی خورند. این افراط و تفریط یک مملکت را قطعا ً دچار نابودی و اضمحلال خواهد کرد و در هیچ نقطه عالم این ترتیبات جاری نیست.”
مقدار تعصبات مذهبی و فرهنگی را از دید او ببینیم. می گوید: ” در نراق چند ورق قرآن سوخته را بیرون آورده­اند که این کار ِ بابیان است. دولت مصطفی خان عرب را مأمور کرد و او با ملای محمد یعنی میرزا محمد شریک و همدست بود و به جان مردم افتادند. مردم را برای تحقیق در یک جا جمع کردند، به محض اجتماع بدون سؤال و جواب همه را دستگیر کردند. بسیاری را کُشتند وتمام خانه ها را غارت کردند. زن و مرد و صغیر و کبیر آواره به اطراف شدند. قتل عمومی پدید آمد.”
این فضائی است که او از جهل و تعصب، وضعیتی که ملای ده با فراش حکومت چگونه از جهل و تعصب مردم استفاده می کنند، بیان می کند. وی می گوید که از امکانات کشور استفاده نمی شود. “راهها اسفالتی نشده، هدفها را زیر خاک پنهان، صحراها بایر ومردم در نهایت عُسرت هستند. افسوس که این مملکت دردست ما جاهلان مظلوم مانده است.”
این تصویرهائی است که حاج سیاح به ما ارائه میدهد. مشروطه را ما از قلم روشنفکران می بینیم ولی واقعا ً آنموقع چگونه بوده و چرا در دوران مشروطه که ۸۰% جمعیت بیسواد بودند و چطور روشنفکران توانستند حرکتی داشته باشند. بنظر می رسد این وضعیت باعث شد که یک اجماع همگانی ایجاد شد که بسیار مهم است.
یک اجماع همگانی از ناصرالدین شاه گرفته تا بخشی از روحانیون شیعه تا روشنفکران غرب دیده، همه وهمه از این وضعیت ناراحت بودند و به دنبال راه حلی هستند که وضعیت را تغییر دهند. دوران قاجار دروان زوال ایران بوده ، فقر و بیچارگی، ظلم وستم بوده و حکومت و درباریان خون مردم را در شیشه کرده اند و علماء در مقام حکام شرع ظلم و جور می کردند. و بیشتر از حکومت مرکزی قاجار قدرت داشته اند.
نظر آجودانی درباره سید شفتی است که چنان قدرتی در اصفهان داشته است که حکومت مرکزی فرع بر حکومت او بوده است. او آنقدر قدرت داشت که نه تنها در امور داخلی بلکه در مورد مسائل خارجی با سیاسیون خارجی وارد زدوبند می شدند. و انسان درستی نبود. اشتهارش فقط در ثروت نبود بلکه ۷۰ نفر را به حد شرع به قتل رسانده بود.
این تصویری است از قدرت مجتهدین آن زمان. و شاه برای خلع قدرت او با ۶۰۰۰ سپاه به او حمله می کند.
وضعیت اقلیتهای دینی بسیار اسف بار است. به روایت مرتضی راوندی اینطور است که: گفتگوئی است که بین داوود هارون با ناصرالدین شاه که تصویر خوبی از این وضعیت به ما میدهد که می گویند:
“یکروز در موقعی که ناصرالدین شاه با عمال خود در حرکت بود، داوود هارون خود را به شاه می رساند و میگوید: تورات حضرت موسی پشت و پناهت، قربان یهودی هستم و عرض دارم. من میدانم که رفع آزار یهودیان میسر نیست فقط استدعای ما اینست که هرکس مایل است که یهودیان را بزند هفته ای یکروز درمیدان مشق حاضر شود، ما نیز با فرزند و خانواده مان حاضر می شویم تا هرکس، هرقدر میل دارد ما را بزند تا دیگر ایام هفته آسود باشیم”
باز در سفری که ناصرالدین شاه به پاریس می کند کمیته آلیانس یهودیان برلین با ایشان دیداری دارد که جالب است بدانیم بر سر چه مسائلی صحبت کرده اند. این ملاقات در ۱۲ ژوئیه ۱۸۷۳ بوده و شاه اعلام کرده که تحت تأثیرگفته های یهودیان قرار گرفته است، اما پس از مدتی نمایندگان آلیانس ضمن نامه ای به شاه وضعیت یهودیان را اینطور توصیف می کنند: “کلیه جامعه یهود برای عمل یکنفر یهودی مجازات می شود. قسم یک نفر یهودی را قضات ایران قبول ندارند. یکنفر یهودی مسلمان شده وارث کلیۀ دارائیهای فامیل خود می شود. در بعضی از شهرستانها یهودیان حق بازکردن دکانهای خود را ندارند. یهودی مجرم چون مسلمان می شوند از کیفر معاف است. مالیات مخصوصی غیراز مالیات عمومی میگیرند. یهودی تأمین جانی ندارد و قاتل یهودی با پرداخت جریمه از مجازات معاف می شود.”
ناصرالدین شاه پس از صحبت با ملکم خان فرمانی صادر می کند که جالب است زیرا با وضعیتی که ما امروز در ایران داریم بسیار شباهت دارد: “طبق فرمان اعلیحضرت به اطلاع کلیه قضات فعلی و آتیه مملکت می رساند که شکایت از جماعت یهود راجع به اشخاص جدید الاسلام که در نتیجه خویشاوندی ادعای کلیه دارائیهای فامیل فوت شده را کرده اند به دست رسیده است. میل اعلیحضرت همایونی برآنست که ملل متنوعه تحت حمایت شاه به راحتی زندگی نمایند و به این مناسبت موقعی که یکنفر یهودی فوت می کند یک جدید الاسلام حق ندارد با یهودی بدرفتاری کرده و حق آنان را تصاحب نمایند ، بعنوان آنان که وارث منحصر بفرد می باشد. لازم است تمام کوشش خود را علیه اذیت برعلیه یهودیان بنمائید و این فرمان را مراعات کنید.”
جالبست که این قانون هنوز در ایران اجرا می شود یعنی یک جدیدالاسلام از دین یهود یا بهائی می تواند تمام اموال را تصاحب کند و خیلی ها هم کلاّش هستند و اینکار را میکردند. همین جاهاست که می بینیم چه مسائلی وجود داشت که روشنفکران به فکر بودند برایش راه حل پیدا کنند و آن مشکلات همچنان باقی مانده و جامعه هم همانطور هست.
درمورد بابیان و بهائیان که اصلا ً وضعیت بگونه دیگری بود و واقعا ً در تاریخ ایران به این جامعه بدترین و وخیم ترین به سر ِ آنان آمده است. چند نمونه را اینجا ذکر میکنم ه اندازۀ این خشونت و جنایتی که به این اقلیت رفته ببینیم چه بوده است. ” دولت برای سرکوبی قیام بهائیان در قلعه طبرسی بیش از هفده هزار و برای زنجان بیش از ۳۰ هزار و برای یزد و تبریز قریب به ده هزارنفر به توپ و تفنگ مسلح فرستاد. از همین مبارزه می توان فهمید چه وضعیتی پیش آمده بود. در قیام زنجان به رهبری ملامحمد علی زنجانی ملقب به حجّت از ۱۸ نفر ِ حروف حی، ۲۶۰۰ نفر از بابیان و از قشون دولت ۸۴۴ نفر کشته شد. از اهالی زنجان نیز حدود ۶۰۰ نفر به هلاکت رسیدند و پس از قیام حدود ۱۷۰ نفر از اسرای بهائی تیرباران شدند.
خود جسد ملامحمد زنجانی که در این درگیریها کشته شده بود، جسدش را ازخاک درآوردند، تکه تکه کردند وبه دروازه شهر آویزان کردند و سپس در ویرانه ها انداختند تا طعمه کرکس ها بشوند. برای اینکه ببینیم همین ملامحمد زنجانی چه فردی بوده است جالب است بدانیم که اعتضادالسطنه از قوم مجدالدوله می گوید شنیده ایم ه از میرزا تقی خان امیرکیبر که می گفت اگر ملا محمد علی دست از این مذهب برمیداشت او را رئیس لشکر می نمودم زیرا که درحیل جنگ و لشکر کشی بدیل نداشت.
درباره ارتباط با سرکوب بابیان ادوارد براون می گوید که پس از آنکه عده ای از آنان در مقام قبل ناصرالدین شاه برآمدند، دولت شدت عمل به جرح داد و عده ای از سران آنها را به طرز فجیعی کُشت. شیخ حسن خراسانی را با تیر پاره پاره کردند. ملافتح الله قمی ولی ملاعلی سحاب را در نیاوران بدن او را از چند جا سوراخ کردند و بُن شمع برآن فرود آوردند (شمع آجین)، و شمعها برافروختند و حاج علی خان فراش باشی حاجب الدوله، پشت اورا هدف گلوله ساختند و فراشانشان با کارد و دشنه او را پاره پاره کردند. ملاتقی شیرازی را نخست نعل اسب برپای او بستند و از آن پس با تخماق و میخ سرودستش را در هم شکستند و ملامحمد نجف آبادی را به دست خمپاره چیان سپردند تا نخست چشم او را برکندند و سپس نعش اورا به خمپاره بستند و آتش زدند. و حاج سلیمان خان را به اتفاق هاتف تبریزی بر حسب فرمان آقا حسن نایب فراشخانه به طهران آوردند و بدن او را سوراخ کردند و اهل طرب را حاضر کرده با ایشان از ارک سلطانی به طرف بازار عبور دادند . بدینگونه طی مسافت کرده و در بیرون دروازه شاه عبدالعظیم فراشان حاضر شده تن ایشان را چهارپاره کردند و از چهار دروازه بیآویختند. یعنی این صحنه هائی که با این اقلیتهای دینی و کسانیکه با اندیشه دینی و تحجر اسلامی مخالفت می کردند، این رفتار می شد. یعنی شکنجه عمومی و درگیر کردن بسیاری از مردم به این شکنجه و تنفر اجتماعی.
این تصویر دوران مشروطه بود.
آنچه بیشتر از همه برای زعمای حکومت و افراد منورالفکر بعنوان یک تلنگر جدی بود شکست مفتضحانه ایران نسبت به روس و پیمانهای گلستان و ترکمانچای بود که بخشهای زیادی از ایران از دست رفت و خسارات بسیاری پرداخت شد. این وضعیت خفّت بار آنقدر گران بود که نخبگان ایرانی که دیدند ایران به موقعیت خفت بار ذلت باری کشیده شده که همان اجماع عمومی را بوجود آورد که چگونه می توان از وضعیت بیرون آمد. این وضعیت خیلی شبیه به آن چیزی است که در ایران شاه هستیم. مثلا ً همین انتخابات باعث میشود که خیلی چنین احساسی بکنند که باعث یک اجماع عمومی برای تغییر وضعیت است. حالا موفق بشود یا نه معلوم نیست.
یکبار دیگر ایران در مقام شایسته خودش قرارگرفته که بقول سید جمال طباطبائی که از عباس میرزا نقل میکند ، می گوید که استیصال عباس میرزا اینست که اجنبی به من بگوید من چه باید بکنم. آفتاب که طلوع می کند اول به ما می تابد بعد به شما. خداوندگار عالم که نباید به شما بیشتر از ما لطف داشته باشد (چون خودش مسلمان بوده است) پس چطور است که شما اینقدر خوب می جنگید، اینقدر ادوات و تجهیزات دارید وما هیچ نداریم؟ این اوج استیصال نخبگان جامعه ماست که از زبان عباس میرزا بیرون آمده است.
این عنصر اساسی بود که به شکل گیری یک نیازعمومی تبدیل شد برای گذر به یک جامعه بهتر و پیشرفته تر. موجبات اصلی این گذار اصلاحاتی است که امیرکبیر در عرصه سیاستهای کشور آغاز می کند که خوب متأسفانه وقت کوتاه است. ولی این اصلاحات که عمر امیرکبیر کوتاه است متوقف می شود. و پس از آن ناصرالدین شاه مشیرالدوله را پس از ۱۲ سال سفارت خارجه به ایران آورد و به صدارت برگزید که خود ِ این عمل نشانه علاقه شاه به اصلاحات است. یعنی دعوت چنین فردی که فرنگ دیده بود مثل مشیرالدوله یا ملکم خان برای کمک به اصلاحات اجتماعی.
مشیرالدوله سعی کدر قدرت قضائی ملاها را محدود کند و در امور سیاسی فعالیتهائی کرد وتلاش کرد که ایران را به حالت بهتری برساند و بطور کلی سعی کرد قدرت حکام وملایان را محدود کند. در مجموع تلاشهائی که در جهت اصلاحات در دهه ۱۸۷۰ انجام شد موفق نبود. خود ِ ناصرالدین شاه خیلی خشنود نبوده است ولی شاهزاده­ها و رهبران مذهبی بسیار مؤثر هستند در شکل گیری سرکوبها و رفتارهای استبدادی آن دوران.
اصلاحات فقط محدود به شاه نبود، ازجمله به بخش روحانیون و رشنفکران هم کشیده شد. روحانیون دوبخش می شدند، یکی آنان که به اصلاحات توجه دارند هم آنان که اصلاح امور وحفظ کشور اسلامی یعنی بیضه ایرانی حفظ شود و حفظ این بیضه اولویت دارد مثل ثقه الاسلام تبریزی. ویکی عده ای بودند که می خواستند دین را تغییر دهند مثل طباطبائی وسران مشروطه.
عده ای هم بطور جدی با مشروطه مخالف بودند که آنها هم دوگروه بودند. عده ای فکر میکردند عقب ماندن جامعه یعنی فاصله گرفتن از بنیادهای فکر دینی است. مثل بنیادگران امروزه. مثل اینکه اگر خلفا دوباره بیآیند وضعیت بهتر می شود و عده دیگری که میدانستند این غیر ممکن است و می گفتند که هر اصلاحاتی حوزه حکومت آنان را محدود می کند و باعث میشود که به دلیل حفظ منافعشان با اصلاحات مخالفت کنند. آنان تضعییف قدرت روحانیت را تضعییف دین می دانستند.
ازجانب دیگر روشنفکران دینی بودند که تعدادشان کم است ولی نفوذشان زیاد است مثل ملکم خان و امثالهم. همین درمیان نخبگان و هم در میان نخبگان حکومت ها که خودش مشاوره به ناصرالدین شاه می دادند. متأسفانه بعد از این در تاریخ ایران کمتر دوره ای داشته ایم که روشنفکران تا این حد پیش رفته باشند. فکر شیعه که همیشه با نجسی و پاکی قضایا را قضاوت می کرد به گونه ای در ذهن روشنفکران دوران مشروطه جا انداخت که روشنفکران هیچوقت به حکومت نزدیک نمی شوند چون حکومتها هم همیشه شرّ بودند.
درفکر شیعه حکومت از آن ِ ائمه و پیامبر است و همیشه در این فکر است ولایت علما و امورزه ولایت فقیه هم مهم است. هرگونه ولایتی غیر از این ولایت و حکومت غاصب است مگر اینکه متکی براِذن فقیه زمان باشد. کار کردن برای حکومت غاصب گناه است و نباید با آنها کار کرد. به همین دلیل می گفتند پول دولت حرام است ونباید کارمند دولتی بشوید. مثلا ً روشنفکران دوست نداشتند شغل دولتی بگیرند یا در سمینارهائی که دولت برگزار میکرد شرکت کنند. در ۲۸ مرداد اصلاحاتی مانند غاصب غیرمشروع را بکار می بردند. این حکومت در حقیقت ولایت را غصب کرده است. می بینیم که روشنفکران در زمان ناصرالدین شاه با این حکومت کار می کنند و سفرمی روند. تحصیل و ترجمه و ادبیات یعنی فعالیت در جهت ایجاد یک اجماع با حکومت آنزمان برای اصلاحات اجتماعی است. ولی الآن وجود ندارد یعنی همان دیواری که شیعه کشیده است بین نجس و پاک، خیروشرّ، مسلمان وکافر. آن دیوار در همه جای جامعه ما جای خودش را باز کرده و ایجاد فاصله کرده است.
چندتا مسأله اساسی که در آن دوران است که موانع عبور وگذار جامعه هستند:
یکی عقلانی شدن است. موانع اساسی مشروعیت حکومت و انتظار ظهور امام زمان است که مانع عقلانی شدن است. این باور جامعه را در وضعیت انتظار نگهمیدارد که برای خودش هیچ نقش ومسئولیتی قائل نیست. خود ِ پدیده انتظار در واقع سلب اختیار است و مانع از تفکر و پیدا کردن راه حل است. این باعث میشود که رابطه دولت و ملت یعنی مشارکت و انتخاب مخدوش بشود و این مفهوم انتظار را نیز از بین می برد.
هردو طرف در جامعه ایران، یعنی روشنفکران و روحانیت سعی می کردند برای این مشکل راه حل پیدا کنند. روشنفکران از یکطرف با دیدن غرب می خواستند حتی مثلا ً خط ایران را که خط قرآنی از بین ببرند و از طرف دیگر می خواستند به فرهنگ ۲۵۰۰ سال پیش بروند که بنوعی کهنه گرائی است. روحانیت هم تلاش خودش را میکرد که راه حل پیدا کند مانند روشنفکران دینی فعلی که می خواستند ایده های نو را بپذیرند و برای آن شناسنامه دینی بگیرند. و مُهر اسلامی برآن بزنند.
ما یک پدیده ای را در این دوران با آن مواجه میشویم که به دنبال راه حل دیگری می گردد و آن پایان دادن به شریعت اسلام است واین نهضت و دیانت بابی وپس از آن بهائی است که این بصورت یک نقطه عطفی است در تاریخ اصلاحات دینی در ایران. آنچیزی که راهگشای زمینه های بنیانهای فکری عقیدتی و مقدسی را که یک جامعه لازم دارد برای رسیدن به اینکه محک قوانین و تئوریهایش بشود، آن محک را ایجاد می کند، با طرح وبیان اینکه خوب مسأله امام زمان را توضیح میدهد که آقا مسأله امام زمان تمام شد. یک کسی میگوید من اول مبشرش هستم و بعد هم می گوید خودش هستم و پایان این دوره را اعلام می کند. بعد دیانت جدیدی را بنیاد می کند که نسخ می کند تمام قوانین گذشته را و در حقیقت راهگشائی می کند. به نظر ِ من این بخش بسیار قابل ملاحظه و قابل تحقیق و بررسی است که چگونه دو باصطلاح دیدگاه یکی روشنفکران سکولار و حتی لائیک غیردینی ایرانی به دنبال ِ راه ِ حل بودند و راه حلهای غربی ساخته و پرداخته و آماده شده را آماده کردند و یکی کسانی بودند که از درون ایران سعی کردند بنیانهای فکری را که موانع تحول در ایران را بوجود آورده بود، آن بنیانها را از بین ببرند و در حقیقت راهگشائی کنند که آنهم همی فکر اصلاح دین است که سعی نکرد اسلام را نوآوری بکند. در حقیقت به فسخ ونقطه پایان گذاشتن به اسلام رسید و آئین جدیدی را گذاشت که این آئین جدید در واقع آن لوازم ضروری را برای عقلانی شدن جامعه فراهم آورد که معیار دین اش را عقل گذاشت. گفت هرچیزی که با عقل هماهنگ نیست، دینی نیست. حقوق بشر را باصطلاح آنچه که مثلا ً تضییقات و تبعیضات در اسلام در رابطه با زن، در رابطه با غیرمسلمان و غیره بود، آنها را در حقیقت به شکل دینی پاسخهائی برایش پیدا کرد که از درون آنها نقض حقوق بشر پیدا نمیشود.
این یک دورۀ اعتلائی است که البته با مخالفت بسیار بسیار شدید روحانیت شیعه مواجه شد و به شدت سرکوب شد،و این فکر نتوانست متأسفانه منتقل بشود در حوزۀ فکر روشنفکران ایرانی و روشنفکران ایرانی با این فکر بیگانه شدند و شدت سرکوب هم بقدری زیاد بود که صاحبان این فکر و این اندیشه ها هم در درون خودشان فرورفتند و نه تنها فقط به اساس فکری که تولید شده بود چسبیدند، بلکه چیزی به آن اضافه نکردند. یعنی آنها هم حتی آن فکر جدیدی را که می توانست راهگشائی بکند، نتوانستند نه تنها در جامعه مطرحش کنند، به دلیل شدت و سرکوب، بلکه نتوانستند از آن بنیانهای دینی و محک مقدسی که می توانست پایه خوبی باشد برای قوانینی که مورد قبول مردم باشد، نتوانستند تئوریهای جدیدی تولید بکنند و همه آنها در محدودۀ ثابتی بودند وهم روشنفکری دینی و حتی غیردینی به اینها نزدیک نشدند و در حقیقت علمای شیعه و روحانیون شیعه موفق شدند که اجازه ندهند اصلا ً این دوخط به یکدیگر نزدیک بشوند و تقاطعی ایجاد کنند.
 

0 Comments

You can be the first one to leave a comment.

Leave a Comment