وجوه روانشناختی تعصّب

نوشتاری از بهمن دادگستر و آن هالوک (به زبان انگیسی)
برگردان به فارسی: ویستا

چکیده

religionمقدمه: این مقاله به کاوش در نقش تعارض درونی در بروز تعصّب و بسط تنفر می پردازد، و ما (نویسندگان مقاله) شرح خواهیم داد که تعصّب نه تنها یک واقعیّت مشهود خارجی؛ بلکه یک آسیب درونی و نارسایی زیستی- روانشناختی- اجتماعی است. تعصّب یک مانع نامعقول است در مقابل درک دیگران و احترام گذاشتن و مدارا با آنها. کوشش ما بر اینست که نشان دهیم چگونه این آسیب در هر گروهی از افراد، فارغ از ملیت، نژاد و مذهب، می تواند وجود داشته باشد.
در این مقاله بحث ما متمرکز خواهد بود بر درکِ اساس تعصب، چگونگی هدف قرار دادن این آسیب یا نارسایی، و مبارزه با بسط و توسعه ی آن. در ادامه بحث به قدم های لازم برای رسیدن به بلوغ زیستی- روانشناختی- اجتماعی، مدارا و درکی که قادر به گسترش رابطه بین گروه های متفاوت جامعه باشد، می پردازیم. همچنین می پردازیم به آنچه که اغلب اوقات افراد و گروه ها را به دلیل ترس از آسیب رسیدن به باورهای قبلی شان، یا برهم خوردن اتّحاد درون گروهی شان، از پذیرش آرای مغایر با آرای خودشان یا تحمّل افرادی با اصول فکری و باورهای متفاوت باز می دارد. نیز مسئله ی هراس از قبول گونه گونی افراد و افکار، که درواقع تجلی گاه زیبایی عالم انسانی است، در کانون این بحث قرار خواهد گرفت.

بیان مسئله: بدون نشانه رفتن موانعی که تنفّر و تعصّب برای گفتمان ایجاد می کنند، جهان فرا مدرن نمی تواند به یک زمینه ی مشترک و سالم برسد. محرکین تعصّب، دشمنان رسمی و اصلی صلح و آرامش نوع بشرند.
نتیجه گیری: لزومی ندارد که تفاوت ها منجر به بروز سؤظن و بدگمانی شود. ادعای یک جامعۀ دینی مبنی بر منحصر بودن حقیقت در آرا و باورهایش، الزاما به معنای شک و بدگمانی نسبت به افکار دیگران نیست؛ می توان ابعاد مختلف یک تجربه را پذیرفت وآن را به منبع معرفت، خرد، اغماض وعدالت برای بهبود زندگی انسان و رفاه حال فرزندان او تبدیل کرد. با گشایش دروازه های درک، و امید به هدف سلامت روان، انسان ها می توانند فارغ از عقاید شخصی، ایده های مذهبی و تفاوت های فرهنگی، روابط محترمانه، مفید و مکمل برقرار کنند، و آرزوی دیرپای بشریت (صلح و همزیستی) را تحقق بخشند.
بهمن دادگستر، آن هالوک

و اینک می پردازیم به اصل مطلب یعنی:

وجوه روانشناختی تعصّب و آزمون موانع ارتباطی

تا آب شدم سراب دیدم خود را
دریا گشتم حباب دیدم خود را
آگاه شدم حسرت خود را دیدم
بیدار شدم به خواب دیدم خود را
(فریدالدن عطار۱۲۲۱-۱۱۴۵)

کار ما در رابطه با گفتمانهای “درون ـ دینی” و “درون ـ فرهنگی” آزمودن موانع ارتباطی است. این موضوع را بدان دلیل انتخاب کردیم که در حین کار و تحقیق متوجه شدیم غالبا زمانی که افراد دچار تعارض می شوند، تعارض نه از برخورد علائق، بلکه ازقضاوت های نادرست و تکانه های آرام نگرفته، ناشی می شود. بر آنیم که با ترغیب بُعد عقلانی ی طبیعت انسان، می توان بر عارضه ی جهانی ی تعارض و تشنجاتی که منجر به تنفر و خشونت می شوند، غلبه کرد. آگاه شدن بر لرزه های “درون ـ گروهی” می تواند پیش درآمد غلبه بر موانع موجود درهمه ی گفتمان ها باشد.

تنفر درونی؛ ریشۀ تعصّب

همان ترکیبی که منجر به خشونت فردی و خانوادگی می شود، می تواند به خشونت های جمعی نیز منجرشود. ما معتقدیم که نفرت و خشونت نه تنها موجب درد و رنجِ قربانی آن، بلکه موجب عذاب عاملین خشونت هم می گردد. دریافته ایم که تعصّب از یک نوع “تک ـ بینی” ی تدافعی ناشی می شود، از یک حس کر و کور و گنگِ برخاسته از دنیای درونی تحریف شده مبتنی بر تعارض و لبریز از تنفّر. این تحریف درونی منجر به فقدان عزّت نفسی می شود که خود را به صورت یک سوگیری و خود محوری نشان می دهد، انحرافی که اگر با عشق، همدلی و نوعدوستی متعادل نشود، می تواند مشکل ساز شود. افرادی که به سوگیری معتادند عموماً تفکّر تحریف شده ای دارند. تفکّر تحریف شده و سودار نه تنها در اشخاص و زندگی ی خصوصی ی آنان، بلکه در گروه ها و اقوامی که ممکن است چنین تفکّر محدودی داشته باشند مشاهده می شود.

این نوع تفکّر می تواند به عادات ناشایستی چون خصومت و پرخاشگری منجر شود. کودکان می آموزند که “ما خوب هستیم- آن ها بد هستند”، “ما بهترین هستیم، دیگران خوب نیستند- آن ها بدترین هستند”. این یک فرآیند یادگیری است. تعصّب تبدیل به عمل می شود: آنها همان گونه که به ایشان تلقین شده عمل می کنند، و آن چه می گویند، وقتی به کرّات تکرار می شود به صورت خودکار در می آید. این مسئله در آغاز یک نوع درد می نماید چون در تضاد با گرایش های فطری ی عشق و عدالت قرار می گیرد، امّا سرانجام با پایدار شدنش خصوصیّات فطری دوست داشتن را کنار می زند و به آسیب روانی تعصّب تبدیل می گردد. رفتار آشفته ی مخرّب جایگزین احساسات فطری و طبیعی مهر و عشق، که دیگر قابل بازشناسی هم نخواهند بود، شده و بیمارش را به گمگشته ای بی اراده تبدیل می کند؛ درست مثل یک عفونتِ بدنی پایدار. ما امیدواریم بتوانیم ثابت کنیم که چنین عادات ناسالمی که با طغیان و خصومت همراه است الزاماً همیشگی نیستند، بلکه می توانند با به کارگیری خرد، درک پیش رفته و یادگیری آگاهانه به یک وحدت خلاق و نهایتا صلح آمیز تبدیل شوند.

اکنون ما در اوایل قرن بیست و یکم قرار داریم، زمانی که پیشرفت های فنّی خیره کنند و فواید عظیم حاصل آمده است، و می دانیم که اغلب کشورها مجهّز به سلاح های مخرب و خطرناک شده اند. ما شاهد خشونت، شکنجه، اعدام و قتل های دسته جمعی هستیم. سطوح مختلفی از تعصّب و نژادپرستی برای تفرقه بین انسان ها ادامه دارد. برخی از کشورها تلاش کرده اند دین زدایی کنند اما با عواقب مخرّبی چون جرایم گوناگون و اعتیاد به مواد مخدّر و الکل روبرو شده اند. برخی دیگر از کشورها دین رسمی برتر برای شهروندانشان انتخاب کرده اند که منجر به سوگیری متعصّبانه نسبت به پیروان اقلیت های مذهبی شده است. در خیلی از نقاط دنیا خونریزی های عظیم رخ داده که اغلب از تعارض های “درون ـ فرهنگی” “درون ـ دینی” ی برخاسته از تنفّر و تعصّب بوده است.شست و شوی فکری چه از طریق سنن دینی و اجتماعی و سیاسی و چه از طریق رسانه ها، تأثیری واضح و مشخّص بر القای تعصّب داشته است، به همین خاطر ما تصمیم گرفتیم در این مقاله اندکی به وجوه روانشناختی تعصّب بپردازیم.

امید ما این است که بتوانیم تعصّب را به عنوان یکی از موانع گفت و گو، هدف قرار داده و نشان دهیم که تعصّب و تنفّر ریشه گرفته از آسیب های درونی برای افرادی که از این بیماری رنج می برند مخرب است و می تواند وجوه انسانی آنان را دگرگون کند. درک صحیح از شناخت آسیب می تواند به تغییر و نهایتا نجات منجر شود: اگر ما بتوانیم در محکمه ای جهانی متشکّل از افرادی عاقل با عقاید و باورهای متفاوت، تعصّب را به عنوان یک چشم انداز “درون – گروهی” “درون – دینی” مورد بررسی قرار دهیم، ممکن است بتوانیم داروی لازم برای رهایی از این آسیب را فراهم آوریم، دارویی که می تواند از رنج بسیاری از انسانها در سراسر جهان بکاهد.
گروه هایی مانند گروه بازسازی جهانی در خدمت رفاه عمومی (برای آگاهی بیشتر می توانید بهwww.gcgi.info مراجعه کنید. م) مثال های خوبی هستند بر این حقیقت که تفاوت ها نباید الزاماً منجر به بدگمانی شوند. گروههای فعال در این نوع برنامه ها شروع کرده اند به باز کردن درهایی از درک و آگاهی و فراتر رفتن از تفاوت های فرهنگی و زمینه های مذهبی، به این قصد که به منابعی از شعور و آغازگرانی برای گفتمان های “میان ـ فرهنگی” تبدیل شوند. ما امیدواریم که به یاری پاره ای از تحقیقاتمان پیرامون تنفّر و تعصّب، بتوانیم ابزارهای علمی لازم برای برداشتن گام های مشابه در اختیار شما قرار دهیم.
تعصّب فرافکنی خودبیزاری شدید است

ما باور داریم که تعصّب روزی به عنوان یک نوع بیماری روحانی/ روانی شناخته خواهد شد. تا به امروز خیلی از افراد تشخیص داده اند که تعصّب یک مشکل است. به طور قطع ارتباطی گسترده بین تنفّر ومیل به آسیب رساندن به دیگران وجود دارد. تا کمتر از ۲۵سال پیش تعصّب و اظهارات متعصّبانه عادی و پذیرفته بود و هنوز هم در خیلی از نقاط جهان همین گونه است. به همین ترتیب در زمان هایی نه چندان دور شیوه ها و رفتارهایی که اکنون از نظر اجتماعی غیر قابل پذیرش و مخل سلامت روان محسوب می شوند، کاملا پذیرفته بودند. به عنوان نمونه؛ در کشورهای آسیای دور و آسیای شرقی کشیدن تریاک و وابستگی به الکل بخشی از رسوم شاهان، درباریان و خانواده های بانفوذ بود. در کشورهای غربی الکل مورد استفاده ی عام بود، مشتقّات تریاک همچون هروئین و افیون آزادانه و به عنوان داروهای تقویت کننده ی سلامت به مصرف می رسید.

امروزه اما این شیوه از اعمال به صورتی که در گذشته رایج بود دیگر به هیچ عنوان قابل پذیرش نیست؛ در حقیقت این مواد در این زمان بسیار ناسالم و اعتیاد آور محسوب شده و مصرف آن ها توسّط اولیای امور کنترل می شود. افراد معتاد به این مواد توسّط کارشناسان سلامت روان و پزشکان متخصص شناسائی و درمان می شوند و اغلب اوقات نیاز به بستری شدن دارند. بی بند و باری های جنسی در گذشته عملی مردانه حتا فخر آمیز ارزیابی می شد، در حالی که امروزه آسیب روانی و سوء استفاده از قدرت به حساب می آید. روزی خواهد آمد که تعصّب هم یک آسیب روانی و قابل درمان محسوب خواهد شد.

اساسا بحث ما اینست که تعصّب و تنفّر ناشی از آن، تظاهرات خارجی ی ناشی از آسیب های درونی هستند، آسیب هایی که از دلبستگی های ناهنجار و انحراف از رشد طبیعی عقلانی بر می خیزند. تکانه های آرام نشده و قضاوت های نادرست انحراف فکری را به دنبال دارند. تعریفی که ما از تعصّب به عنوان یک آسیب درونی ارائه دادیم ما را به آزمون دوباره ی تحقیقات مربوط به رشد انسان و دلبستگی او به تنفّر کشاند. در همین راستا یک نوع تفکّر بدوی و فرایند فکری نامعقول را که همه ی آدمهای دیگر را به عنوان دشمن، غریبه یا “دیگران” برآورد می کند زیر ذره بین بردیم. نیروی محرّکه ی اعمال جابرانه و تفکّر بدبینانه ای که چهره ای زشت از قربانی یک طرح تصویر می کند ناشی از این باور درونی است که این خشونت ها بر حق است.

تعریف خشونت (برگرفته از فرهنگ لغت انگلیسی جدید): احساسی مطلوب یا نامطلوب نسبت به فرد یا چیزی، مقدّم یا منفک از تجربۀ اولیّه ی او(۱۹۹۳). این تعریف فرهنگ لغت است. ما متوجه شده ایم که بسیاری از اوقات، تعصّب از تجربۀ مستقیم رویارویی گروه های مختلف بی اطّلاع از فرهنگ یکدیگر و سوءتفاهم های درون فرهنگی ناشی می شود. تغییر این تجربه ی مستقیم بر اساس اطلاعات قانع کننده ای که در این مقاله به بحث می گذاریم خیلی سخت خواهد بود.سو گیری ها ممکن است له یا علیه یک موضوع باشند، اما ما اساساً بر تعصّب علیه گروه ها یا باورها و احساسات تحقیر یا بیزاری، ترس یا تنفّر در کنار رفتارهای شدیداً مخالفت آمیزی چون بدگویی از دیگران، تبعیض علیه آن ها یا حملۀ خشونت آمیز بدون مجوّز قانع کننده، تمرکز داریم. قضاوتی که فاقد پایه و اساس حقیقی باشد، غیر قابل توجیه می باشد (طبیعت تعصّب، صفحۀ۷/ ۱۹۷۹).

البته برای هر فردی، بعضی پیش قضاوت ها کاملاً عادّی است. ما به عنوان موجودات انسانی ناچار به قضاوت هستیم و این کار را بر اساس احتمالات و تعمیم انجام می دهیم (دارلیمپل،۲۰۰۷). آن سوی رسته بندی یک برداشت ذهنی مشترک است. زندگی کوتاه است و نیاز به درک متقابل و سازگاری سودمند آن قدر مهم است که ما اغلب اوقات راضی نمی شویم جهالت موجب بازداریمان شود؛ ما ممکن است تصورّات غلط یا عقاید نادرستی از پیش قضاوت ها یا بر اساس تعصّب داشته باشیم. باید توجّه داشت فردی که قادر به تصحیح قضاوت های نادرستش در روشنایی اسناد و شواهد جدید باشد، فردی متعصّب نیست. پیش قضاوت ها زمانی به تعصّب منجر می شوند که به هنگام رویارویی با اطلّاعات جدید، قادر به نقض نگرش های قبلی نباشیم. “یک تعصّب برخلاف یک تصّور غلط ساده، در مقابل تمام شواهدی که ممکن است نقضش کند، فعّالانه مقاومت می کند” (طبیعت تعصّب، صفحۀ۹/ ۱۹۷۹).

تعصّب به عنوان یک آسیب روانی

0f744130086311139de8ebccf5520542تعصّبی که در اینجا مورد نظر ماست، یک احساس عاطفی است نه عقلائی. تعصّب، تفکّر را آلوده می کند. به عبارت دیگر، فرد متوجه نمی شود که احساسات عاطفی منفی به درون تفکّر عقلائیش نفوذ کرده اند. احساسات پریشانِ درونی شده می توانند احساسات ناامنی، حقارت، نگرانی و اضطراب را افزایش دهند، همین احساسات ممکن است فرد را به عکس العمل خصمانه، آزار دهنده و حتی تهاجمی نسبت به یک عضو از یک گروه پذیرفته نشده هدایت کند، خیلی ساده و فقط به این دلیل که این فرد به گروه خاصّی تعلّق دارد و لابد خصوصیّات غیرقابل پذیرش منتسب به آن گروه را داراست.

یک مثال به دست می دهیم از پی آمد تعصّب به عنوان یک آسیب روانشناختی، رفتاری که در میان جوانان ناراضی و غیر شیفته ی غرب و خاورمیانه مشاهده می شود. رفتاری که به صورت روشِ منحصر به فردِ خودکشی ابراز می شود. در غرب جوانانی هستند که گروه بزرگی از همسالان را به قتل می رسانند و سپس خودکشی می کنند. این امر “تیراندازی های مدرسه ای” نام گرفته و معمولاً توسّط دانش آموزی که خودش را خارجی محسوب می کند، صورت می گیرد. در این مورد فرد خارجی، گروه خودی را می کشد. در خاورمیانه جوانانی هستند که مواد منفجره را برای منفجر کردن خودشان در فرایندی که قرار است موجب کشتن گروهی از انسان ها شود مورد استفاده قرار می دهند. این عمل که “تروریسم” نام گرفته معمولاً از یک رفتار درون گروهی (از یک گروه به ظاهر تحت ستم واقع شده) بر می خیزد و هدفش اینست که افراد خارج از گروه خود را از میان بردارد. وقایع غم انگیزی از این دست شاید نشانگر از خودبیگانگی اعضای درون گروه باشد، و آسیب ناشی از تعصّب، و نمایشگر تصویری باشد از مُقدمینی که از خودشان و از فرهنگ درون گروهی هایشان دارند.

تعصّب مبتنی بر عشق به مراتب شایع تر و رایج تر از تعصّب مبتنی بر تنفّر است، چرا که فرد نخست به ارزش آن چه که دوست دارد بهایی بیش از حد می دهد، تا حدّی که خلاف آن را کاملاً بی ارزش می یابد (طبیعت تعصّب، صفحۀ ۲۵/۱۹۷۹). دلبستگی های مثبت برای زندگی انسان و اغلب پستاندارن ضروری است. کودکان کم سن نمی توانند بدون وابستگی به یک فرد پرورش دهنده زنده بمانند. کودک قبل از این که بتواند بیاموزد از چه کسی یا چه چیزی متنفّر باشد، باید دوست داشتن و شناختن فردی یا چیزی را تجربه کند. کودکان باید نخست خانواده و دایره ی دوستانی را که خانواده دارد بشاسند تا بعد بتوانند “برون گروه” را تهدیدی برای خود تعریف کنند.

ما معمولاً توجّه زیادی به تعصّب مبتنی بر عشق نداریم، چرا که در نگاه اوّل به نظر نمی رسد که این گونه تعصّب موجد مشکلات اجتماعی باشد. درواقع زمانی که فرد دلمشغول تعریف کردن یکی از ارزش های مورد نظر خود در مقایسه با ارزشهایی که با علائق یا ایمنی فردی دیگری در تعارض باشد، بداهتا تعصّب مبتنی بر تنفّر مورد توجه ما قرار می گیرد، بدون آن که توجّه داشته باشیم که ممکن است این عارضه از تعصّبِ مبتنی بر عشق سرچشمه گرفته باشد. این نوع تعصّب بر اساس عشق به خودی بنا می شود: عشق هایی چون میهن پرستی، غرور نسبت به فرهنگ و دودمان خود، به زبان دیگر این فرد ارزش های مثبتی را که با آنها زندگی می کند به نمایش می گذارد. در مقابل با بی ارزش دانستن خارجی ها، یعنی آن هایی که به فرهنگ یا مذهب دیگری تعلّق دارند، سعی می کند که احساس امنیّت بیشتری نسبت به باورهای خودش پیدا کند.

انسانها مایلند تعصّب را به عنوان یک گرایش عادّی و طبیعی برای تعمیم ها، دسته بندی ها و راه کارهای عام بکار برند. همین طور وسیله ای برای ساده کردن تجارب، به این معنی که فرد با ساده کردن ارزش ها خود را از الزام به یادگیری مداوم معاف می کند. با این فرق که ممکن است در این میان هسته های اصلی ی حقیقت، در هاله ای از توهّم، فرافکنی عاطفی و شایعات، مفقود شود. ثبات و وفاداری ی درون گروهی پاداشی است به عضویّت در گروه های خویشاوندی، همسایگی، ادیان و ملّیت ها. طبیعی است که ما افرادی را که با آن ها بزرگ شده ایم و دوست داشته ایم به آن ها وفاداربمانیم: این عُلقه ی طبیعی، رسوم، اخلاقیّات، سبک زندگی و همۀ چیزهای آشنای دیگر را در بر می گیرد.

هستند افراد محدودی از گروه تعصب که دلیل اصلی تعصّب خود و دوست نداشتن گروه های اقلیّت نژادی، جنسیتی، مذهبی، ملیتی و قومیتی را می دانند، با این حال معمولاً بهانه هایی می آورند موهوم و صرفا برای گریز از واقعیت. این گونه از افراد نسبت به کارکردهای مخرب روانشاختی تعصّب بی اعتنا می مانند. “زمانی که گرایش های پیوند جویانه ی اولیّه مورد تهدید واقع شد یا عقیم ماند، به هشدار و دفاع منجر می شود. درواقع تکوین تنفّر در فرایند رُشد امری است ثانوی، مشروط و نسبتاً متأخّر: عموما در بطن تعصب، یک میل پیوند جویانه ی عقیم مانده یا یک احساس حقارت مرتبط با عزّت نفس یا ارزش های شخص مطرح است” ( طبیعت تعصّب، صفحات ۳۵۲ تا۳۶۵/۱۹۷۹).

پذیرفتن یک دیدگاه بدبینانه در روابط انسانی به نوعی حسابگرانه است. ما با داشتن برداشت منفی نسبت به گروه های عظیمی از نوع انسان، زندگی را بر خود آسان می کنیم. به این ترتیب الگوی تعصّب با بکار گیری ی درجات گوناگون تنفّر و پرخاشگری جایگاه خودش را در میان جهان بینی پاره ای از افراد باز کرده است. البته نمی توان کتمان کرد که پُشتِ این دید، نوعی سودجویی شخصی ایستاده است، در حالی که رویای صلح و وحدت در سطح وسیع هم چنان حضور دارد و بشریّت هنوز هم در آرزوی پیوستگی با زندگی صلح آمیز و بسط روابط دوستانه در کنار هم نوع خود است.

نوع انسان می تواند از عهدۀ نا امنی درونش و همین طور جبران کمبود عزت نفسش برآید، امّا نه تا زمانی که به علّت محرومیّت ها و محدودیت های اولیّه اش احساس عجز می کند و از نگرانی ها و هراس های بی نام و نشان متعددی رنج می برد. انسان ها در چنین شرایطی، تفاوت های شان را با سایر انسان ها، عاملی تهدید آمیز ادراک می کنند. احساس اضطراب غالبا بی هیچ دلیل آگاهانه یا قابل اثباتی پیش می آید، شخص به دنبال علّت این احساس می گردد و تصمیم می گیرد به این استدلال توسل جوید که ترسش از تفاوت ها ناشی می شود. زمانی که شماری از افراد خودی با احساس ترس و اضطرابی مشابه کنار هم قرار می گیرند، و در چارچوب این علّتِ فرضی ی به توافق می رسند، هسته ی یک دشمنی بزرگ نسبت به گروه ناخودی شکل می گیرد.

اهمّیت دلبستگی

در این قسمت ما به مرور برخی از آثار علمی می پردازیم که به نظر جالب می رسند و با مقاله مرتبط اند. در اواخر قرن بیستم، جان بالبی از موسسه روابط انسانی تاویستاک لندن کتب و مقالات زیادی پیرامون دلبستگی به رشتۀ تحریر در آورد. او یکی از پیشگامان تحقیق در رابطه با مشکلات آسیب شناختی است، مشکلاتی که می توانند از فقدان یا اختلال در دلبستگی های دوران کودکی ناشی شوند. تحقیقات او نشان می دهد که کودکانی که در دوران نوباوگی از دلبستگی ی مطمئن و ایمنی برخوردار بوده اند به احتمال بیشتری نسبت به همسالان نا ایمن خود در پنج سالگی قادر به گذراندن موفقیت آمیز آزمون های شناخت حالات عاطفی ی دیگران هستند (فوناگی،۲۰۰۷). درک عواطفِ دلبستگی واندازه گیری آنها به کمک درک حالات روانی مشابه میسر است..

مصاحبه هایی که در زمینۀ دلبستگی با مردان خشنِ زندانی انجام گرفته، و نگاه به الگوهای روابط خانوادگی آنان مشخّص کرده است که آنان از فقدان روابط دلبستگی اولیه و ضربه ها و آسیب های روانی زود هنگام رنج برده اند. این سبک از زندگی در دوران کودکی، آنان را به خشونت کشیده است. این مردان عموماً رفتاری خشونت آمیز نسبت به زنان (و دیگران) دارند، مشکلاتی که عمدتاً ریشه درتفکّرات و احساسات نادرست نسبت به دیگران و ناتوانی شان در بازشناسی حالات روانی خودشان دارد. این مشکلات به معلولیّت عاطفی این افراد در سطحی وسیع منجر می شود. اینان در ظاهر به دیگران نزدیک می شوند اما در عین حال فاصله ی روانی خود را با آنان حفظ می کنند، دلیلش اینست که حس دلبستگی شان شکست می خورد و منجر به احساس ناکامی و رفتار قهرآمیز می شود. معمولاً علّت این که انسان ها می خواهند از انسان های دیگر فاصله بگیرند، مشکلِ کمبود اعتماد نسبت به خود است. زنانی که مشکلات مشابهی در زمینه ی دلبستگی های اولیّه دارند و مورد بد رفتاری قرار گرفته اند به دنبال یافتنِ الگوهای آلترناتیوی هستند که منجر به شکل گرفتن نوعی نگرش مخرّب نسبت به خودشان می شود. زنان ممکن است بیشتر از مردان مستعد خودکشی یا آسیب رسانی به خود شوند (فوناگی، ۲۰۰۸). درک این موضوع مشکل نیست که مشکلات خانگی قابل اشاعه به مشکلات مشابه در سطح گروه های اجتماعی یا حتا در سطح جامعه بشود.

تشریح عوارض تبعی این مشکلات روانی کاری است بس پیچیده و مشکل. ما تا این جا فقط به طور خلاصه مشخص کردیم که چطور این آسیب های درونی موجب بروز تعصّب و تنفّر می شوند. ناتوانی در درک و تفسیر رفتار متناقضِ شخصی، زیرساز رفتار ناپخته ی زیستی- روانی- اجتماعی می شود که نوعی آسیب درونی است، و این آسیب به فرافکنی خصومت به بخش های مورد تنفّر “خود” می انجامد. به جای خشمگین شدن از خود، خشونت شکل خارجی می گیرد و به آزار “ناخودی” منجر می شود. در این پروسه ” ناخودی ها ” خیلی راحت به هدفی سهل الوصول برای عصبانیّت و تنفّر تبدیل می شوند. همیشه در همۀ جوامع هستند درصدی از افراد که مشکلات دلبستگی ی آسیب دیده، یا در هم ریخته و تحریف شده دارند. این افراد آسیب دیده به راحتی در اختیار رهبران با نفوذ و قدرتمند قرار می گیرند و وسیله ای می شوند برای رسیدن آن رهبران به خواسته هاشان.

باورها و ارزش ها

بی ارتباط با عنوان گفت و گوی درون- دینی درون- فرهنگی نیست اگر به این مسئله بپردازیم که چگونه افراد باورها و ارزش های انسانی را برای تضمین قدرت، اعتبار، ثروت و منافع شخصی خود و اقوام خود به کار می برند. این اتّفاق زمانی روی می دهد که باور و تعصّب در هم می آمیزند. برگرداندن ادارک فرد با استفاده از آموزه های دینی برای شکل دادن تعصّب فردی کاری آسان است. به همین ترتیب است که خیلی از اوقات فتواهای دینی موجب شکلی گیری تعصّب های قومی می شوند.

اصولاً دین به صورت کانون تعصّب در آمده است، چرا که دین نماد ایمان است- یعنی محور سننِ فرهنگی پیروان آن. هر قدر هم که یک دین دارای اصولی والا و علوی باشد، بازهم در کاربرد متمایز فرهنگی، ممکن است به سرعت دنیوی شود. برای این که یک دین بدون چنین تمایزات فرهنگی کارایی داشته باشد باید داری ضمانت های اجرایی ی قطعی برای همۀ فرهنگ ها باشد. ما همگی موارد تاریخی را می شناسیم که ادیان نوکیشانشان را وادار به پذیرش اوامر فرهنگی نموده اند که دینشان از آن نشأت گرفته، اوامری که هیچ ربطی به آموزه های روحانی هیاکل مقدسۀ آن ادیان چون حضرت ابراهیم، حضرت مسیح یا حضرت محمّد نداشته است. ادیان به بازتاب دسته بندی های ملیّتی و قومی تبدیل شده اند، و حتی زمانی که عدّۀ زیادی از افراد متعلّق به ادیان دیگر هم در حریمشان جای دارند، باز هم وضع به همین منوال است. وحشتناک ترین قسمت ماجرا مربوط به جنگ هایی است که بین پیروان شعبه های مختلف از یک دین واحد رخ می دهد، بین برادران قومی درگیر در تعارضی سهمناک که عاجزانه از یک خدا استمداد می طلبند.

تعارض های دینی در کنار سیاست، می توانند زمینه را برای ایجاد تعصّب فراهم کنند. تعصّب یعنی این که در میان طبقۀ فراگیری از افراد، بی منطقی جای تفکّر متمایز را بگیرد ( طبیعت تعصّب، صفحۀ ۴۴۶/۱۹۷۹) وسوگیری خودمدار به نمایش درآید.زمانی که دین پیرامون نفع شخصی و توجیه شخصی شکل می گیرد، در ها به روی آشفتگی و شر باز می شوند. جوهر دین باید انسانی باشد، همراه با از خودگذشتگی و عشق به دیگران، یعنی همان چیزی که بخشی از آموزه های فراگیر همۀ ادیان است و محور تعالیمی که شر را از عالم دور می کند و بر آگاهی و هشیاری باطنی انسان می افزاید.ارادۀ زندگی و آرزوی مرگ دو روی سکه ای است که در این بحث جای سخن دارد: روانکاوی ی تنفّر، از انگیزه ی مرگ به عنوان اعتراض علیه رنج موجودیّت یاد می کند (لاون، ۱۹۸۲). هر قدر بود و وجود دردناک تر باشد، نابودی و مرگ جذاب تر است. این انگیزه که گاهی هم از آن به عنوان غریزه ی مرگ یاد می شود به نظر می رسد که منشأ تنفّر باشد، خصوصاً تنفّری که به خشونت، خصومت و تعرّض بینجامد (روانشناسی تنفر، صفحۀ ۲۳۸/۲۰۰۵). روی دیگر قضیه اینست که ممکن است انسان ها از کاملاً زنده بودن بترسند. زمانی که زندگی سرشار از ترس است و شخص مقدار زیادی رنج برده باشد، ممکن است در مقابل احساس توانایی کامل، به این دلیل که ممکن است احساس درد عمیق و اضطراب دوباره باز گردد، مقاومت کند. ما انسان ها به ایمان و اطمینان زیادی نیازداریم تا قادر باشیم زندگی را آزاد بگذاریم تا ادامه یابد و به آینده امیدوار باشیم.

فضائل تخریب شده

انسان باید دلبستگی یا پیوند با دیگران داشته باشد، چرا که فقط در اجتماعی از دیگران (قالب جامعه) می تواند خودش را به طور کامل درک کند: “بگذارید آنها تنفّر بورزند با قلبی واحد، ناراستی های زیادی در دنیا به این وسیله التیام یافته اند.” (به نقل از فوریس در اورستیا، نمایشنامۀ یونانی متعلق به ۴۵۸ سال پیش از میلاد مسیح نوشتۀ آسچایلوس) گروه های جنایت نمونه مناسبی از یک جامعۀ نفرت هستند. همان طور که قبلاً تصریح شد، دلبستگی می تواند پیوندی از عشق باشد یا پیوندی از تنفر. تنفرهای مشترک آجرهای بنای اتّحادی قوی هستند. مهم اینست که دریابیم چگونه تنفّر در جامعه نفوذ می کند و فضائلی چون جامعه گرایی، وفاداری، بردباری، شهروندی و میهن پرستی را تخریب می کند. اگر این فضائل به نهادهای محرومیّت و تنفّر متقابل تبدیل شوند، آنگاه تنفّر از یک دشمن می تواند با “عشق به باور یا عشق به کشور” به شدّت درهم شود به طوری که تشخیص آن ها از یکدیگر غیر ممکن باشد. تنفّر می تواند به تمام این فضائل نفوذ کند و پشت همه ی ارزش هایی که انسان ها حاضرند به خاطر آن ها بجنگند و کشته شوند، پنهان گردد، بدون آن که حتی دیده شود.

یک راز تاریک دیگر هم هست، که به گونه ای محو (مبهم) شناخته شده اما پنهان مانده است و آن این که تنفّر لذّت بخش است. “آن هایی که نابودی را تجربه می کنند یک راز گناه آلود را به مشارکت می گذارند، لذّت تخریب! آنها احتمالاً یک نوع نزدیکی رضایت بخش با کسانی که راز گناه آلودشان را به اشتراک گذاشته اند احساس می کنند. رازهای گناه آلود، همان گونه که عشق رمانتیک، می توانند افراد را قرص و قایم تر از هر چسب شهوانی دیگری به یکدیگر متصّل کنند (روان شناسی تنفر، صفحۀ۲۵۰/۲۰۰۵).

درون همۀ ما نفس حیوانی ای وجود دارد که ریشه در گذشته های دور دارد، همان که به اجداد ما اجازه می داده برای بقا دست به قتل بزنند. به طور اخص افرادی که دلبستگی های شان دمدمی است، یا ممکن است عواطف و خواست های دل را منکوب کرده باشند، در معرض لذّت بردن از برانگیختگی (در پاسخ به محرومیت های پرهیزکاری) تنبیه بدنی، شکنجه و/ یا کشتن فرد دیگر قرار گیرند. این افراد خیلی از اوقات تصوّر می کنند که کسانی که خارج از دایره ی آنان قرار دارند نه تنها به خشونتی که رخ می دهد اهمیت نمی دهند بلکه در خفا موافق و تأیید کننده آن هستند (اقدام سربازان آمریکایی در ابوغریب یک نمونه از این دست).

مباشران خشونت (از جمله مرتکبین خشونت خانوادگی، کودک آزاران، و نگهبانان فاسد زندان ها) از مورد انتقاد قرار گرفتن می ترسند. هر چه بیشتر به آنان اجازه دهیم خون بریزند، راحت تر سرسپرده ی ارتکاب عمل جنایت آمیزشان می شوند. به عنوان مثال قصور بزرگی که در فاجعه ی آرژانتین رخ داد این بود که دنیا ادامه ی شکنجه و کشتار مخالفان را از سوی ارتش آن کشور برای سال های متمادی تحمل کرد. ارتش وطنی آرژانتین قتل عام را بر اساس سرسپردگی به یک ایدئولوژی مشترک، مبتنی بر ایمان به “فردای آرژانتین”، آغاز کرد و باور داشت که آنچه را که انجام می دهد پذیرفته است زیرا هیچ کس خارج از آرژانتین بدان اعتراض نکرد (روان شناسی تنفر، صفحۀ ۲۵۱م۲۰۰۵). در بعضی از کشورها، اقتدارگرایان حکومتی و آن هایی که از جانب حکومت نفع می برند و آن را پشتیبانی می کنند، مردم را با ایجاد این ترس که ایده های متفاوت منجر به از بین رفتن ایمان انسان ها می شود قانع می کنند که کسانی را که باورهای متفاوت دارند نابود کنند. ایجاد ترس و در نتیجه بروز تعصب بخشیاز استراتژی تلقین کژ فکری و تحریف باورهاست.

ژرفای مهلک تنفّر: آلودگی واقعیت با تنفر

تنفّر، جوامع و ملل را گرفتار و اسیر می کند: با تنفّر آزادی به اسارت، و روابط به زندان تبدیل می شود؛ این به نوعی تقلید از عشق است، با این تفاوت که عشق می پذیرد و جواز می دهد؛ هیچ زندان و اسارتی در عشق نیست، آنچه هست مهر است، هم دلی است، بردباری است و گذشت و امید. تنفّر رابطه ای است هدایت شده و مخرّب. حتا زمانی که خشونت با ماشین های جنگی و از راه دور اعمال می شود، بازهم در آن یک کیفیّت دلبستگی برآمده از خود مشاهده می شود. زمانی که حمله ی خشن متوجه فردی می شود که مرتکب او را نمی شناسد، رابطه سازِ خیالی، ذهن بیمارفرد متجاوز است، نمونه ی بارز این عارضه مردان بزرگسالی هستند که پسران جوان را شکار جنسی می کنند تا با قرار دادن آنها در معرض آسیب از حس آسیب پذیری خود رها شوند، یعنی انکار یک واقعیت: طرّاحی آسیبی که خود نمی توانند تاب بیاورند برای دیگران. معمولاً قربانیان طرح شروع می کنند به رو کردن به سمت آسیب پذیری؛ بدون برخورداری از کمک خارجی یا درک ابعاد آسیب، تبدیل می شوند به یک مباشر بی میل رنجیده و/یا به نوبه ی خود آزاردهنده به فرد دیگر. این نوع بزه محصول یکی از غبطه ها است. غبطه به خاطر دور شدن از نیکی، از معصومیّت و رویکرد در تنفّر. نیکی صفتی است مستقل، سالم و در این حالت دور از دسترس فرد غبطه خور. غبطه می خواهد نیکویی را از فرد دور کند. غبطه تنفّر از نیکی است، چون نیکویی نیکوست، سرشار از خودش و زندگی، چیزی که فرد حسود و غبطه خور نمی تواند تحمّل کند، فرد غبطه خور بدون غبطه احساس تهی بودن و منجمد شدن می کند. غبطه مهلک ترین شکل تنفّر است (کلین، ۱۹۷۵). بزهکار می تواند تازه نفس ها (قربانیان) را به اسارت تنفّر در آورد، جایی که تمرکز پرخاشگری ی عقیم مانده به تنفر تبدیل می شود و اجازه ی پرخاش می دهد.

تنفّر انعکاس یک میل ناخوشایند به شناخت مغایرت هاست، آمیخته با این نگرانی که به آنچه که مغایرها هستند تبدیل شود. از این بابت، تنفّر به طرزی شگفت به عشق نزدیک می شود و عشق به طرزی زیرکانه به معرفت. “تنفر” می خواهد بداند ولی تحت ضوابط خودش و قانون زمین خودش که مبتنی بر داشتن کنترل کامل است. هر اندازه که تنفّر می خواهد زیاد بداند، اما یک دانش است که نمی تواند آن را تاب بیاورد و آن وحشت از خودش می باشد.” (روان شناسی امید، صفحۀ ۲۳۸/۲۰۰۵) تنفّر مثل حفاظی است که عشق را از رسیدن به قلب باز می دارد. استعداد انسانها عملاً بر اساس عشق شکل می گیرد؛ انسانهای ویرانگر توان این را دارند که عشق به انسانیّت را به شکلی سودمند، جایگزین تنفّر کنند. این مستلزم آغاز طلوع آگاهی است: صدای آهسته ای که از درون فرد می پرسد “آیا ممکن است من اشتباه کرده باشم؟”

تنفّر متوقف کننده و بازدارنده

با توجه به این که نفرت توان نفوذ به نگرش ها و رفتارهای اجتماعی را دارد، مهم است که عواملی را که صلاحیّت پیشگیری، توقّف و بازداری تنفّر را دارند بشناسیم. مهمترین این عوامل یک حس اخلاقی است که دست نخورده باقی مانده، نشان از تعهد دارد، مسئولیّت پذیر در رفتار با قربانیان است، مباشران و نظاره گران را با دیدی دادگستر می نگرد، دیگرانی را که ممکن است در گذشته به عنوان “ناخودی”، خطرناک و بیرونی تعریف شده بودند بپذیرد.

منظور ما دخالت دادن نقش اخلاق است در این روابط؛ یک ناظر خشونت باید تماس خودش را با دیگر ناظران حفظ کند و مسوولیّت شان را درقبال ادامه ی نظاره ی خشونت در سکوت به آنان یادآور شود وبا این کار به خودش و دیگران امکان تغییر بدهد، ارتباط خود را با مرتکبین حفظ کند، هم به خاطر این که آن ها را درک کند، و هم به طور اخّص برای به کارگری ی نیازها ، نقاط قدرت و نقاط ضعف مرتکبین در جهت حفظ قربانیان شان. باید تمام منابعی را که در اختیار دارد برای محافظت از دیگران به کار برد. لازم است که شخصیّت فردی و غرور ذاتی مرتکب را رعایت کند؛ فردی که به ظاهر خطرناک است و منکر واقعیت، ممکن است علی رغم مشکلات روانی اش بشریّت را درک کند، و با اصل اختیار و آزادی عمل فرد آشنا باشد. هدف نظاره گر، چه فرد باشد چه یک ملّت، باید ایجاد تردید در آزار رسانان و مباشران تنفّر باشد.
با گفت و گویی محرمانه پیرامون تصوّر موهوم از لذّتِ مشارکت در جریان تنفّر و تخریب آشنا می شویم:

ما می دانیم که چه دارد رخ می دهد.
ما می دانیم چه اتّفاقی دارد می افتد.
ما در حال جمع آوری اسامی و اسناد هستیم.
پی آمده هایی وجود خواهد داشت.

عکس االعمل نظاره گر باید عمومی، باز، سریع و قاطع باشد. هر چه خونریزی طولانی تر شود، مرتکبین بیشتر مرتکب خشونت می شوند. قدرت نظاره گر بستگی دارد به آگاهی او از ترس مرتکبین از مشاهده شدن، فاش شدن، همچنین به وقوف او از مداخله ی آنان در رازهای گناه آلود، به نفی لذّت تنفّر و تخریب و برادری میان مخربین. باید آن تصوّر واهی را مبنی بر این که کلّ جهان به صورت محرمانه از مشارکت آنان در تجربه ی تخریب لذّت می برند از مغزشان دور کند (روان شناسی تنفر، صفحات ۲۵۲ و ۲۵۳/ ۲۰۰۵).

آن هایی که گرفتار تعصّب و تنفّر نیستند می توانند به دنبال گزینش هایی باشند برای برپایی گفتگوهای مؤثر درون-دینی، درون-فرهنگی و تشریک مساعی و کار با یکدیگر برای یک هدف مشترک. افرادی که باورهای متافیزیکی و استعاری شان بر فرض وجود خدا است، ادراکات عمیق مشابهی نسبت به ایمان واقعی دارند. دانستن این که اساسی استوار در باورهای مشترک موجود در نوشته های مقدس همۀ ادیان وجود دارد می تواند کمک کند به یک همکاری، ارتباط، دگرگونی و تغییر. همچنین کاربرد هشت اصل روانشناسی زیر، منسوب به گروه (اریکسون، ۲۰۰۸) محتملا می تواند نقشی موثر در شکل گیری ی گفتمان ها داشته باشد.

۱- شفقت: تعهّد نسبت به رفاه افراد دیگر که احساسات و نگرش های، با و برای دیگری بودن، را شامل می شود.
۲- کنجکاوی: کنجکاو بودن در مورد احساسات و افکار افراد دیگر و تفاوت های منحصر به فرد آن ها. پذیرفتن چهارچوب های داوری و جهان بینی دیگران می تواند به تغییر ساختار روش کلی حیات ما منجر شود.
۳- فروتنی: با شنیدن هم دلانه ی تجارب دیگران اجازه دهیم که دیگران بر روی ما تأثیر بگذارند.
۴- مدارا: با دادن اجازه ی بیان تعاریف شخصی به افراد، به انتخاب آنها احترام بگذاریم.
۵- پیروی از وجدان: پیمان های دوجانبه ای بگذاریم که برای همه مفید باشند، تا با قابل اعتماد بودن و هماهنگی ی ناشی از آنها، یک محیط با ثبات و استوار احساسی ایجاد کنیم.
۶- خلاقیّت: جستجو برای راه کارهای جدید، با پذیرش دیدگاه های دیگران. خلاقیّت به تغییر کمک می کند.
۷- خوش بینی: انتظار یک سرانجام مثبت و دلدادگی به این طرز تفکّر که قرار است چیز فوق العاده ای نصیب مان شود.
۸- بخشندگی: بخشندگی بر اساس محترم شمردن بنا شده است؛ بخشندگی به دیگران احساس ایمنی و آزادی می دهد که بتوانند خودشان را بیان کنند.

آدمیان ترجیح می دهند که به رفتارها و نگرش های قدیم شان وفادار بمانند چرا که بر اساس آنها می توان آینده را پیش بینی کرد و بر آینده تسلط یافت. به زبان دیگر آدمیان می خواهند قدیم بمانند تا یک حسّ شناسایی داشته باشند. اما چه زیانی دارد که کانون توجه ما تغییر کند و بپذیریم که رشد با تغییر ممکن می شود؛ همه می توانیم در جریان روابط مان با یکدیگر بیاموزیم و رشد کنیم.

امید به آینده

حقیت می تواند از تصادم افکار آشکار شود (در ستایش تعصّب، الزام تفکّرات از قبل شکل گرفته، صفحۀ۴۷/۲۰۰۷) هرقدر هم که تخریب ها و سوگیری ها پنجره ی خوش بینی را بسته و محدود کرده باشد، باز هم حقیقت روزن کوچکی خواهد یافت. مهم اینست که دیدگاه های گروه های متقابل را بشناسیم و تشخیص دهیم که هر دو طرف دارای سوگیری هایی هستند. این همان جایی است که تشکیلات بین المللی همچون سازمان ملل متحد و سازمان های مشابه می توانند با عرضه ی برنامه های پیش گیرانه یا التیام دهنده از ایجاد تعارض جلوگیری کنند (زندانیان تنفر، صفحۀ۲۳۰/۱۹۹۹).

چهار وسیله برای دست یافتن به دانش وجود دارد: دانشمندان و فلاسفه با استفاده از حواس خود دانش را به دست می آورند. از نظر آنان واقعیّت به محسوسات و عینیات محدود می شود؛ از نظر آنان هر آن چه قابل درک نباشد مورد تردید قرار می گیرد. فلاسفه ی باستان به مصون از خطا بودن منطق در شناخت دانش باور داشتند، در دنیای آن ها همه چیز با ترازوی فلسفه ی مدرسه ای ارزیابی می شد. برای افراد مذهبی، ملاک متون مقدسه است؛ “کلام خدا تنها حقیقت است”. چهارمین معیار الهام و شهود است.انسان قدرت خاصّی فراتر از محدودۀ حواس دارد، قدرت ذهن مستدل، قدرت روح. اساساً انسان ها زندانیان طبعیتند؛ کمترین وزش بادی زندگیشان را مختل می کند، سرما به آن ها آسیب می زند، پشه آزارشان می دهد؛ ولی وقتی به هوش انسان توجه می کنیم، یک فیل در مقابل او کم زور می شود، شیر به اسارتش در می آید، و یک پسربچه ی ۱۲ ساله می تواند صدها حیوان را بچراند. انسان می تواند دریا را خشک کند، کویر را با آب بپوشاند، دور کره ی خاک بچرخد، بر باد سوار شود و علوم جدید بنا کند. این ها همه نشانه هایی از اوج قدرت روحانی انسانند.

یک نیروی روحانی وجود دارد که می تواند قلوب ما را به یکدیگر متصّل کند، یک علاقه و جاذبه نسبت به یکدیگر به وجود آورد، قدرتی قوی تر ازمنطق، قدرتی که ملل را تأسیس می کند، اتّحاد انسانی را خلق می کند و ما را توانایی می دهد که علوم و قوانین سازمانی را کشف کنیم، دانش هایی که می توانند برای همه مفید باشند. انسان، موجودی که قربانی پشه است، با نیروی روحانیش تبدیل به یک فاتح می شود، چه که او به قوه ی روحش کامل می شود؛ محکم می ایستد و رفاه را به انسانیّت ارمغان می کند. ما قادر خواهیم بود که به دشمنانمان عشق بورزیم.

خوشبختانه به مدد قوای خلاقه ی روح می توان جهان را تغییر داد، با یک آگاهی ی عمیق می توانیم به پیوستگی برسیم، به مدد عشق، عشقی که برای همۀ نوع بشر است و عامل جستجوی شرایط بهتر برای همۀ انسان ها. گفتمان های درون- فرهنگی، درون- دینی می تواند به یک فرایند مشاوره ای دسته جمعی تبدیل شود. اگر ما این فرایند را بر اساس اصول روحانی پایه گذاری کنیم، می توانیم به شرایطی برسیم که با هر فرهنگی سازگار باشد. هدف این مشاوره اخذ تصمیمات بهینه برای جامعۀ جهانی طِی یک فرایند روحانی است. اگر یافته هایمان بر اساس احترام به قوه ی خلاقه ی گونا گونی ویک آرزوی مشترک صلح و وحدت باشد، بارقه ی حقیقت بر اثر تصادم افکار احتمالاً خواهد درخشید.

با استمداد از اصالت های ذات انسان، یک فرایند مشاوره ای می تواند همکاری، همیاری و روح خدمت را پرورش دهد، حتا شعله های خشمگین را ارعاب سرد کند. از آن جا که هدف این مشاوره غلبه یکی بر دیگری نیست، بلکه یافتن جوهرحقیقت است، نظرات مختلف می توانند با روح فروتنی به عنوان سهمی از یک تلاش جمعی پیشنهاد شوند. نتیجه کار می تواند یک درک بهبود یافته نسبت به تفاوت ها، خلاقیّت افزایش یافته، ادامه ی رشد بلوغی بشر، و یک جامعۀ مستحکم تر جهانی باشد.

بعد نومیدی بسی امیدهاست
از پس ظلمت بسی خورشید هاست
(مولوی)

Tags

 

0 Comments

You can be the first one to leave a comment.

Leave a Comment