بهرام چوبینه

در تاریخ ایران کمیاب نیستند کسانی که در قبال ضربات سنگین سرنوشت و بی عدالتی ها از اعماق وجود خود گستاخی و سرکشی نشان داده باشند.
میرزاآقا خان کرمانی از جمله افراد نادریست، که نه تنها زندگی آرامش به صورت ظاهر دستخوش تغییرات گشت، بلکه بسبب همان ضربات سنگین نا مرادی ها و بی عدالتی ها، آن چنان مسیر زندگیش تغییر و تحول یافت، که با هیچ معیار و مقیاسی قابل درک نیست.
میرزا آقا خان کرمانی در سراسر مسیر زندگیش فقط با احساس خود عمر گذرانده، و به همین سبب تصویر عقلانی و جانداری از زندگی و افکار او ترسیم کردن کار دشواریست. پس بهتر آن است، ماهم سر از بندگی عقل برتابیم و دل به فرمان احساس و دانستگی های ناچیز خود برنهیم.
میرزا عبدالحسین مشهور به میزرا آقا خان کرمانی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در قلعه مشیز از دهات بلوک بردسیر کرمان متولد شد (۱). پدرش آقا عبدالرحیم مشیزی از ملاکین آن سامان بود و از پیروان مشهور فرقه علی اللهی بشمار می رفت. مادر میرزاآقا خان نوه مظفر علی شاه کرمانی از پیروان مشتاق علی شاه و بمانند همسرش علی اللهی بود(۲).

به درستی روشن نیست که میرزا آقا خان کرمانی از چه زمانی در شهر کرمان به تحصیل پرداخته است. اما بی تردید نوشتن و خواندن را در بردسیر آموخته و احتمالا ً در سنین نوجوانی برای تحصیلات عالی به کرمان رفته است. در کرمان چنانکه مرسوم حوزه های علمیه آن زمان بود به تحصیل فقه و اصول، حدیث و روایت، تاریخ ملل و نحل ، کمی ریاضیات، منطق، طب، حکمت و عرفان پرداخت. وی در کرمان در خدمت ” حاجی آقا صادق که از تلامیذ حاجی سبزواری” و ” آقا احمد مجتهد” و از همه مهمتر نزد “ملا محمد جعفرکرمانی” معروف به شیخ العلماء که از علمای عصر خود در کرمان بود، به تحصیل مشغول شد. (۳)
“ملا محمد جعفر مردی حکیم، و بزرگواری بنام و یکی از پیشوایان دیرین نهضت آزادی ایران بوده” و “هفتاد سال عمر کرد” و بارها به دستور “ناصرالدین شاه به اتهام بابیگری زندانی شده” (۴). وی پسران متعددی داشت، لیکن میرزا آقا خان با پسر دوم او، احمد که بعدها به شیخ احمد روحی معروف شد دوستی عمیقی پیدا کرد. (۵).
میرزا آقاخان هیچگاه دوران طلبگی را نزد ملامحمد جعفر از یاد نبرد، به همین سبب شیخ احمد را “بسیارعزیز و گرامی می شمرد” و همیشه او را در حضور دیگران با احترام “استادزاده” میخواند. این دویار دبستانی در کرمان دوستان جانی شدند و بعدها همسفر و شریک رنج و راحت زندگی این جهان و آن جهانی یکدیگر گردیدند (۶).
در خانواده میرزاآقا خان عقاید افراطی و غالیانه ریشه عمیقی داشت و اجداد مادری و به ویژه پدری وی به غالیگری اشتهار داشتند. پس وی درچنین خانواده ای متولد و در آغوش همین خانواده، با همان عقاید غالیانه رشد و نمو یافت و تربیت معنوی و اعتقادات اولیه اش چیزی جز مخلوطی از اندیشه های عامیانه و به ظاهرصوفیانه نمی توانست باشد. ما بدرستی نمی دانیم که “حاجی آقا صادق” و ” آقا احمد مجتهد” چگونه می اندیشیدند و چه مشرب و روشی در تدریس داشتند.
اما بخوبی می دانیم که محبوب ترین استادش ” ملا محمد جعفر کرمانی” پدر شیخ احمد روحی، از بابیان اولیه، و پس از تیرباران سید باب درتبریز(۷)، از طرفراران متعصب و سرسخت ” صبح ازل” بوده است(۸).
بی تردید میرزا آقاخان در مجلس درس همین ملا محمد جعفرکرمانی با آراء عقاید و اندیشه های شیخ احمد احسائی (۹) و سید باب آشنا شد و به سبب هم نشینی و دوستی با شیخ احمد روحی تمایلاتی به فرقه بابی ازلی پیدا کرده است. این آشنائی و هم نشینی در مسیر زندگی میرزاآقاخان تغییری را ایجاد کرد که به یکباره زندگی آرام و تا حدودی راحت او را دستخوش نا آرامی و هیجان متوالی نمود.
کرمان در گذشته و حال از مراکز تجمع فرق اسلامی و غیر اسلامی بود. دراویش نعمت اللهی که نخست از سُنیّان متعصب و سپس در دوران صفویه با تطمیع مرشد آنان، شیعه دوازده امامی متعصب گردیدند و شیخی های طرفدار حاجی کریم خان کرمانی قاجار، اکثریت قابل توجهی را درکرمان داشتند. این دو گروه در حقیقت تمامی قدرت و ثروت آن نواحی را بین خود برادروار تقسیم و دستگاه و خرگاه مجللی برپا کرده بودند.
علی اللهی ها، ازلی ها، بابی های طرفدار بهاءالله و زدتشتیان، ساکنین اصلی و قدیمی سرزمین ایران در کرمان سکونت داشتند. هرچند که زرتشتیان مورد اذیت و آزار همه قرار می گرفتند، اما با همه سختی ها ومرارت ها، میهن خود را بخاطر عشقی که به این سرزمین کهنسال داشتند ترک نکردند و زندگی را با همه خفّت و خواری ادامه می دادند.
مسافرت ادوارد براون(۱۰) مستشرق شهیر انگلیسی به ایران، با خروج میرزا آقاخان کرمانی از ایران همزمان بود. ایران شناس نامبرده ماهها در یزد و کرمان مهمان بابی ها، ازلی ها و زرتشتیان آن نواحی بوده و پیرامون زندگی و عقاید آنان مطالب مشروحی در آثار گوناگون خود و بویژه در سفرنامه خود نقل کرده است. وی به زندگی رقت بار زرتشتیان اشاره غم انگیری می کند و می نویسد:
“ازآنچه در یزد و کرمان و سایر نقاط ایران شنیدم زرتشتی ها به درستی و امانت
معروف هستند…مع الوصف بعضی از مسلمین متعصب آنها را اذیت می کنند و علتش
این است که آنها را مشرک می دانند و لذا مقام آنها در نظر مسلمین پست تر ازعیسوی
ها و یهودی هاست که اهل کتاب هستند و به همین جهت تمام زرتشتی ها باید لباس زرد
دربرکنند و حق ندارند که عمامه خود را محکم ببندند و طرز پیچیدن عمامه آنها باید
با مسلمانان فرق داشته باشد و نیز نباید سوار براسب شوند و هنگامی که سوار بر
اُلاغ هستند اگر یک مسلمان را میبینند باید از اُلاغ فرود بیایند و لو ازحیث سن وسال
ومقام از مسلمانان مزبور برتر باشند” (۱۱).
شرق شناس نامبرده در سفرنامه اش از تحقیر و ظلم به زرتشتیان، یهودیان و مسیحیان و بابیان پیاپی یاد می کند.
“دوختن پارچه زرد رنگ برسینه یهودیان و زرتشتیان درایران، ظاهرا ً از ابتکارات ملایان دردوران صفویه بود و سابقه ای چند صد ساله و طولانی داشت” (۱۲)؛ “بویژه ملایان برای این رفتار غیرانسانی، روایات جعلی و ساختگی از امامان شیعه نقل، و به این وسیله، ستمگری و اعمال خشونت بار خود را کاری شرعی و از فرایص دینی قلمداد می کردند.” (۱۳).
کرمان خرابه ای بیش نبود و به قول میرزاآقاخان شهر کرمان “گورستان فلاکت” و ساکنینش “زنده بگوران نکبت” که “درامواج بلاها و اقسام عذاب ها و شکنجه ها گرفتار و به هرمصیبت و بدبختی دچار” بودند. این اشباح متحرک با بحث های فرقه ای و مجادلات عوامانه به آن شهر خشک و بی روح، ظاهرا ً جانی می بخشیدند. این مباحثات بیهوده که معمولا ً با عدم احترام به عقاید دیگران انجام می گرفت، نتیجه ای جز دشمنی و کینه توزی به همراه نمی آورد و چنانکه می دانیم این سرشت و طبیعت همه مجامع فقیر و عقب افتاده از قافله تمدن است.
مردم این گونه جوامع به سبب بیکاری، فقر، عدم فرهنگ و دانش، خُرافاتی متولد و سپس در گوشه های دورافتاده و بی آب و علف “زنده بگور” می شوند. کرمان نیز سرزمین مناسبی برای رشد عقاید خرافی و مباحثات بی حاصل بود.
بازار این گونه مجادلات به سبب پیدایش و ادعاهای سید باب و سپس رقابت میان مدعیان نیابت او “صبح ازل” (۱۴) و برادر ارشدش “بهاءالله” دو رهبر متنفذ بابیان گرمی و شور و حرارت مطبوعی یافته بود.
هردو گروه یکدیگر را مطرود و به نادرستی متهم می کردند. این بحث ها و جدال های لفظی میان طرفدارن آنها، که گاهی به زدوخورد و کشمکش های خشونت بار می کشید، در پیروان هردو گروه دودلی و تردید ایجاد می کرد و در انتخاب صبح ازل و یا بهاءالله مردد نگاه می داشت (۱۵). بطور یکه یکی از بابیان با صراحت به براون گفته بود “بین بهاءالله و صبح ازل مردد هستم و نمی دانم کدام برحق هستند، ولی در برحق بودن خود باب تردید ندارم” (۱۶).
روابط میان ازلیان و بهائیان همیشه تیره بود، وبه دشمنی و فتنه انگیزی میان یکدیگر می-پرداختند. ادوارد براون شواهد فراوانی از کینه جوئی های آنان یاد می کند و نشان می دهد که از هیچ کوششی برای خفت و خواری یکدیگر کوتاهی نمی کردند.
دشمنی بین فرقه های مذهبی به عمال حکومت فرصت آن را می داد تا آزادانه به همه آنان ظلم روا دارند و آنچه که میل مبارکشان بود به انجام رسانند. مثل اینکه همه وهمه از “رعیت” تا “عمال حکومت” دست بدست هم داده بودند تا یک جامعه سراسر وحشت و شقاوت بوجود آورند.
برای بیان عمق ذلت، خفقان و تباهی ساکنین نگون بخت جامعه ایرانی و طبیعتا ً شناخت جامعه و محیطی که میرزا آقاخان در آن رشد و نمو یافته بود، مجبوریم واقعیتی را که ادوارد براون در اقامت یکساله خود در ایران گزارش کرده، بیاوریم. درکرمان بابیان از ترس مفتشین و خبرچینان حکومتی، کتاب های مقدس خود را که به آن اعتقاد و ایمان داشتند و مورد احترامشان بود، با لعنت و دشنام همراه می کردند تا اگر روزی ناگهان مورد هجوم مردم متعصب و مأمورین حکومتی قرار گیرند با نشان دادن آن جملات گریبان خود را از شر مهاجمین جاهل و ظالم رها سازند. این گونه اقدامات در عین حال بیانگر نفوذ و رسوخ رسوبات کثافت تقیه در لایه های کل جامعه ایرانی بود و ماهیت بیمارگونه آن را بیشتر نشان می دهد.
ادوارد براون می نویسد:
” نخود بریز به ملاقات من آمد و میرزای فقیری موسوم به میرزا احمد را با خود آورد. میرزا احمد بعضی از الواح و رسائل بابی را برای خود استنساخ کرده و درکتاب جمع آوری نموده بود، ولی چون می دانست که نگهداری یک چنین کتابی خطرناک است و شاید سبب قتل او شود به فکر افتاده که در آخر کتاب چیزی [جمله ای] را هم به متن اصلی ضمیمه کند. مطلبی که میرزا احمد [بابی] به متن اصلی کتاب اضافه کرده بود این بود ” چنین می گویند فرقه ضاله وگمراه و کذاب بابی…..” (۱۷)
اینگونه حیله های حقیرانه شاید و فقط می توانست افرادی چون میرزا احمد را از تعقیب و مرگ نجات دهد؛ لیکن تحقیر، قتل و کشتار اقلیت های مذهبی که سرسختانه پایبند افکار و عقاید خود بودند، تفریحی همگانی و هرروزی حکام و نوکران دیوان بود. بعلاوه فراموش ننمائیم که شیعیان دوازده امامی هم که اکثریت جامعه ایرانی را تشکیل می دادند از شر همین حکام خونخوار، مستبد و هم دینان خود درامان نبودند، زیرا که شاهان و عمال دیوان، خود را پایبند هیچ قانون و اصول انسانی نمی دانستند (۱۸).
میرزا آقاخان کرمانی در چنین دورانی که از یک نابسامانی و پریشانی مستمر و مداوم مشحون و سوداگران دین و سیاست دست در دست یکدیگر به چپاول عقل و مال مردم مشغول و به معنی دقیق تر در جامعه ای مفلوک و عقب مانده که مملو از فساد و دژخیمی بود پا به عرصه گیتی نهاد. خود او در صفحات آخر کتاب “سه مکتوب” در کمال استادی از زبان سوسمارالدوله و مباشران ومشاورانش اوضاع جامعه فلک زده دوران خود را مجسم و مصور ساخته و ماهیت سیستم حکومتی و سیاسی ضد انسانی دوران خود را بیان کرده است.
در واقع “سوسمارالدوله”و”ولی فقیه” سروته یک کرباسند و هیچ گونه فرقی میان این دو سیستم رهبری وحکومت دیده نمی شود. به دیده و نظر “ظل الله” و “قبله عالم” و “ولی فقیه” انسانها حیوانات تربیت ناپذیر هستند که می باید به قلاده (۱۹) کشیده شوند.
تقلید در فرهنگ عرب و شیعه بمعنی به “قلاده” افتادن است و جز این معنی دیگری نمی دهد و هرکس که تقلید می کند، این فکر و اندیشه را ، یعنی بقلاده رفتن را تصدیق و تأیید می نماید. چنین شخصی محتاج قلاده و قلاده کش است.
این گونه موجودات نه اجازه دارند و نه شعورشان بدان میزان رسیده است که از به قلاده رفتن خودداری ورزند. با همین منطق و استدلال، “ظل الله” و”ولی فقیه” با ایجاد وحشت و ارعاب و اگر لازم شد با ترور مخالفین و نیرباران آزادیخواهان به مؤمنین می فهماند که اگر می خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. وگرنه ترا به اتهام “مفسدفی الارض” و “محارب با خدا” به دارمی کشم. مثل آنست که بگوید: به آنچه که من می گویم و فرمان می دهم ایمان داشته باش و عمل کن، ورنه ترا با چنگ و دندان خود پاره پاره می نمایم. آنگاه تشخیص زشت و زیبا فقط و فقط در ید قدرت “سوسمارالدوله ها” و”ولاه فقیه” است.
به قول میرزا آقاخان آقازاده ها و شاهزاده ها اگر بخواهند “می بخشند و پروار می کنند و می-خواهند می کشند و کباب و شرابش می نمایند” ودرعین مستی شاعران شکم پرور از زبان آنان می سرایند “طبعم ز ران شیر، کباب آرزوکند” (۲۰)
درپیرامون زندگی میزرا آقاخان کرمانی می نویسند که او برادر میرزا آقاخان، “عبدالمظفرخان” سرتیپ قشون ناصری، و در دستگاه “عبدالحمید میرزا ناصرالدوله فرمانفرما پسر فیروزمیرزای فرمانفرما” حاکم کرمان، که میرزا آقاخان او را در همین کتاب سوسمارالدوله می نامد، مورد احترام و اکرام بود. برخی از محققین می نویسند میرزا آقاخان سرپرستی مالیه بردسیر را که املاک خانوادگی او هم در همان نواحی قرار داشت، قبول کرد. وظیفه او این بود که مالیات سالیانه را وصول و به حاکم مسترد دارد. لیکن بسبب آنکه “نتوانست منافع ناصرالدوله را حفظ کند، ناچار برکنار شد و به اصفهان رفت” (۲۱).
شیخ محمود افضل کرمانی (افضل الملک) برادر شیخ احمد روحی رفیق ِ شفیق ِ میرزا آقاخان کرمانی درمقدمه کتاب ” هشت بهشت” می نویسد : “میرزاآقاخان هزارتومان در آخرسال مالیات کسرآورد” و حاکم و وزیرش سید کاظم برای وصول مالیات عقب آفتاده به وی فشار آورده و بالأخره کار به بگو مگو و پرخاش و دشنام می کشد ومیرزاآقا خان به صلاحدید برادر و مادر، کرمان را ترک و به طرف اصفهان رهسپار می شود(۲۲).
سبب فرارمیرزاآقاخان به اصفهان بدرستی روشن نیست، و بی گمُان با افسانه های هم مسلکان و دوستداران میرزا آقاخان همراه است. اینکه شیخ محمود افضل کرمانی علت را کسری هزار تومان مالیات دیوانی می نویسد چندان قابل اطمینان نیست. بویژه که اوضاع مالی میرزاآقاخان طبق شهادت خود ِ شیخ محمود افضل کرمانی، بسیار خوب بود و در آن زمان میزان اموال و دارائی او نزدیک به پنجاه هزارتومان می رسید و برای وی امکان آن وجود داشت که هزار تومان را از کیسه خود بپردازد و گریبان خود را از شر حاکم و پیشکارانش رها سازد(۲۳).
درصفحات گذشته بسیار مجمل و خلاصه از مباحثات فرقه ای و اذیت و آزار و کشتار اقلیت های مذهبی خصوصا ً بابیان درکرمان گفتگو کردیم. به ویژه خاطرنشان ساختیم که بابیان برای دیدار صبح ازل و بهاءالله، سراز پا نمی شناختند. ادوارد براون برخی از مشاهدات خویش را در سفرنامه خود آورده و می نویسد: ” جوانان پانزده ساله… با پنج تومان پول از کرمان” به راه می افتادند تا به دیدار رهبران معنوی خود برسند (۲۴).
پس امکان آن می رود که میرزا آقاخان کرمانی وسیله ملا محمد جعفرکرمانی پدر شیخ احمد روحی به مذهب باب تبلیغ و بسبب شور و شوقی که در این مورد نشان می داده، مورد آزار و اذیت خانواده و همشهریان خود قرارگرفته و احتمالا ً برای رهائی از اختلافات و مشاجرات خانوادگی که براثر روی گردانی از علی اللهی گری و پذیرش بابیگری بوجود آمده بود، اختلاف برسر مالیات دیوانی را بهانه قرارداده به عشق دیدار صبح ازل، کرمان را ترک کرده باشد.
این مهم نیست که عشق دیدار نایب باب و یا اعتقاد به بابیگری انگیزه و سبب ترک زادگاهش کرمان شده است. زیرا که اعتقادات معنوی و مذهبی، موضوعی کاملا ً فردی و خصوصی و نه یک مسأله دولتی و حکومتی است. مهم این است که این فرار و یا ترک اختیاری زادگاهش کرمان مبداء تحولی عمیق در زندگی میزراآقاخان شد و با آشنائی به دنیایی دیگر، از این پس برای زندگی خویش هدف و مقصدی پیدا کرد و دستاویزی برای مبارزه به دست آورد، که عبارت بود از واژگون ساختن حکومت قاجارها و خاتمه دادن به همه جدال های فرقه ای و بی-عدالتی هائی که سالهای طولانی شاهد و ناظر آن بوده است.
ورود میزراآقاخان به اصفهان با ورود شیخ محمد منشادی (۲۵)، همزمان بود. میرزاآقاخان کرمانی در جلسات سرّی و خصوصی که به مناسبت ورود او به اصفهان تشکیل می گردید راه یافت. بانی و باعث برقراری این جلسات کسی جز “میرزا هادی دولت آبادی” نماینده صبح ازل در ایران نبود. ازجمله کسانی که در این جلسات سرّی شرکت مرتب و منظمی داشتند، “حاج میرزا نصرالله بهشتی” (ملک المتکلمین) و “سید جمال الدین واعظ اصفهانی” پدر محمد علی جمال زاده و “دیگر از کسانی که در این وقت به اصفهان می آیند و مؤانست با آنها در حیات روحی جمعی مؤثر واقع می گردد میرزا عبدالحسین خان معروف به میرزاآقاخان کرمانی است”(۲۶).
“میرزا آقاخان در ابتدای ورود به اصفهان کسوت خوانین کرمان را دارد. شلوار سیاه فراخ درپا، سرداری کمرچین با قبای کوتاه حسنی دربر، کلاه سیاه درشتی برسر” (۲۷)، و می توان تصور کرد، به ویژه چنانکه از تصویر میرزاآقاخان برمی آید، او جوانی نیرومند و زیبا بود، در آسایش و شاید در میان ثروت و تمول پرورش یافته بود. شانه های پهن و موزون او در لباس خوانین کرمان، به وی ظاهری چون نجیب زادگان می داد.
“شاهزاده ظل السطان که از گذشته میرزاآقاخان بی خبر بود، مفتون “فضل و دانش” و شاید ظاهر آراسته وی شد و او را به مقام “نایب ایشکی آقاسی” مفتخر ساخت. اما مراحم شاهزاده دیری نپائید. زیرا “پس از چندی حاکم کرمان (سوسمار الدوله) از مقام میرزاآقاخان در اصفهان مطلع شده نزد ظل السطان از او سعایت” کرد (۲۸).
شکایت و سعایت حاکم کرمان و شاید اعتقادات مذهبی میرزاآقاخان و همچنین “آمدن شیخ احمد [روحی] به اصفهان در وضع زندگی آبرومندی که رفیق محترمش دارد تغییر می دهد. چونکه متانت و آداب دانی میرزاآقاخان در وی دیده نمی شود. بالأخره این دو دوست اصفهان را ترک نموده و به طهران می روند” (۲۹).
دراوایل سال ۱۳۰۳/ اکتبر ۱۸۸۶ آن دو در تهران “باامراء و اعیان معاشرت نموده اغلب امیرزاده ها و بچه شاهزاده ها از قبیل پسرهای رکن الدوله را به طرز تازه ادبیات درس می دادند” اقامت آنان “هفت هشت ماه” طول کشید و شیخ احمد روحی در تهران”درباره احکام قرآن چندی مِنبر می رفت” (۳۰).
“درطهران میرزاآقاخان املاک موروثی خود را که تخمینا ً پنجاه هزارتومان می شد درسالی چهارصد تومان به میرزاشیخ علی خان منشی سفارت انگلیس اجاره داد. اوهم مأموری به کرمان فرستاد، والده و برادرش به مصالحه نامه جعلی متمسک شدند،[به این بهانه] که تمام آنچه مرحوم آقا عبدالرحیم [پدر میرزاآقا خان] داشته است به والده ایشان مصالحه کرده است” (۳۱).
دسیسه نابهنگام مادر و برادر و “مصالحه نامه جعلی” و ازهمه مهمتر، از جانب آشنایان و هم-مسلکان خود، آگاه شد که امین السطان صدر اعظم ناصرالدین شاه، میل دارد او را به خواهش ناصرالدوله حاکم کرمان “تحت الحفظ” به کرمان بفرستد.
تبانی مادر و برادر و احتمال دستگیریش، سبب وحشت و نگرانی میرزاآقاخان شد. بدون تأخیر از تهران به اتفاق “میرزا عبدالخالق” نامی که در تهران با او آشنا و دوستی پیداکرده بود و شیخ احمد روحی به حاکم رشت مؤیدالدوله (۳۲) پناه برد. اما “همین که حکمران فهمید آنها مورد بی مرحمتی ناصرالدین شاه هستند [ازترس جان] بیرونشان کرد” (۳۳). میرزاآقاخان و شیخ احمد روحی همراه “میرزاعبدالخالق” (۳۴) که احتمالا ً مردی دنیا دیده و سفر کرده بود، به اسلامبول و “بعد از دوسه ماه توقف، میرزاعبدالخالق خان را وداع گفته، به عزم دیدار صبح ازل افندی، به قبرس رفتند”.
دیدار با مدعی نیابت باب دوماه طول کشید و سبب نزدیکی و ایمان آن دو به صبح ازل شد و کار شیفتگی و یکدلی آنان بدان جا کشید که دختران صبح ازل را به همسری برگزیدند. “امرمواصلت ما بین دختر بزرگ ازل افندی با مرحوم میرزا آقاخان کرمانی و دخترکوچک ازل با حاجی شیخ احمد صورت پذیرفت. متأهلا ً به اسلامبول عودت کردند [اما این ازدواج عاقبت بخیر نبود]و پس از اندک زمانی بنای ناسازگاری مابین ایشان اتفاق افتاد. هردوخانم به جزیره [قبرس] عودت نمودند” (۳۵). میرزاآقا خان و شیخ احمد روحی سرخورده و غمگین اسلامبول را ترک وبه بغداد رفتند.
این ازدواج نافرجام آنچنان در روحیه آن دو، تأثیر ناخوش آیندی گذاشت که اثرات آن را در تألیفات بعدی آنان، به روشنی ملاحظه می کنیم. درکتاب “هشت بهشت” که در تأیید و تمجید مذهب باب و حقانیت فرقه ازلی و انکار و دشنام به بهاءالله توسط آن دو تألیف یافته می نویسند:
“هرکس خواه غنی و خواه فقیر واجب است زود تأهل اختیار کند و عدد زوجات تا نوزده [۱۹ زن] اذن داده شده، اما از برای اصحاب استطاعت و ثروت [!] زیاد. زیرا که مخارج ایقاع [افکندن، درانداختن، لیکن در اینجا برپاساختن معنی می دهد] تزویج نخستین مطلقا ً از اسهام [سهام] خیریه یعنی بیت المال عمومی باید داده شود” (۳۶). ویراستار و مقدمه نویس همین کتاب که کسی غیراز شیخ محمود افضل کرمانی برادر شیخ احمد روحی نیست و از بابیان ازلی بسیار مطلع و عالم بشمار می رفت، در زیرنویس همان صفحه در توضیح مطلب نقل شده، نادرست بودن آن حکم را گوشزد و به دستور صبح ازل در کتاب “اخلاق روحانیون از حضرت ثمره [صبح ازل] ” اشاره کرده می نویسد ازلیان مجاز هستند فقط تا دوازده زن [!] تزویج کنند و تا زمانی که آن زنان رعایت دستورات مذهبی را می کنند شوهرانشان مجاز به طلاق و ترک آنان نیستند. اما میرزا آقاخان و شیخ احمد روحی با تکیه به تجربیات شخصی و خاطره ناخوش آیندی که از ازدواج خود با دختران صبح ازل داشتند، در کتاب هشت بهشت می نویسند:
“حدبلوغ و تکلیف مرد و زن در سن، عدد هو است که یازده سالگی باشد [!] ولی باید چند سال قبل از تزویج با یکدیگر مراوده و معاشرت تامه نمایند و طبع وخوی هم را بیازمایند و اختیار نکاح به میل طرفین باشد [و] از روی خبرت و بصیرت و بدون اجبار و اکراه بزرگان قوم یا دخالت پدرومادر [!]، زیرا که این گونه نکاح موجب فساد کلی خواهد شد” (۳۷)
بی گمُان اختلافات خانوادگی آن دوچندان ذکر و فکر شیخ احمد و میرزاآقاخان را به خود مشغول داشته بود، که در ماده شانزدهم از باب چهارم در “آداب عشرت” همین مطلب را تکرار و سپس در باب پنجم، ماده سوم دربیان نکاح و احکام تزویج تطلیق و متعلقات آن هم آورده اند (۳۸).
میرزاآقاخان و شیخ احمد روحی در تألیف مشترک خود کتاب “هشت بهشت” به شرح چند فقره اختلاف میان احکام “شریعت بیان” [مذهب باب] و “شرع فرقان” [دین اسلام] پرداخته اند و از آن جمله در فرق نهم بی هیچ تغییری حکم یادشده را دوباره تکرارکرده اند. ویراستار کتبا ً در زیرنویس همین مطلب درکمال صراحت می نویسد: “چنین دستوری [دربیان] مشاهده نگردیده است. (۳۶).
میرزاآقاخان و شیخ احمد روحی مطالب مختلفی را به سید باب نسبت می دهند که بی تردید از جانب سید متشرعی چون سید علی محمد باب شیرازی نمی توانست بروز و بیان گردد. ازجمله احکامی که به باب نسبت می دهند “اینکه اطفال را در حین ولادت از امهات [مادران] جدا نموده، آنها را به دارالتربیه [پرورشگاه] برده تحت تربیت مربیان ماهر و زنان شاطر چیره دست که مخصوصا ً علم تربیت و پرورانیدن اطفال را در مکاتیب درس خوانده باشد، بدارند” (۴۰). شیخ محمود افضل کرمانی، ویراستار کتاب در زیرنویس همین صفحه در توضیح همین حکم می نویسد: “دستوری برای جدا کردن بچه ها از مادران در بیان [کتاب مذهبی بابیان] دیده نشده” (۴۱). در این قضیه آنچه بیشتر جلب توّجه محققین بابیه را می کند آنکه، شیخ احمد روحی و میرزا آقاخان کرمانی با اصرار و پافشاری غیرقابل وصفی میل دارند کتاب “هشت بهشت” را به ملا حاج سید جواد کربلائی که از “پیروان دلباخته سید باب” بوده نسبت دهند. میرزا آقاخان د رنامه ای بخط خود به اوارد براون مستشرق شهیر انگلیسی می نویسد:
“مقالات و کلمات حضرت سید بزرگوار حاجی سید جواد کربلائی است
که حروف حی اول (۴۲) و از اصحاب سابقین و حروف بسم الله است…
ولی چون در اواخر عمر آن بزرگوار را قوی ضعیف و رعشه در دست
پیدا شده بود، خوب مقتدر بر نوشتن نبودند، این مقالات را خود املاء
فرموده یکی از تلامذه آن جناب نوشته بود به خط
لایقرء و اوراق بی ترتیب. این ایام در اسلامبول چون فراعتی پدید بود،
بنده و آن شخص [شیخ احمد روحی] همتی کرده، آن اوراق بی ترتیب را
مرتب کردیم. خلاصه روح مطلب از ایشان است. قوالب الفاظ شاید از
ماها باشد… باری ماها را پاره ای آثار و تصانیف هست که از خودمان است
اگروقتی ممکن بشود به جهت سرکار انفاذ می داریم ولی اسم مصنف این
کتاب را اگر بخواهید ذکر نمائید جناب حاجی سید جواد [کربلائی] است”(۴۳)
پافشاری و اصرار میرزا آقاخان کرمانی براینکه اصل کتاب “هشت بهشت” از ملا حاج سید جواد کربلائی ست، به این خاطر است که ارزش مندرجات کتاب را در نظر ادوارد براون که شیفته و فریفته نهضت باب بود، صد چندان نماید. درحالی که به خوبی آشکار بود ” آنچه از حکمت و دانش غربی در هشت بهشت آمده است از حاجی سید جواد شیرازی [معروف به کربلائی] نیست و آن حکیم با آن اندیشه های نو آشنائی نداشته است” (۴۴).
ادوارد براون ایرانشناس مشهور انگلیسی که بیشتر اطلاعات خود را در مورد باب و بابیان مدیون میرزا
آقاخان و شیخ احمد روحی و عده ای دیگر از ازلیان است، به پافشاری های میرزا آقاخان در مورد نویسنده خیالی “هشت بهشت” اعتنائی نمی کند و در دو موضع مختلف از مقدمه تاریخ نقطه الکاف به صراحت شیخ احمد روحی را مؤلف هشت بهشت معرفی می نماید و نامی از میرزاآقاخان کرمانی به کلی نمی برد (۴۵).
به علاوه حاج سید جواد کربلائی طبق نظر بابیان مطلع و آگاه و محققین تاریخ بابیه از پیروان اولیه سید باب بوده، اما از “حروف حی” و در شمار نخستین مؤمنین به باب بشمار نمی رفته است (۴۶).

بهر روی طبق نظر ویراستار کتاب هشت بهشت، مطالب و مسائل مذهبی و تاریخی فراوانی در متن کتاب دیده می شود که به هیچ وجه با عقاید باب ارتباطی ندارند و در موارد متعددی خواننده با جملاتی چون “این مطلب به کلی بی حقیقت است” یا “این مطلب به این نوع واقع نگردیده” روبرو خواهد شد.
چه انگیزه ای سبب تألیف و نگارش کتاب “هشت بهشت” گردیده، خود محتاج بررسی و بحث مفصلی است و این کار را در کتاب “تشیع و سیاست در ایران” در فصل “جنبش بابیه” تا حدودی مفصلاً انجام خواهم داد. اما شایسته است در این جا تنها به یک مطلب اساسی اشاره کنیم و فراموش ننمائیم که میرزا آقا خان کرمانی همیشه با احساس و دریافت ذهنی خود زندگی و قضاوت می کرد. هرگاه به چیزی دلبستگی و علاقه ای پیدا می کرد با تمام وجود و در بست در اختیار آن اندیشه و یا فرد مورد پسندش قرار می گرفت، و این روش در مراحل مختلف زندگی وی به روشنی آشکار و هویداست. پس اگر در مسیر زندگی او اشتباهاتی دیده می شود، نباید او را به تنهایی مورد سرزنش و شماتت قرار داد. جامعه و محیط نابسامان پیرامونیان او هم می باید مورد توجه و تعمق قرار گیرد. در مورد وی این را می دانیم که هر اندازه آگاهیش بیشتر، و در امور اجتماعی فعال تر و کوشاتر می گردید، بیش از پیش گستاخ تر و بی قرارتر می نمود.

بهرحال اختلافات میرزاآقاخان و شیخ احمد روحی با همسرانشان از بین نرفت و هردو با پریشانی مسافرت را به زانوی غم در آغوش گرفتن ترجیح دادند. شیخ احمد روحی طبق نوشته برادرش از حاج محمد کریم خان کرمانی رئیس شیخیه کرمان که از مخالفین سرسخت و خستگی ناپذیر سید باب و بابیان بود در حلب “استقبال شایان نمود” (۴۷). درحالی که همه بابیان، بویژه کرمانیان، حاجی نامبرده را بخوبی می شناختند و کتاب و رسالات معروف وی را در رد اعتقادات “باب” خوانده ویا دشمنی های وی را با بابیان دیده و شنیده بودند.
همزمان با این سرگردانی های فکری وناکامی های روحی و جسمی “توسط مراسلات” در فکر اصلاح اوضاع نابسامان خویش برآمدند. اما چندان موفقیتی حاصل نشد و میرزاآقاخان در دمشق “کتاب رضوان” را به پایان رسانید و به رسم ادبیات زمان خود دیباچه آن را به نام سلطان عبد-الحمید پادشاه عثمانی نوشت و به این وسیله “عطوفت سلطانی را به جانب خود جلب می نماید و مرسومی [حقوق ماهیانه] در مقابل این خدمت برای او مقرر می گردد” (۴۸). اما این “مرسومی ها” یا به دست میرزاآقاخان نمی رسید و یا آن چنان ناچیز بود که کفاف زندگی حقیر اورا نمی داد. به این سبب در نامه ای به آشنایانش در کرمان از شدت درماندگی و تنگدستی می-نویسد: “خداونداین طور برادر و مادر نا اهل [و] ناکس هم به کسی نصیب نکند” (۴۹).
تقریبا ً چهار سال قبل از قتلش د ر۷ ذیقعده ۱۳۱۰/۲۳ مه ۱۹۸۳ به میرزا علی رضا طبیب، شوهر همشیره اش، در شکایت از زندگی می نویسد: “در ولایت غریب سرگردان و معطل ماندم که مقتدر بر [تهیه] نان یومیه نبودم” (۵۰). اما با این همه درماندگی و بدبختی از بازگشت به کرمان امتناع می ورزد و به یاد ایام گذشته می نویسد: “چرا باید منت بکشم و دوباره خود را به قبرستان فلاکت کرمان بیندازم” (۵۱)، ودوباره از دست مادر و برادر “نااهل و ناکس” نزد آشنایان چنین گله و شکایت می کند: “اگردوستی و محبت به قدر ذره ای داشتید می بایست یک قالی، یک گلیم، یک عبا، هیچ نبود دومن کشک برای من بفرستید، یک کاغذی بنویسید که تو مرده ای یا زنده… شاید روزگار قسمت نکرد ما یکدیگر را ببینیم” (۵۲). وبالاخره به مادر نابکارش رنجیده خاطر گوشزد می کند:

“حرص و طمع مال دنیا شما را براین داشت که حقوق مادری خود را از گردن من ساقط کردید… در صورتی که من کمال خدمت [و] بندگی را از شما بجا آوردم و هیچ خلاف ادبی و انسانیتی نکردم… خدا عالم است گاهی ظلم ها و بی رحمی های شما راکه نسبت به من کردید بخاطر می آورم، دوسه ساعت گریه می کنم، بعد رو می کنم به خدا و باز سعادت دنیا و طول عمر شما را از خدا می خواهم. ولی حق آخرت را حلال نمی کنم. اگر خدائی هست و اگر حقی هست و اگر معادی هست… و اگر نیست شما خوش باشید ما هم خوشیم” (۵۳).

میرزاآقاخان به واقع از نظر مادی در تنگی و سختی بود و در نامه هائی که به نابکارترین مردان دوران خود یعنی میرزا ملکم خان می نویسد به کرّات تقاضای کمک و کار می کند. اما تا آنجائی که می دانیم هیچ گشایشی در زندگی وی ایجاد نمی شود.
اوبه راستی تا آخر عمر هیچ گاه جفای مادر و برادر را فراموش نکرد. درنامه ای آزردگی عمیق خود را از آنان ابراز می دارد. برخی از ندبه های او به گوش ایرانیان تبعیدی و ساکن در غربت آهنگی بسیار آشنا دارد. می نویسد: “درولایت غربت به هر سختی ست می گذرانم، دردم بر دل خودم هست. اقلا ً کسی مرا نمی شناسد. غریب مرگ هم شدم به تخم آنها… البته دیگر مردن بهتر است. بالله چندین بار خواستم خودم را بکشم و آنها و خودم هردو خلاص شویم” (۵۴).
زندگی در غربت به میرزا آقاخان که بسیار پراحساس بود بسختی می گذشت. روزگار با نامرادی و ناکامی مداوم همراه بود. با این همه در کوچه و پس کوچه های اسلامبول، شهری که هیچگاه اقامتگاه مناسبی برای اندیشمندان نبوده و نیست پرسه می زد، تا بلکه زندگی را دوباره بازیابد و دوران راحت و بی نیازی به او رخ گشاید.
افضل الملک گزارش می کند که میزراآقاخان مقداری از روزنامه اختر به خاطر مقالاتش حقوق می گرفت و چند لیره ای هم بابت تدریس در دبستان ایرانیان دریافت می کرد و کمی هم از نسخه-برداری آثار خطی عایدش می شد. طبیعتا ً این درآمدهای بی ثبات و ناچیز، یک زندگی نا آرام و بی ثباتی را در پی داشت و میرزاآقاخان را هرچه بیشتر با واقعیات دردناک زندگی در کشورهای اسلامی آگاه می کرد.
طنین آواز غم انگیز غربت، بی چیزی و سرخوردگی او را ، در آثاری چون “صدخطابه” و به ویژه درکتاب فاخر”سه مکتوب”، که شاید شاهکار قلمی اوست به خوبی و روشنی می شنویم. در همین ایامیکه هیچ دست آویزی برای شادی نداشت، بر خلاف برخی از ایرانیان پرمدعای آن دوران، و هم چنین این دوران، که برای دریافت جیره و مواجب از ملایان سراز پا نمیشناسند، و چون روسپیان در خوابگاه همه کس پیدا می شوند، پیشنهاد “مستمری” از طرف دولت و حکومت ایران را با دقت و ظرافتی بی مانند رد کرد و با تلخی جواب نوشت:
“مستمری ولایتی برای آدمی خوب است، یا ملا و طلبه و روضه خوان باشد، یا آن قدر قلاش [پست] و هرزه و یاوه درا و بی حیا که به همه جا بیاید و برود و مردم را تعجیز [عاجز] کند تا ناچار باشند مستمری او را بدهند” و نام او را “درسلک ارباب وظایف در کتابچه [مرده خواران و] کفن نویسان ثبت کنند” (۵۵).
میرزاآقاخان بی وقفه در تلاش معاش بود و این موضوع مقدار فراوانی از وقت و هم چنین استقلال او را می گرفت و مانعی برای هنرنمائی او می شد درنامه ای به ملکم می نویسد:
“اگر وسیله معاش برای بنده در آنجاها پیدا می شود مرا به لندن برسانید و آن وقت هنر مردان جنگی را ببینید… یک نوع مأموریت و معلمی که کفایت از معاش بنده بکند بجوئید برای بنده ، بنویسید تا خدمت شماها را به جان و دل قبول کنم، هرگاه اسلامبول دچار فلاکت و افلاس نبود از اینجا قدری تحصیل [مال] کرده همراه آوردمی. اما چه فایده که این مملکت هم [اسلامی و ] فلک زده است…” (۵۶). درآغاز همین نامه، شور و شیدائی خود را به قلم آورده و علت همه تلاشهای میهنی خود را بیان می کند: “بنده هزار درجه بالاتر از همه شماها دلم از هرج و مرج اوضاع حاضر [میهنم] خونین ومجروح است و از زیرلگد رذالتهای این ستوران چموُش جلاء وطن نموده به غربت و کُربت راضی شده ام و خیلی خوشبخت می دانم خود را اگر یک میدان پهناوری به جهت جولان خامه شرربار و کلک شرنگ آثارم به دست افتد…” (۵۷).
به درستی روشن نیست که میرزا ملکم خان چه پاسخی به میرزا آقاخان داده، اما همین قدرمی-دانیم که ملکم یکی از فاسدترین سیاست بازان عصر خود بود و بی تردید با وعده هائی او را امیدوار نگاه می داشت. لیکن میرزا آقا خان آرام نمیگرفت، پس پیشنهاد دیگری به ملکم کرد که “هرگاه در اسلامبول از انگلیس و فرنگی و ارمنی آشنا و رفیقی داشته باشید، ماها را به آنها توصیه بفرمائید خیلی ممنونیت حاصل است. مقصودی جزآشنائی فقط نیست. همین قدر بشناسند، شاید از معلومات شرقی و یا زبان عربی و فارسی و ترکی و ادبیات طالب شوند، از برای آنها یک نوع استفاده و ممنونیتی است، و از برای ماهم شغل و راه معاش خواهد بود. حتی اگر بعضی کتب هم از کتابخانه ها استنساخ بخواهند ما دو سه نفر هستیم و مع الممنونیت به اهون [پست تر و خوارتر و در اینجا به معنی ارزان ترین] قیمت استنساخ می کنیم و هرگاه درس فارسی و ترکی و عربی هم بخواهند به اهون وجه و اسهل الطریق می دهیم…” (۵۸).
خواهش های پیاپی و گوناگون میرزاآقاخان به جای آنکه سبب گشایش کار معاشش گردد، باعث آشفتگی ملکم می شود. نامه جوابیه ملکم در دست نیست اما با خواندن نامه دیگری از میرزا آقاخان می توانیم دریابیم که عکس العمل ملکم در مقابل خواهش اخیر میرزاآقاخان چگونه بوده است، زیرا وی در نامه ای به ملکم می نویسد” درباب این که استدعا نمودم بنده را به چند نفر از رفقای فرنگی، خواه اهل سفارتها و خواه تجار و سایرین معرفی و توصیه بفرمائید که آشنائی حاصل شود و هرگاه از معلومات شرقیه بخواهند، مراجعت به حقیر بکنند ،محض این است که تصدیق جناب مستطاب اشرف عالی در این موارد معتبرست و منشاء اثر خواهد شد، و ما هم چند نفر در اسلامبول …. از برای تحصیل معاش به غیراز این که از دست رنج خود حاصل نمائیم و درمقابل زحمت و خدمت خود اجری بگیریم [فکر دیگری] در سرما نبوده و نیست…” (۵۹).
ملکم ” روزی نامه قانون” را توسط ادوارد براون برای میرزا آقاخان می فرستاد. احتمالا ً واسطه آشنائی ملکم و بعدها سید جمال الدین اسدآبادی، ادوارد براون بوده است. میرزا آقا خان از علاقه و شیفتگی مستشرق نامبرده به مذهب باب و بابیان بخوبی مطلع و آگاه بود. به همین سبب براون را در نامه های خود به عنوان “رفیق محترم انگلیسی” و ” میستر ادوارد براون که واسطه ذریعه بنده است” یاد می کند، و بعید نیست که کتاب “هشت بهشت” را شیخ احمد روحی و میرزا آقاخان به توصیه و تشویق براون (۶۰) نوشته باشند.
اینگونه روابط خالی از خطر نبود، زیرا که جیره بگیران استعمار اشتهار داده بودند که میرزاآقاخان “جاسوس انگلیس” است (۶۱). به ویژه برخی از هم مسلکان و دوستان وی تفتین و فساد را به آنجائی رسانده بودند که میرزاآقاخان آزردگی خود را در نامه ای که به ملکم ابراز داشته و با صراحت و روشنی خشم و دلشکستگی و رنجوری خود را از میرزا حسین نراقی که مسبب همان شایعات بود بیان کرده است. این دوستان ریایی، وی را بیشتر از مخالفان و دشمنانش آزار می دادند. وی می نویسد:

“میرزا حسین شریف داماد آقا محمد طاهر است که پدرش یک ملای نراقی بوده و خودش وطایفه اش همشه به نان حلوا خوردن و کلاشی گذران کرده. این شخص منتهای آرزو و اقصی آمال خود را در دخول به دایره دیوانیان می داند… این بدبخت با پدرش ملا جعفر نراقی که از صنا دید بابیه بوده… حالا این حیوان بیچاره به سمت داماد آقا محمد طاهر و اظهار عداوت و دشمنی با آدمیت” (۶۲) می کند.
درمورد همین داماد سرخانه، میرزاآقاخان به ملکم می نویسد:

” از بنده به هزار زبان و تملق خواهش نمود که عقاید شیخیه و بابیه را برای او بنویسم واحکام شریعت باب را هرچه مطلعم فهرست کنم و می گفت برای رفقای انگلیس می خواهم. بنده گول آن حیوان مکروه و جانور منفور [میرزا حسین نراقی) را خورده و چندی زحمت کشیده مقاصد او را تدوین نموده، قراری که با بنده گذارده بود پول آنها را بدهد، هرچه کردم نداد و به عوض این، جمعیتی از تجار و مقدسین ایرانیان را درخانه خود جمع نموده آن کتاب خط حقیر را با روزنامه [شماره[ هشتم قانون آورده به مردم نشان می دهد که میرزا آقاخان کرمانی ببینید دشمن دین و دولت و ملت است باید اورا سنگسار کرد” (۶۳).

میرزا آقاخان بی خبر از دسیسه های موذیانه انگلیس و مأمورین آنان در نامه ای دیگر به ملکم که خود از عمال انگلیس بود و روزنامه “قانون” را با کمک مالی آنان در لندن بچاپ می رسانید می نویسد:
“آن جانور مکروه تاریک خیال، یعنی حاجی میرزا حسین شریف [کاشانی نراقی] دست از فضولی و هواداری جانواران و اذیت آدمیان برنمی دارد. آنچه بنده تحقیق کرده ام این جانور دوسه نفری از آن اشخاص ساده لوح هندوستان را به شعبده و نیرنگ فریب داده که شما پاره ای اقدامات بکنید درباب ترقی اسلامیت و اضمحلال انگلیس [!] مانند پروتستانها که برای ترویج دین خود می کنند. آن بیچاره ها پولی روی هم گذارده در بانک نهاده [احتمالا ً از سود آن] به این شخص ماهی پانصد روپیه می دهند که دین اسلام را رواج بدهد و ریشه انگلیس را براندازد. بهمین واسطه آمده خود را داماد آقا محمد طاهر [مدیرروزنامه اختر] نموده و هرروز به آقا محمد طاهر اصرار دارد که ظلمهای انگلیس را در هندوستان و بدخیالی او را درباره اسلامیان نشر و طبع کنند. بهرصورت دلم به حال آن بیچاره های ساده لوح هندی می سوزد، که وقتی هم می خواهند برای پیشرفت اسلامیت اقدام کنند پول خود را به چنین جانور مکروهی که هیچ حیثیت را در دنیا دارا نیست، نه از علم نه از تقوی و دیانت و نه از ادراک و شعور، می دهند” (۶۴).

میرزا حسین نراقی کیست؟ و چرا میرزا آقاخان با آن همه احساس میهنی نسبت به او خشمگین و از او در نامه های خود به ملکم بزشتی یاد می کند؟ خواندن سطوری از تاریخ ایران ما را به ماهیت واقعی “حاج میرزا حسین نراقی” یکی از مأمورین مرموز دولت انگلیس در شرق، آگاهیهای غم انگیزی را به همراه می آورد و تازه متوجه می شویم و دلیل نسبت دادن جاسوسی از جانب وی به میرزا آقاخان را درمی یابیم. هدف او، بمانند همه مأمورین حرفه ای این بود، که توجه کنجکاوان و خرده گیران را از اعمال و هدفهای خود منحرف و به کسانی معطوف دارد، که روحشان پاک و وجودشان از عشق به میهن و نفرت از استعمار لبریز بود…..
“آخوند ملا محمد جعفر نراقی کاشانی… پس از تحصیل مقدمات و دیدن سطوح برای تکمیل معلومات خویش به نجف رفته و درحوزه درس شیخ محمد حسن اصفهانی صاحب جواهرالکلام و شیخ مرتضی انصاری به تحصیل می پردازد… سپس به کربلا رفته در حوزه درس سیدکاظم رشتی [جانشین شیخ احمد احسائی] پیشوای معروف شیخیه متمایل شده و شیخی می شود. پس از درگذشت سید رشتی در سال ۱۲۵۹ قمری [۱۸۴۳م]…میرزا علی محمد شیرازی [به سال ۱۲۶۰ هجری/۱۸۴۴م]…خویشتن را باب امام [غایب] معرفی می کند…آخوند ملامحمد جعفر صاحب عنوان پس از مطالعه آثار سید باب و ملاقات با بعضی از خواص اصحاب وی از شیخیگری به بابیگری میگرود و از پیروان پروپاقرص سید باب میشود…[ پس از چندی بسبب اشتهارش به بابیگری مجبور به ترک کاشان شده و به کاظمین می رود و] متمایل به صبح ازل میشود و بفرقه ازلی میگرود.
درسال ۱۲۸۰ قمری [۱۸۶۳م] که بابیه بغداد را به اتفاق میرزا حسینعلی بهاء و صبح ازل از بغداد به اسلامبول تبعید می کنند، صبح ازل سرپرستی میرزا نورالله با مادرش مریم خانم، معروف به قانته را بعهده او واگذار می کند…میرزا بزرگ خان سرکنسول ایران در بغداد که در سال ۱۲۸۶ قمری [۱۸۶۹م] به ایران آمد، آخوند ملاممحمد جعفر را با پسرش میرزا حسین و [پسرصبح ازل] میرزا نورالله را با خود به ایران آورد…پس از ورود به تهران در انبار زندانی می شوند و همه آنها را به کُند و زنجیر می کنند… و سرانجام در سال ۱۲۸۶ قمری [۱۸۷۹م] او را مسموم می کنند و به روایتی او را در آنجا خفه می کنند و شیخ مهدی [پسرارشد ملامحمد جعفر] جنازه او را از انبار بیرون آورده و در سر قبر آقا [در جنوب شهر تهران] دفن می کنند” (۶۵)
“پس از مرگ او دیگران [پسرش میرزا حسین کاشانی نراقی و میرزا نورالله پسر ازل] رهائی می یابند و میرزا حسین صاحب عنوان پس از رهائی از زندان در دستگاه انگلیسها داخل می-شود. [میرزا حسین نراقی] سالها در هندوستان در اداره سیاسی انگلستان مشغول بکار بود و خدمات برجسته ای بوجه احسن نسبت به دولت انگلستان انجام می داد. دولت انگلستان درازاء خدمات ذیقیمتش [درپیری] مبلغ یکصد هزار لیره بعنوان پاداش و نشان حمام The Order of the Bath
به وی داده و بعد اورا از خدمت معاف کردند. نامبرده [دراواخر عمر] در مصر رحل اقامت افکند و یا در آنجا هم از طرف دولت انگلستان مأمور بود و چون دارای نشان حمام بود معروف شده بود به سرّحاج میرزا حسین شریف کاشانی [نراقی]. درایامی که در مصر می زیست بسیار با تعین زندگانی می کرد از آن جمله در کالسکه چهار اسبه سوار می شد و در حرمسرای خویش چهار زن داشت و از هیچ یک هم اولادی نداشت… در این ایام حاج میرزا حسین شریف ناگهان درگذشت و درهمان ایام شهرت داشت که… اورا مسموم کرده اند” (۶۶)

میرزا آقاخان بارها خشم و دل شکستگی و رنجوری خود را از میرزا حسین نراقی بیان کرده است اما چه سود که این گونه هم مسلکان، وی را بیشتر از مخالفان و دشمنانش آزار می دادند. این گونه افراد، با همان تاکتیک و تکنیک میرزا حسین نراقی، هرزمانی یافت می شوند و اکنون هم میان ما ایرانیان فراوانند…….

درهمین ایامی که میرزاآقاخان مشغول مکاتبه با ملکم بود، سروکله سیدجمال الدین اسدآبادی در اسلامبول پیدا شد. سیدجمال اواخر سال ۱۳۰۹/۱۸۹۱ و یا اوایل سال ۱۳۱۰/۱۸۹۲ به دعوت رسمی سلطان عثمانی به اسلامبول آمده بود تا طرح و برنامه “اتحاد اسلامی” را در آنجا پیاده نماید.

سیدجمال الدین سالهای متمادی با مأمورین اداره مستعمرات انگلیس روابط بسیار نزدیک و صمیمانه ای داشت و جالب آن که سید جمال الدین به مأمورین امپراتوی انگلیس آن چنان توصیه های سودمندی کرده بود که انگلیسیان به اشکال مختلف امتنان خود را ابراز، و اصولا ً برنامه ریزان اتحاد اسلامی کسانی جز مأمورین عالی رتبه اداره مستعمرات و وزارت خارجه انگلیس، پس از گفتگوهای طولانی با سید جمال الدین در لندن نبودند. مأمور اجرای این برنامه ، خود ِ سید جمال الدین اسد آبادی بود. در حقیقت سید آلت دست و یکی از اسرارآمیزترین مزدوران استعمار بشمار می رفت، که تا کنون در خاورمیانه پیدا شده است. (۶۷)

سید جمال الدین بلافاصله پس از ورود به اسلامبول به دستور سلطان عثمانی در کنار قصر شاهی در محله نشان تاش در خانه مجللی جای گرفت. سید با پشتیبانی سلطان و درباریان عثمانی در صدد عملی کردن برنامه “اتحاد اسلامی” برآمد.

هدف از برنامه ” اتحاد اسلامی” این بود که کشورهای افغانستان، هندوستان، نواحی مسلمان نشین مرزهای جنوب روسیه، ایران و امپراتوری عثمانی که شامل عراق، سوریه، فلسطین، لبنان، اردن، عربستان سعودی و تمامی شیخ نشین های جنوبی خلیج فارس میشد، را زیر پرچم اتحاد اسلامی جمع کند و گرداگرد مرزهای مستعمرات انگلیس در خاورمیانه و آفریقا و آسیا سد محکمی در مقابل روسیه تزاری به وجود آورد تا منافع امپراتوری انگلیس را از شر روسهای زیاده طلب حفظ نماید.

هرچند که بظاهر سلطان عثمانی، طبق برنامه فرنگیان می بایست در رأس اتحاد اسلامی قراربگیرد، اما در عین حال، عثمانی ها متوجه بودند که این طرح، غیرمستقیم یورش موذیانه-ای ست به مرزهای امپراتوی خود ِ عثمانی. به همین سبب تصمیم گرفتند که سید را به اسلامبول نزد خود بیآورند و فعالیتهای او را تحت نظر بگیرند.

نخستین بخش از برنامه اتحاد اسلامی فشار به ناصرالدین شاه قاجار برای پیوستن به “مرزهای سبز” بود. این کار سبب وحشت دربار ایران گردید. سفیر ایران ناظم الدوله در اسلامبول مأموریت یافت تا نگرانی شاه و درباریان را به سمع سلطان عثمانی برساند. خواندنی آنکه سلطان عثمانی نظر ناصرالدین شاه را تصدیق می کند و می گوید به عرض شاه قاجار برسانید که “عقیده من هم درباره سید جمال الدین همان عقیده شاه است، ولی برای جلوگیری از تحریک و فساد بین اعراب که به تحریک انگلیس ها می کرد اورا دعوت کرده و اینجا آورده ام، یقین داشته باشید که نمی گذارم برضد منافع ایران چیزی بگوید و بنویسد”(۶۸).

میرزا آقاخان و دیگر ایرانیانی که از ظلم حکومت قاجاریه در سراسر امپراتوری عثمانی آن دوران، خصوصا ً در اسلامبول، فلسطین، عراق، و قبرس و مصر سرگردان و آواره بودند، بدون آگاهی از ماهیت مأموریت سید جمال الدین وتا حدودی ساده لوحانه دربست در تله سید جمال الدین و برنامه و نقشه “اتحاد اسلامی” افتادند.

درهمین زمان میرزا آقاخان و شیخ احمد روحی و پیرامونیان آنان به سید جمال الدین پیوستند. قضیه چنین بود که “سید انجمنی از دانشمندان شیعه مذهب ایرانی و غیره [ایرانی] تشکیل داده، بدست آن انجمن، شروع به انجام خدمت می نماید” (۶۹). این انجمن یازده نفر عضو داشت که هفت نفر از آنان دوستان و آشنایان و هم مسلکان میرزا آقاخان ، و بقیه از شیعیان ترک ساکن اسلامبول بودند (۷۰).

رهبری و ریاست انجمن بعهده خود ِ سیدجمال الدین اسدآبادی، که سنی مذهب و حنفی مشرب بود گذارده شده بود(۷۱). سه نفر از اعضای انجمن شیعیان حاجی میرزا حسن خان خبیرالملک، شیخ احمد روحی و میرزا آقاخان کرمانی، پس از مدت کوتاهی سربرسر این انجمن شیعیان ساخت انگلیس گذاشتند. نفر چهارم شیخ افضل الملک کرمانی برادر شیخ احمد روحی پس از قتل برادر و هم مسلکانش به ایران بازگشت و کتبی در رد ّ بهاءالله نوشت و منتشرکرد…

طبیعی بود که تشکیل و فعالیت “انجمن شیعیان ایرانی” در اسلامبول وسیله دولت انگلیس، از دید تیزبین جاسوسان روسیه تزاری پنهان نماند. بهمین سبب روسها دست بعمل متقابل زدند و در تبریز وسیله یکی از عمال خود به نام “حاج میزرا حسن مجتهد تبریزی” در محل سفارتخانه روس، با نامی بمراتب فریبنده تر به تشکیل
“انجمن اسلامی” پرداختند عده ای ملا و آخوند که همگی جیره خوار و نوکر روسها بودند در آن انجمن عضو شدند و آشکارا درکنسولخانه روس شروع به فعالیت کردند (۷۲).

سید جمال الدین در جلسه افتتاحیه انجمن شیعیان برای تشریح هدف های انجمن ، خطابه ای ایراد کرد. وی مدعی بود که تنها راه رهائی و ترقی تمامی مسلمانان بازگشت به قوانین و احکام صدر اسلام و دوران رسول الله است، و وظیفه مسلمین شرکت در اتحادیه اسلام و برای روشن شدن قضیه، سید متمسک به مثالی شد که: “محمدبن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم ناخدای کشتی اسلام بود، حال کشتی دچار طوفان و مُشرف به غرق است” ، پس وظیفه سرنشینان این کشتی طوفان زده “اتحاد کلمه” است تا از غرق کشتی اسلام جلوگیری شود، و نباید که مسلمین “به اختلافات جزئی بین خود” سرگرم باشند. (۷۳).

انجمن شیعیان ایرانی با این خطابه شروع به کار کرد. نکته قابل توجه آنکه از تشکیل انجمن سنیان برای اعتلاء و اتحاد اسلام تا کنون خبری و سندی بدست ما نرسیده و در آثار قلمی طرفداران سید جمال الدین و نود پنج در صد مسلمانان جهان سنی مذهب بودند. طبق اسناد موجود سید جمال الدین در انگلستان به مأمورین انگلیسی گوشزد کرده بود که می بایست نخست ایرانیان را در تله “اتحاد اسلام” انداخت، آن وقت خواهید دید که بقیه کشورهای اسلامی خودبخود به اتحاد اسلام خواهند پیوست. انگلیسها بخوبی می دانستند که کشتی اسلام مدتهاست بگل نشسته و متوجه این نکته بودند که این کشتی پوسیده و فرسوده را فقط و فقط برای یک زمان بسیار کوتاهی می توان، برای هدفهای سیاسی خاص بحرکت درآورد.

ویلفرد بلنت در سال ۱۸۸۵ میلادی (۱۳۰۳ هجری) سید را به لندن دعوت کرد. سید درخانه بلنت مأمور عالیرتبه وزارت مستعمرات انگلیس، سه ماه مهمان بوده و در همین خانه بکرات با سرّ دراماند ولف که بعدا ً وزیر انگلیس و از همه مهمتر رئیس اداره هندوستان لرد راندولف چرچیل پدر سر وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس و سید جمال الدین اسدآبادی ملاقات و به بحث و بررسی مسائل خاورمیانه، یعنی کشورهای اسلامی، ملاقات و به تبادل نظر پرداختند. ویلفرد بلنت میزبان سید جمال الدین اسدآبادی در خاطرات خود گذارش جالب و دقیقی را می آورد و می نویسد:
“درسال دیگر [۱۸۸۵میلادی] گلادستون از کار برکنار و لرد دراماند ولف چرچیل که من با او روابط دوستانه ای داشتم به وزارت هند منصوب گردید و اسبابی فراهم آورد که جمال الدین به لندن آمده برای بررسی در شرایط توافق ممکنه میان انگلستان و اسلام، او دیدن نماید. او سه ماه مهمان من بود، چندی در کرابت و مدتی در لندن بسر بردیم. از این مصاحبت و مجالست بسیار با هم نزدیک و خودمانی شدیم. من او را به چندین تن از دوستان سیاسی خود به ویژه چرچیل و ولف معرفی و نزدیک کرده و یادداشت های سودمندی از گفتگوهایشان در خانه خود دارم. یک بار قرار بر این شد که او به همراهی ولف به مأموریت مخصوصی که برای ابلاغ به سلطان [عثمانی] داشت با نظریه خود برای آزمایش نفوذ به ایشان در نقش پان اسلامیسم [وحدت اسلام، اتحاد اسلام، وحدت کلمه] و عبدالمجید [سلطان عثمانی] با تصفیه اموری که به تخلیه مصر و بستن پیمان با عثمانی، ایران، افغانستان برضد روسیه می انجامید به اسلامبول بروند…” ویلفرید بلنت در روز ۲۲ جولای ۱۸۸۵ به دنبال مطالب قبل می نویسد:

“گرچه نام او [سید جمال الدین اسدآبادی] در لیست سیاه است و همه او را دشمن سرسخت انگلیس می دانند ولی هرگاه او دارای چنین شهرت و سوابقی نبود چگونه می توانست برای ما فایده ای داشته باشد…” (۷۴).
میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی و عده ای دیگر از ایرانیان بی خبر از دسایس مأموران انگلیس در جلسه انجمن “شیعیان ایرانی” شرکت و با شور و حرارتی غیرقابل توصیف در انتشار فکر اتحاد اسلامی علیه منافع روسیه تزاری تلاش می کردند.

یکی از شاهدین این قضیه و از هم نشینان سید جمال الدین اسدآبادی در یاداشتی، مفتونی و شیفتگی میرزا آقا خان را چنین شرح می دهد: “میزرا آقا خان… به سبب سادگی لوح و طبع خیال آزمای بلند پرواز خود، چندان شیفته گفتار و کردار سید بود که این بیت [ازبوستان سعدی] را همیشه در حق او بر زبان داشت:
عرب دیده و ترک و تاجیک و روم
زهر جنس در نفس پاکش علوم
میرزا آقا خان… به عشق جمال الدین زمزمه هائی از این قبیل می کرد و فینه [کلاه ترکی] را کج نهاده و ابرو افکنده به تأثیر یک جذبه شدید رقص کنان و سراسیمه وار در کوچه های اسلامبول می گشت و چنانکه شاعر گوید:
رشته ای برگردنم افکنده دوست
میکشد هرجا که خاطرخواه اوست
سراپا محو جمال الدین [اسدآبادی] بود…” (۷۵).

در تأیید همین مطلب که میرزا آقا خان با تمام احساسش “سراپا محو جمال الدین بود”، متن نامه ایست که شیخ احمد روحی در زندان ترابوزان به مادر خود نوشته است. وی می نویسد:
“مادرمهربان من، قربانت شود…شرح حالم را بخواهید طولانی است مختصرش این که چهارماه است گرفتار دو پادشاه اسلامم به واسطه خدمت بزرگی که در اتحاد ملل اسلامیه به آنان نموده ام با جمعی دیگر از مردمان متدین عاقل. چندی قبل یعنی دو سال قبل، خونگار روم از جناب سید جمال الدین افغانی [احتمالا ً شیخ احمد روحی و میزرا آقاخان کرمانی نمی دانسته اند که سید جمال الدین اهل اسدآباد همدان و ایرانی است] که خیلی مقرب و دوستش بود خواهش نمود که هرگاه بتوانید، ملل اسلامیه را به یک اتحاد سیاسی دعوت نمائید که اگر سایر ملل عیسویه [منظور روسیه تزاری رقیب انگلیس است] برضد ما برخیزند، هرچه مسلمانان روی زمین است با هم متحد باشند در اینکه یکدیگر را معاونت نمایند و ما با جمعی مردمان دانا و آگاه نوشتجات بسیار [نامه هائی که به غلط به سید جمال الدین نسبت داده می شود]، اول به علمای [شیعه] بغداد نوشتیم و آنان هم در نهایت امتنان قبول نمودند و عرایض در این باب به سلطان عثمانی نوشته… این کار مایه اعتبار و اشتهار ما در دولت عثمانی شد و بنا بود به ما احسان ها و اکرام ها نمایند…
[اما اکنون] بنده و سرکار خان [ میرزا آقا خان کرمانی] و جناب حاجی میرزا حسن خان [خبیرالمللک] ژنرال قونسول سابق اسلامبول را روانه طرابوزان که از اینجا به ایران ببرند نمودند… و اکنون سه ماه است در نهایت احترام از ما نگاهداری نموده و چهار نوکر به خدمت ما گماشته و در هتل بسیار اعلائی منزال داده اند تا آن که چند روزی گذشته باز مارا به اسلامبول عودت بدهند…” (۷۶).

میرزا آقاخان و رفیقش در زندان دو پادشاه جاهل و مستبد گرفتار شدند و “دراین میانه حضرت شیخ اجل و سید اکرم [سیدجمال الدین اسدآبادی] هر روز در سرای … [قصرنشان تاش، به خدعه و دسیسه مشغول]… و شبها در افطار همایونی” (۷۷) روزگار سپری می کرد. وی نه تنها شوری در مبارزات آزادیخواهانه ایرانیان ایجاد نکرد، بلکه بر طبق نقشه انگلیسیان ” فی الجمله تنبلی” بوجود آورد.

میرزا آقا خان در همین زمان با سرخوردگی می نویسد: “حضرت سید هنوز بخانه نو تشریف نبرده اند. این روزها خانه را تفریشات [فرش] می نمایند. وعده داده اند که پس از انتقال بخانه [نو] شرح حال خود را بنگارند. از روزیکه بنده خدمت حضرت ایشان مشرف شده ام فی الجمله تنبلی در خود احساس می کنم. تطابق میان حال مرید و مرشد نیز امری از قدیم مسلم بوده…” و ” حضرت شیخ اجل بعد از آن همه های و هوی و ضرب و جرب که نشان داد باز ایشان رابه ملایمت و مدارا آرام کردند” و بالاخره “حضرت شیخ [جمال الدین اسدآبادی] در خانه [مجلل] خود به استقلال نشسته و چند نفر نوکر گرفته از صبح تا شام به پذیرائی مردم مختلف از هندی و تازی و افغانی و مصری و ایرانی وترک و سودانی مشغولند. غیراز این هیچ کار دیگر ندارند” (۷۸).

بی تردید میرزا آقا خان آرام آرام متوجه اوضاع خطرناک و غم انگیز خود وهم میهنانش شده بود. او در آخرین ایام حیات نابسامان و اندوه بار خود دریافته بود که خبرچینان سفارت ایران، جاسوسان دولت عثمانی و مأمورین ایرانی دولتهای استعماری، آنچنان در میان ایرانیان به اشکال و عناوین مختلف برفت و آمد و دسیسه و توطئه مشغولند و آنچنان تارهای خیانت و نادرستی تنیده اند که جز گوشه گیری و گوشه نشینی و نوشتن آخرین نعره های خفه شده در حلقوم خود، چاره ای ندارد. به همین سبب بودکه از همه چیز و از همه کس دوری می کرد. سرخوردگی او از مردمان زمانه خویش آنچنان در جان و روحش ریشه گرفته بود که حتی به رفیقان دوران جوانی و همرزمان قدیم خود نیز اعتمادی نداشت. در این ایام در نهانی مشغول نگارش “سه مکتوب” و “صدخطابه” شد. آشنایانش پس از دستگیری او تازه دریافتند که چرا او گوشه تنهائی گزیده بود.
میرزا آقاخان در نامه ای که شاید از آخرین نامه های وی به ملکم بشماررود، اعتراف و اشاره به آینده بیمناک و هراسناک و سرانجام پر از مخاطره و مهلک زندگی خود می کند و می نویسد:
“یکی از رفقای اصفهانی کاغذی مشتمل بر هزار التماس و آه و ناله و التجاء می نویسد که امان است،مبادا کاغذ برای من بنویسید یا چیزی بفرستید، که هرکس این روزها اسم شما را در طهران ببرد یا بدانند با شما مکابته دارد دیگر کار او تمام است… دیگری از محررین و منشیان امین السطان که سالها با حقیر دوستی دارد بطور مخفی… بحقیر بطور اشاره نوشته که سفیر اسلامبول چیزهائی فوق العاده از دست شما بطهران نوشته و چنان خاطر صدرات عظمی و سلطنت صغری مکدرست که بهر طور باشد جلب شما را از اسلامبول به طهران طالبند و اصرار دارند که سفیر، شما را روانه ایران نماید…
باری بنده هم تا می توانم مقاومت میکنم وقتیکه نتوانستم فرار میکنم می آیم به اروپا. ولی این قدر باید مرحمت بفرمائید که بیش از پیش یا در پاریس یا در وین و برلین هرنقطه ء که صلاح بدانید برای معلمی السنه شرقیه اعم از فارسی و عربی و ترکی جائی برای بنده معین فرمائید که همین قدر امرار وقتی بشود. امیدوارم اساس این حضرات به اینجاها نکشد و زود از هم متلاشی شود. دولت علیه عثمانی هم گمان نمیکنم آنقدر نامرد باشد که مرا تسلیم به حضرات بکند…”
میرزا آقاخان و شیخ احمد روحی نه به درستی شخصیت ملکم را می شناختند و نه از ماهیت مأموریت واقعی سید جمال الدین اسدآبادی آگاهی داشتند. آنان از آن جائی که از قربانیان استبداد بودند و سرگردان و تحقیر شده در غربت زندگی مشکلی را می گذراندند، به مانند ایرانیان دوران ما، به هر هیجان و حرکت ظاهرا ً ضد استبدادی روی می آوردند و از صمیم قلب پشتیبانی و موافقت خود را اعلام می داشتند.

نه تنها میرزا آقا خان و شیخ احمد روحی و دیگر نام آوران “انجمن شیعیان ایران”، بلکه عده دیگری از ایرانیان آواره به واقع چنین فکر می کردند که ملکم و سید جمال الدین برای کسب آزادی و ترقی و تجدد توده ایرانی قیام کرده اند.
” ازهمه مهمتر آنکه ” چند نفراز حضرات بابی… میان ایشان زبان زد و مشهور است که می گویند یکی از علامات ظهور قائم فرود آمدن [رجعت] عیسی از آسمان و رواج دادن دین قایم است. این حضرات را اعتقاد این شده که میرزا ملکم خان همان عیسی [مسیح] است که احیای نفوس مردگان می نماید… و عنقریت دین امام [مهدی] بنفحات عیسوی رواج خواهد گرفت گویا در این خصوص از رئیس آنها [صبح ازل] تصریحی شده، مختصر این که جناب اشرف را خیلی مقدس می دارند یقین بدانید صاحب استاتو [مجسمه] خواهید شد…” (۷۹).

میرزا آقا خان بار دیگر در نامه ای با همین مضامین به ملکم از قول “پسر یکی از اوصیای باب” که احتمالا ً شیخ احمد و یا برادرش شیخ افضل کرمانی بوده می نویسد:
“از جناب مستطاب عالی نهایت تمجید و احترام را دارد بطوری که اسم سرکار را با کمال تعظیم می برد. می گوید از مبادی عالیه [صبح ازل] نص صریح رسیده بر این که شخص او [یعنی ملکم شارلاتان] رجعت عیسوی است و نصرت بزرگ می نماید قائم آل محمد را…(۸۰).

ادوراد براون و دیگر ایران شناسان آن دوران به روشنی می دانستند که بابیان اقلیت پرشوری هستند که بر سرآراء و عقاید خود پافشاری غیرقابل وصفی نشان می دهند و از پیکار و مقاومت در مقابل قشون دولتی ترس و بیمی بخود راه نمیدهند. همچنانکه در قیام های خونین بابیان در قلعه طبرسی و شهر زنجان و نیریز و دیگر نقاط ایران، نشان دادند که حاضرند بکشند و کشته شوند. اما میرزا تقی خان امیرکبیر با سرسختی و شدت هرچه تمامتر نهضت بابیان را که نخست ، به هیچ وجه جنبه ضد دولتی نداشت و فقط یک جنبش معنوی و دینی بود، به تشویق ملایان درهم کوبید وعده بیشماری تبعید و تعداد ی از بابیان از ترس جان راهی دیار غربت شدند و ایران میهنشان را ترک کردند. از همین زمان آوارگی و دربدری بابیان در کشورهای اسلامی و سرزمین های امپراطوری عثمانی آغاز شد.
این کاملا ً طبیعی بود که این آوارگان از وطن رانده که زندگی را با فلاکت میگذرانند راحت نخواهند گرفت و زندگانی را به خاموشی و آرامی به پایان نخواهند برد و در هرکجا که باشند تلاشهای پنهانی خود را علیه دولت و حکومت مستبد و ظالم قاجاریه ادامه خواهند داد.
این سرشت همه حکام مستبد است. دولتهای “مطلقه” و استبدادی بجای آنکه جامعه را به آرامش و تفاهم متقابل دعوت نمایند و سیاستهای منطقی و عاقلانه ای را برگزینند تا همه کس روی امنیت و آسایش بیند؛ به سرکوب مخالفین می پردازند و آنان را کشتار و یا وامانده و مملو از خشم و نفرت روانه دیار غربت می کنند.
ملکم و سید جمال الدین اسدآبادی دانسته و مزورانه با سران بابی تماسهائی برقرار کرده بودند و در نظرداشتند در یک شورش احتمالی از طرفدران و مؤمنین پرشور سید باب سود برند.
اطلاعات سید جمال الدین در مورد بابیان بسیار گسترده و قدیمی تر از آشنائی وی با میرزا آقاخان و دوستانش در “انجمن شیعیان ایرانی” بود. هرچند که به ظاهر و گاهی در مقابل دیگران از بابیان انتقاد می کرد و بد می گفت (۸۱). لیکن همیشه و آشکارا با آنها رابطه دوستانه ای داشت. او به خوبی می دانست که تعداد بابیان در چه حدودی می تواند باشد، در چه شهرهایی اقامت و فعالیت دارند، به چند فرقه و گروه تقسیم شده اند و خصوصا ً اطلاعات وی در مورد نفوذ صبح ازل و بهاءالله دو رهبر متنفذ بابیان بسیار وسیع و کامل بود. این اطلاعات، درست ده سال قبل از آشنایی با میرزا آقاخان، جمع آوری شده بود و چنانچه اسناد و مدارک بی شماری نشان می دهند این اطلاعات را در اروپا و برای دولت های اروپایی جمع آوری می کرد.

میرزا شریف، مستوفی اسدآباد، پسر میرزا حسین مستوفی و برادر بزرگ میرزا لطف الله خواهر زاده سید جمال الدین در نامه ای که در جواب سئوالات سید به تاریخ ۱۵ رمضان ۱۳۰۱ مطابق با ۹ ژوئیه ۱۸۸۴ مرقوم و به پاریس ارسال داشته می نویسد:

“فقره دیگر، در جمیع ولایات ایران جمعیت کثیری طالب میرزا حسینعلی [نوری] عکاوی می باشند که حدّ و وصف ندارند. کتاب هایی چند از او در دست دارند مثل بیان [بیان از آثار سید باب به دو زبان عربی و فارسی نوشته شده] و ایقان [از آثار بهاءالله] و غیره وغیره شب و روز بفکر و ذکر او هستند واو نیز خود را ملقب به بها نموده، مردمان عوام را می فریبد. تفصیل حالت او را البته جناب عالی بهتر مطلع میباشند هرگاه صلاح بدانید و ممکن باشد مختصر کتابی رد ّ او را بیان فرموده در ایران به یادگار بگذارید خالی از ثمر نخواهد بود”.(۸۲).

میرزا لطف الله خواهر زاده سید جمال الدین در تاریخ ۱۳۰۱/ ۱۸۸۴ میلادی در نامه ای که از اسدآباد همدان درجواب مکتوب سید جمالد الدین به پاریس ارسال داشته، با توجه به این نکته که آشنایی میرزا آقا خان با سید جمال الدین اسد آبادی، تقریبا ً ده سال بعد و در سال ۱۳۱۰ مطابق با ۱۸۹۳ میلادی اتفاق افتاده، در جواب سئوالات سید جمال الدین اسد آبادی که از اوضاع بابیان در ایران سئوال کرده می نویسد:

“اگر چه جنابعالی از ظهور بابی ها مستحضر میباشند. لیکن نه باین قسم که این اوقات در ایران مشاهده میشود. این ظهور را جدید و سید علی محمد باب را مبشر بظهور خود قرارداده، کتابهای بسیار و الواح بی شمار او [منظور بهاء الله است], در هر بلده و قصبه و دهکده پیدا می شود. چنان همهمه و ضوضاء [غوغا، داد و فریاد] در خلق است که بوصف نمی گنجد و این شخص ادعا کننده نوری الاصل و عکاوی المتوطن، موسوم به حسینعلی و مشهور به بهاءالله می باشد. [ادعای] امر جدید دارد و بیان [مهمترین کتاب سید باب است، در اینجا منظور کتاب] جدید. اکثر اهالی ایران بسوی او توجه دارند و اکثر متتابعین او از کلیمی ها و مسیحی و اهل تشیع است. جماعت دراویش مدح او را در کوچه و بازار آشکار میگویند تا بحد ّ خوالی آباد هشت نفر اطاعت امر او را دارند، در همدان دویست نفر متجاوز و در خود ِ طهران بسیار و هم چنین در سایر بلاد آشکارا نه پنهان هستند و این اوقات در هر محفل و مجلس ذکر او میباشد و شورش عظیمی در حقیقت واقع شده مبلغین او مثل آقای آقا جمال پسر حجه الاسلام بروجرد در طهران بامر تبلیغ مشغول و شیخ علی محمد و شیخ محمد از بغداد الی کرمانشاهان و سنقر والی آباد و همدان جناب زین المقربین در موصل و میرزا محمود در اصفهان و میرزا حبیب الله و غیره در توسیرکان و کردستان و جاهای دیگر بامر تبلیغ مشغولند در پیش شاه و و رعیت و حکام و مجتهدین این معنی راکالشمس وفی وسط الاسماء میخوانند. شصت نفر از رؤسای آنها را سال گذشته بحکم نایب السلطنه امیر کبیر پسرشاه در انبار انداخته پس از چندی اکثر آنها را مرخص فرمودند و پنج شش نفر آنها هنوز باقی است. از قتل کردن و انبار انداختن چاره آنها نمی شود. گویا این تازگی از شاه قدغن شده که کسی مزاحم این طایفه نشود اینها هم یک ملتی باشند. بهرجهت یک نفر صاحب علم یقین در ایران پیدا نمی شود که حقیقت و بطلان و ردّ این طایفه را با دلیل و برهان بخلق برساند چنانکه بجهت جنابعالی ممکن شود رد ّ این طایفه را بمردم ایران از شاه و رعیت و علما رسانیدن باعث رغبت و میل اهالی ایران بجنابعالی خواهد شد و الا صلاح مملکت خویش خسروان دانند” (۸۳).
سید جمال الدین و ملکم، اصولا ً سیاست را زد و بند می دانستند. هم چنان که زندگی را برخلاف معتقدات مذهبی و آرمانی خویش، یک بازی و قمار می شمردند. چنان که بارها سید جما الدین اسدآبادی به دوستان و آشنایان خود گفته بود: “هرکه بُرد- بُرد و هرکه باخت- باخت” (۸۴).
سید جمال الدین و ملکم در اواخر ایام زندگیشان بسبب همنشینی و معاشرت با سیاست بازان فرنگی و ایرانی خوی و منش سوسمارالدوله را پیدا کرده بودند. همه چیز و همه کس را چون کالا و باروبنه ارزشیابی می کردند و سود و زیان آن را می سنجیدند و به جنبه های اخلاقی و انسانی مبارزه ، که اصولا ً هر مبارزه اجتماعی برای انسانی ساختن زندگی صورت می گیرد، توجه و التفاتی نمی کردند.
نشست و برخاست سید جمال الدین با مأمورین استعماری وی را آنچنان آلوده و متعفن ساخته بود که طبق مثل معروف “در طویله خوکها هیچ کس تبدیل به خوک نمی شود، اما بوی خوکها را خواهد گرفت”، و سید جمال الدین اسدآبادی بواقع بوی تعفن و کثافت گرفته بود. این فساد و تباهی را به ویژه هنگامی می توانیم مجسم نمائیم که سید جمال الدین اسدآبادی در پیرامون همرزم بی باک خود میرزا آقاخان، که در زندان ترابوزان گرفتار بود، به نزدیکان خویش گفته بود: “نمیدانم چرا این آدم بیچاره را گرفتند و به چه تهمت حبسش کردند. این آدمی ست بسیار عاجز و بی دست و پا و بدلا [به ترکی یعنی احمق]، از چنین شخصی چه خیزد…” (۸۵).
میرزا آقا خان پر از شور و احساس میهنی بود. درجوانی آنچه که لازمه یک مبارزه بود انجام داد. شب و روز نوشت. آثاری چون “هفتاد و دو ملت” کوششی ست در تفهیم اتحاد اسلام. به هر چیزی شوق و رغبت نشان داد و در هر مبارزه ای دست داشت. او در عصری زندگی می کرد که همه در طلب اندیشمند جسوری بودند تا بنیان کهن خُرافات را براندازد، به امید آن که تعقل و اندیشه های ناب میهنی قوت و جانی دوباره گیرند. اما او بقول سیاست بازان برای بند و بستهای سیاسی هنوز جوانی بی تجربه و بی اندازه احساساتی و خام بود. برای “شانژمان در اسلام” و ایجاد یک “رولسیون” ایرانی بی تابی و بی قراری می کرد. گاهی دلش از همه چیز و همه کس می گرفت و سرخورده و دل شکسته نعره سر می داد:
“کجایند شجاعان امت و مسلمانان با همت که نخست درخت ظلم و شجره خبیثه ستم را که میان ملت اسلام ریشه دار گردیده و تمام مسلمانان را سایه انداخته و خانه برانداز شده، از بیخ و بن برکنند وشجره طیبه عدالت… پایدار و برقرار سازند”. اما بلافاصله از خواب غفلت بیدار می-شد و با تلخی و سرخوردگی زیر لب زمزمه می کرد: “هیهات هیهات که این آرزو از اسلام با این مسلمانان بی غیرت، فکر و خیال، بلکه غیرممکن و محال است…”(۸۶).
برخلاف تصور شرح حال نویسانش، میرزا آقاخان در اواخر ایام حیاتش دریافته بود که همه آن مبارزات ماجراجویانه آب در هاون کوبیدن است. آهسته آهسته به آگاهی هائی رسیده بود که برای روح حساس او بسیار مخوف و ناخوشایند می نمود. مثل این که تمام تلاشهای آزادیخواهانه خود را نقش برآب می دید و دیگر هیچ تمایلی به سازش نداشت. بی تردید به این نتیجه رسیده بود که هیچ راهی برای رهائی از چنبره غول استبداد جز درهم کوبیدن بنای پوسیده خرافات وجود ندارد. وی از سالها مبارزه، تجربه آموخته بود، که کار ازبیخ و بن خراب است، و به این اندیشه حکیمانه رسیده بود که هم میهنانش به بیماری مزمن و جانکاه ” اسلام زدگی” گرفتارند. با ناامیدی و دل شکستگی در نامه ای احساس عمیق خود را این چنین بیان می کند:
“آن جوهری که باید [برای مبارزات] باشد نیست. حالت عموم ایرانی ها مثل برگ های خشک درختان شده است. زود آتش می گیرند و همان ساعت فرو می نشینند. باید باطنا ً قطع نظر از این طایفه قاجار و چند ملای احمق بی شعور نمود و کاری کرد. شاید آن طبایع بکر دست نخورده و آن خون های پاکیزه مردم متوسط ملت از دهاقین و اعیان و نجبا به حرکت بیاید این ها [سید جمال الدین اسد آبادی و اطرافیانش] جمیع حرکاتشان تحت غرض است و به هیچ چیزشان اطمینان نیست. از روزی که بنده خدمت حضرت ایشان [سید جمال الدین] مشرف شده-ام، فی الجمله تنبلی در خود احساس می کنم؛ تطابق میان حال مرید و مرشد نیز امری از قدیم مسلم بوده… به جهت قلع و قمع ریشه این جانوران و این لاشخوران منفور و پاک شدن ایران از عفونت و کثافت وجود نالایق ایشان… هیچ چیز جز…تاریخ احوال قاجاریه و بیان سبب ترقی و تنزل احوال دولت و ملت ایران در آن باشد ندیدم…” (۸۷).
احتمالا ً در همین ایام به نگارش کتاب “سه مکتوب” و “صدخطابه” مشغول و یا حداقل شالوده کار نگارش این آثار را ریخته بوده است. درسه مکتوب در تشریح هدف و خواستگاه فکری خود به سبک و روش نویسندگان همان دوران با نقل “دلایل عقلی و نقلی” می خواهد تنها یک چیز را که همان بیماری اسلام زدگی است اثبات نماید و چه زیبا می نویسد “به درجه-ای طبایع و اخلاق و خو و خون و عادت…ایرانیان را این کیش [اسلام] و آئین خلط [درهم برهم] عربی فاسد کرده که دیگر هیچ امید بهبودی نمانده…” (۸۸).
درسه مکتوب که هیچ گاه به گیرنده واقعی آن فرستاده نشد، به جلال الدوله، شاهزاده ای رویائی و پرحوصله، راز نگهدار، آزادیخواه، انسان دوست و میهن دوست، که هرگز در تاریخ و حافظه بشریت چنین شاهزاده ای تولد نیافته و چشم روزگار چنین شاهزاده ای را ندیده است، می نویسد:
“ای جلال الدوله…به جان تو اگر یک جلد کتاب بحار[الانوار] را در هرملتی انتشار بدهند و در دماغ های آنان این خُرافات را استوار و ریشه دار دارند، دیگر امید نجات از برای آن ملت مشکل و دشوار است…” (۸۹).
“ایرانیان که هزار سال زیر زنجیر بندگی و طوق عبودیت و بردگی و سلسله اسارت عرب بوده اند و از ترس شمشیر تازیان دین اسلام را قبول نموده و از بیم تکفیر علما و خوف کلمه ارتداد” (۹۰)، تن به دین اسلام داده اند می باید از این کابوس مرگ بار بیدار شوند و خود را از یوغ خرافات تازیان رها سازند.
واقعیت این است که میرزا آقاخان در طول مبارزات آزادی خواهانه خود به این حقیقت وحکمت ناب رسیده بود، که تا بیماران اسلام زده درمان نشوند، ایرانی هیچگاه آزادی و جایگاه انسانی خود را باز نخواهد یافت.
وی با نوشتن کتاب “سه مکتوب” می خواهد به ایرانیان بفهماند که کهنه پرستی وجهل و خرافات مایه و علت اصلی بیماری و بدبختی و عقب ماندگی جامعه ایرانی ست. او میل دارد با بیان اندیشه های حکیمانه خود به ما گوشزد کند که هرجا کرکسها لانه گرفته اند، کبوتران پرواز نمی آموزند. زیرا که کبوتران با نخستین پرواز برای رهائی و آزادی، در چنگال کرکسها اسیر می گردند.
شاید اگر میرزا آقاخان در کرمان و برسرهمان عقاید غالیانه اجدادی خود پایدار و استوار مانده بود و علی ابن ابیطالب را تا آخر عمر کوتاه خود “الله” می دانست و می پرستید و بانگ “یاهو” سرمیداد، هیچگاه مرغ جانش به دست عمال استبداد پرپر نمی شد.
اویک صد سال پیش به هم میهنانش اندرز می دهد “ازطایفه آخوند و ملا برحذرباش که اگر دوست باشند مالت را می خواهند و اگر دشمن شوند خونت را می خورند” (۹۱). وی می خواهد به ایرانیان بفهماند که هیچ چیز وقیح تر از این نیست که کسی ادعا کند که ملایان آزادی طلب و یا آزادی خواه بوده و هستند.
انتقاد وی از دستگاه ودکان ملایان از تجربه سالیان دراز طلبگی و تحصیل علوم اسلامی سرچشمه می گرفت. “اسفار ملاصدرا”، شرح الزیاره شیخ احمد [احسائی]، شرح قصیده حاجی سید کاظم [رشتی] یا ارشاد العوام حاجی کریم خان [کرمانی] را یک جا “موهومات” و “آش شله قلمکار” نام می برد و یاد آور می شود که سالها خود او از “پزندگان این آش” بوده است و بالاخره اعتراف می کند “هرکه از این آش خورد گرسنه و پریشان و فقیر و سرگردان ماند”. او به روشنی می داند که هر ملائی و اصولا ً اکثریت جامعه جاهل و اسلام زده ایران، در پیرامون بهشت و دوزخ بایک دلبستگی بیمار گونه، به افسانه های ابلهانه عربی بدوی اعتقاد دارند و این اباطیل پوچ و بیهوده را به طور روزمره بازگو می کنند، و بی سبب نیست که وی در رساله “انشاءالله و ماشاءالله” با طنزی عالمانه و دل انگیز می نویسد:
“علمای ما جغرافیای آسمان را وجب به وجب می دانند و جمیع کوچه ها و خانه های شهر جابلسا و جابلقا را نقشه برداشته اند اما از جغرافیای زمینی هیچ خبری ندارند. حتی شهر و دهات خودشان را مطلع نیستند و تاریخ جان به جان و اسامی ملائکه سموات و ارضین و هرچه در آتی واقع خواهد شد همه را خوب می دانند. اما از تاریخ ملت خودشان یا ملل دیگر اصلا ً به گوششان چیزی نرسیده و نمی دانند. علت ترقی و تنزل امم دنیا در هر زمان چه بوده است؟ سبحان الله من جهل الجهلاء”.
میرزا آقا خان تذکر این مطلب را برای ما ضروری می شمارد، که هرکس عاقبت میمیرد، و اصولا ً لزومی ندارد که ملایان بطور مداوم و مستمر برروی منابر، زندگی را در نظر مردمان بی معنی و بی مقصود جلوه دهند، اما خود در ناز و نعمت بسر برند.
بی تردید متشرعین متعصب میرزا آقا خان را به الحاد و ارتداد ویا کسی که به تباهی اسلام مشغول بوده متهم کرده و می کنند. اما وی بیمی بخود راه نمی دهد و با نوائی آکنده از خشم و دلسوزانه می نویسد:
“هرگاه بخواهم کیفیات دین و آئین مسلمانان این عصر را با عصر حضرت رسالت مرتبت موازنت کنم ابدا ً مشابهت ندارد و بکلی اسلام از صورت اصلی و قیافه زیبای اولیه خویش به هیکل مهیب و شکل عجیب و غریب برگشته است که اسباب حیرت عقول و نفرت طبایع و وحشت نفوس و کراهت جبلت و فطرت هرکس شده. بعینه مانند دختر چهارده ساله که حسن و جمال و زیبائی و کمال و ثروت و دلربائی بی عدیل و نظیر بوده ولی حال به سن هشتاد سالگی رسیده و روی چون گل و یاسمین، بدل به مشتی کرچ [چروک عمیق] و چین شده و آن قد سرو آسا چون کمان دوتا و فقرات پشتش از هم خزیده، مانند سنگ پشت خمیده. آن لطافت و حسن و رشادت جمال و کیاست به کثافت و حماقت و زشتی و خرافت و سستی و کسالت تبدیل یافته و آن جذبه جلال و عنج و دلال وکمال مال به نفرت و گدائی و ذلت و بینوائی منتقل شده است…و امت اسلام…امروز ارذل و اذل [پست تر و خوارتر از] تمام امم و ملل و مذاهب و مُخل عالم است” (۹۲).
جای شکوه و شکایت نیست اگر خوشبین ترین مردمان زمان ما، معتقدند که اسلام زمانی، شاید چون یک شیشه عطر گرانبها، بوی خوشی به اطراف می پراکند، اما اکنون بسبب سهل انگاریها، خودخواهیها و بخاطر هدفهای پست و حیوانی سران مذهبی، این عطر و بوی چپاول شده و تنها شیشه ای تهی از عطر باقی مانده است…
شهسواران اسلام در قرون اولیه چون دزدان دریائی به هر بندری که رسیدند، مست پیروزیها و با درهم و دینارهای غنایم جنگی، به عیش و نوش پرداختند و برای بازگو کردن و خودنمائی در مقابل آیندگان در شب های دراز تاریخ، پیش از ترک هر بندری در نزد خالکوبان، بدن خود را به نقشی و نگاری خالکوبی نمودند. ناخدایان اسلام در قرن ما به کهولت و پیری رسیده اند و از فرط شکستگی و درماندگی بدن این ناخدایان اسلام به چین و چروکهای ناهنجار مبتلا و آن خالکوبیهای منقش و مُلوّن به تصاویر غم انگیزی مبدل و دیگر نه امکان شادابی دوباره این بدنهای فرسوده است و نه خالکوبی جدیدی ممکن. این نوای غم انگیز همه پیروزیهای تاریخ بشریست و هر صعودی، سقوطی در پی دارد.
میرزا آقا خان کرمانی یک صد سال پیش که هم میهنانش را در “ممالک خارجه” چون این ایام ” به چشم بربر جنگلی و وحشی بیابانی می نگرند” احساس غم و اندوه می کند. آنگاه شکوه تاریخ ایران را به یاد آنان می آورد و می نویسد:
“اگر بی ادبی نیست ایرانیان که یک وقتی مایه افتخار جهان بوده اند اکنون ایشان را از سگ کمتر و جزو حیوانات وحشی می شمارند. مأمورین دولت ایران را در خارجه اعتنا گربه و سگ” هم نمی کنند و در “انجمن سویلیزاسیون بار ندارند و جدا ً زیاده ذلیل و حقیر وخوارند”(۹۳).
تأثیر دین تازیان را در خلق و خوی ما ایرانیان آن چنان هولناک و هراس انگیز ترسیم می کند که لحظه های طولانی، خواننده کتابش را مجبور می کند عمیقا ً پیرامون زندگی و اندیشه های دینی خود بفکر فرو رود. می نویسد:
“ازاین مردم حالیه ایران که آن اوصاف پدران و این اخلاق مادران ایشان است، توقع دارید کاوه آهنگر یا جمشید و فریدون یا رستم زال نریمان، یا بوذرجمهر و انوشیروان و مزدک دادخواه مواسات طلب متولد شود؟ نه نخواهد شد. چشم بد دور، تماما ً دروغگو، بدخو، زشت رو، زبرمو، ترش صورت، کریه رویت، مخنث طبیعت، متقلب و بی حقیقت، وحشی و بی مروت، ظلم دوست، ستم پرور، دزد بد سیرت بی فتوت، بخیل رذیل، آن چه بدی در تمام عالم و بنی آدم بوده ایشان فردا ً فردا ً به فضل خدا و خواست محمد مصطفی و همت علی مرتضی و فتوت اعراب بی سروپا و عدالت طبقات پادشاهان ایران که ذکرشان خواهد شد تمام آن رذایل را دارا و مالک هستند…”(۹۴).
او چنان شیفته و فریفته تاریخ پرشکوه گذشته ایران است که برای خوانندگان آثارش چاره ای جزقبول و تمکین از نظریات اورا نمی گذارد، و هرگونه شک و تردید را ستمی به خود و ایرانیان می پندارد. ازنظر او، ایرانیان، قبل از حمله تازیان، شاهزادگان نازپرورده و بی خیالی بودند که:
“دچار دزدان بی مروت و گرفتار ستمکاران بی فتوت شده تمام مال و متاع و اوضاع او را برده و لباس فاخرش را کنده و سرمایه اش را برده و در عوض یک زیرجامه کهنه [و]کثیف [وپُراز] شپش از خویش براوپوشانیده و زنجیر بندگی و حلقه غلامی در گردن و گوشش نموده، به مغازه ها و زیرتپه خارها که منزلگاه شان است؛ اورا برده و مهتری اسبان و چاکری چاکران خود را بدو تفویض داشته و هرآن او را به شکنجه و عذابی تازه و بی اندازه و بی حد آزار و اذیت نمایند و عجب اینکه اگر کسی بخواهد او را از قید اسارت و رقیت ذلت این کهنه دزدان خلاص کند راضی نشده که سهل است بر قتل و اذیت شخص خیرخواه اقدام و قیام نمایند” (۹۵).
مسیر تاریخ خونین و حزن انگیز ایران پس از حمله اعراب، به پرسشهای صمیمانه میرزا آقاخان پاسخی و شاید بهانه ای شایسته می دهد تا اندیشه ها و احساسات میهنی خود را بیان نماید.
ایرانیان قرنهای متوالی در خونین ترین دوران تاریخی خود به مقاومت مشغول بودند. اما چون این ایام، اتحاد و همدلی از جامعه ایرانی رخت بربسته بود و دولتمداران کاردان و رهبران شریف و میهن دوست بخاک و خون کشیده شده بودند، تلاشهای آنان بجائی نرسید. پس در فکر برافکندن اساس اسلام عربی به انشعابات و فرقه سازی روی آوردند و هزاران مکتب التقاطی با خمیر مایه مزدائی و ایرانی بنیان نهادند و به ویرانی اسلام که در حقیقت مبارزه علیه تازیان و فرهنگ انیرانی بدوی بود روی آوردند و هنوز تا زمان ما این مقاومت و نبرد خونین و بظاهر بی پایان ادامه دارد. اندیشمندانی چون میزرا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقا خان کرمانی و دیگران از این ستیز مستمر و متوالی لیکن پنهانی، که قرنها زیرزمینی انجام گرفته بود، با دلیری و از جان گذشتگی آشکار و علنی ساختند. این ارمغانیست گرانبها و این را مدیون این دو سخنور متفکر و انقلابی هستیم.
سه مکتوب لبریز از اندیشه های ناب میهنی ست. ادعانامه ای است سراسر شورانگیز تا ایرانیان را در پیشگاه دادگاه و وجدان تاریخ جهان بی گناه و معصوم جلوه دهد. این همان میدانی ست که میرزاآقاخان برای “جولان خامه شرربار و کلک شرنگ آثارش” لازم داشت. شاید اگر گرفتار دژخیمان قاجاریه نمی شد و بقتل نمی رسید، بزرگترین حماسه های ملی ایران را می-نگاشت. زیرا که تازه علت پریشانی و بدبختی هم میهنانش را دریافته بود. وی بی خبر از سرنوشت خویش می نویسد: “کار ملت [ایران] به جائی رسیده که خودشان قصاب وار، میرغضب رفتار، سریکدیگر را می برند و همدیگر را قطعه قطعه و پاره پاره می نمایند.”(۹۶).
میرزا آقاخان در حالی که جوان و نیرومند بنظر می رسید، اما خسته از رنج زندگی، دیدن بی مهری و بداندیشی از بستگان نزدیک و مشاهده نابسامانی های میهنش، جسم و جانش را فرسوده ساخت و به همین سبب به دشواری می توانست شیوه گذشته زندگی خود را ادامه دهد. هرچند که به ظاهر “پالانش کج شده بود” و با بابیان ازلی رفاقت و دوستی چندین ساله داشت، لیکن این نزدیکی ها مانع از آن نبود که از بابیان انتقاد ننماید. هرچند که در ناخودآگاه خود از این بابت خرسند نیست، اما با این همه می نویسد:”طایفه بابیه جماعتی اند که طاقت کشیدن بار شریعت عربی…را نیاورده و طناب را بریده و از زیر بار مذهب شیعه که واقعا ً لایتحمل است بیرون خزیده، ولی از خری و حماقت به زیر بار عرفان قلنبه های سید باب رفته اند که غصنی [شاخه-ای] از همان دوحه [درخت پرشاخ وبرگ] و کوده ایست از همان نقشه”(۹۷).
کسی که در “هشت بهشت”، هرحیله و تدبیری را مجاز میشمرد و به اثبات دعوت باب و نایب او صبح ازل مشغول میشود، در آخرین روزهای پریشانی و دربدری خویش آن چنان دلشکسته و سرخورده مینماید که مذهب باب را از “مذاهب مخترعه” و بکلی “باطل” و “بدعت در دین و انحراف”از “صراط مستقیم” مینامد(۹۸).
بگمُان من میرزاآقا خان کرمانی تنها گوشه هائی از اندیشه های باب را می پسندید به همین سبب برخی از دستورات باب و نایبش صبح ازل را نادیده و یا ناشنیده می گرفت و به دست کاری آن احکام می پرداخت. اما پس از آن که دوران آشوب فکری خود را پشت سرنهاد و به آتشکده ای ایرانی تبدیل شد، این جدال درونی و پریشانی فکر خاتمه پذیرفت.
بازتاب این تحول اورا در کتاب “هشت بهشت” که به اتفاق رفیق و همرزم دیرینه اش شیخ احمد روحی در تشریح احکام و تاریخ باب و صبح ازل نوشته شده، و “سه مکتوب” که خالی از هرگونه تعصب و اندیشه مذهبی ست به روشنی مشاهده می کنیم.
درهشت بهشت در نکوهش “رواج و شیوع تمدن” به مانند یک متشرع خُرافاتی داد سخن می-دهد و می نویسد: “چند نفر از قبیل ولتر، ژان ژاک روسو، به اسم منورالعقول و رافع انحرافات پیدا شدند و پاره ای طوایف مانند نهلیست و ماسون [فراماسون] و سوسیالیست و رادیکال و آنارشیست طلوع نمودند و اخلاق آن امت شریف [فرانسوی], را فاسد ساخته و موجب آن همه انقلاب و آشوب در مملکت فرانسه گشتند”(۹۹). اما بعدا ً در “سه مکتوب” درست در مقابل و مخالف افکار پریشان و سفسطه آمیز گذشته اش در “هشت بهشت” قرار گرفته و از ولتر فیلسوف خندان عصر روشنائی و ژان ژاک روسو پدر انقلاب فرانسه با تجلیل و بزرگی یاد می-کند و آنچنان فریفته عدالت و مساوات و برابریست که با کبر و غرور ایرانیان را پایه گذاران دنیای نو می نامد و می نویسد: “مزدک دانا…در دوهزار سال قبل… ایران را به درجه ای یافت که می توان جمهوریت و مساوات و اگالیته را در اینجا [ایران] اجری فرمود…”(۱۰۰).
میرزاآقاخان در سه مکتوب از جمهوری به نیکی یاد می کند، اما در هشت بهشت می نویسد: “حکومت جمهوریه فرجام کارش به فساد اخلاق اهالی”(۱۰۱) می کشد. براستی اگر بخواهیم پریشانی های فکری میرزا آقا خان کرمانی را تنها به اتکای دو کتاب “هشت بهشت” و “سه مکتوب” بررسی و نقل نمائیم، خود مثنوی هفتاد من کاغذ شود.
بی سبب نیست که نقش داماد صبح ازل در نظر ازلیان مبهم می نماید و این ابهام و پریشانی را برخی میل دارند عمدا ًایجاد نمایند و گاهی وانمود می کنند که وی در اواخر ایام حیات یک بابی ازلی سوسیالیست شده بود.
بابیان با کنایه گوشزد می کنند که او با ماست، اما از خود ما نیست. در حالی که میرزاآقاخان در اواخر ایام زندگیش رغبتی به هم نشینی با بابیان ازلی نشان نمی داد و با دهریون و ماتریالیست ها بیشتر احساس شادی و رضایت می کرد…
پیروزی قطعی میرزا آقاخان در اقتباس و تقلید کتاب “مکتوبات” میرزا فتحعلی آخوند زاده (۱۰۲)، متفکری که هنوز سهم واقعی او دربیداری ایرانیان تعیین نگردیده، در این است، که با به کار گرفتن استدلال روشن و همه کس فهم و با زیرکی و هوشیاری خشم را به شوخی و آتش را به روشنی مبدل ساخته است. وی هنر ایرانی فکر کردن و مبارزه با هرچه که ضد ایرانی و ایران است را در دانشکده زندگی و تحولات گوناگون فکر عمیقی که در خود او بوجود آمده بود آموخته و تجربه کرده بود.

اومردی بود فاقد القاب و عناوین احترام آمیز، اما با دانش و از همه مهمتر وفاداری و یک رنگیش به حقیقت و درستی، مبارزه علیه استبداد و خرافات، همه کس را مجذوب خویش میساخت. در بیان آنچه که او حقیقتش می پنداشت ناشکیبا بود، به سبب روح حق طلبی و وجدان بیدارش، مست شراب مبارزه وپیکار علیه خودکامگی و خُرافات بود.

وی در روزهای آخر حیاتش به هیچ چیز جز ایران و فرهنگ ایرانی نمی اندیشید و تمام هدف و آرزوی او در بازگشت به “ایران” خلاصه می شد و اگر موفق می گردید آخرین لحظات زندگیش را در میهنش بسر رساند و نیز در گورستانهای خشک و بی روح کرمان، زادگاهش ، بخاک سپرده شود، بی تردید خود را خوشبخت ترین فرد جهان می پنداشت. زیرا که دیگر میل نداشت به مانند آوازخوانی دوره گرد، برای کسانی آواز بخواند، که با تکبر نان و جیره روزانه اورا می دهند، بدون آنکه آواز اورا گوش داده باشند. وی با نوشتن “سه مکتوب” و”صدخطابه” تمامی فرهنگ اسلامی را سئوال آمیز کرد و به رویاهای ملیونها ایرانی میهن دوست جان و بال و پری دوباره بخشید…
در انتقادهای میرزا آقاخان طنزی لطیف و ظریف و باریک اندیشی بی مانند دیده می شود که در آثار دیگر منتقدین اجتماعی کمتر مانند آن ملاحظه شده است. در سه مکتوب پرسش هایی را مطرح می کند که ظاهرا ً روش سفسطه آمیز فلاسفه سوفسطائی را در ذهن متبادر می سازد. اما چاره ای نیست و منطقی این است که به آواز حزن انگیز و غزلهای میهنی او گوش فرا دهیم.
“آیا بهتر نیست که به وسیله علم و دانش به کمال و بزرگی برسیم تا “درانتظار ظهور قائم موعود و شاه بهرام دین آور و پدر آسمانی و حروف سبحانی [اولین مؤمنین به سید باب]، که در بودن حیاتشان چه کار برای ما کردند و از ایمان و اعتقاد ایشان چه طرفی بربستیم و به چه سعادت و بختیاری رسیدیم که حالا دوباره انتظار آمدنشان را کشیده و تضرع برای تعجیل [عجله در] ظهورشان می نمائیم”. او می داند که در “هرملتی جهالت و نادانی و عصبیت و عامیگری بیشتر، خرافات دینی زیادتر است”.

در همن کتاب “سه مکتوب” زیرکانه در علائم ظهور قائم می نویسد ” ایرانیان هزار سال است به انتظار طلوع آفتاب از مغرب و صیحه زدن جبرئیل میان زمین و آسمان و خرسواری دجّال و ظاهر شدن مهدی در مکه نشسته اند و دست از تمام امور معیشت و زندگانی و سعادت و کامرانی شسته اند که مرحوم [ملاباقر] مجلسی در کتاب بحار [الانوار] چنین گفته و این طور قصه مزخرفی نوشته”. در مقام و منزلت همین ملاباقر مجلسی که مورد قبول و احترام خمینی و دیگر ملایان است می نویسد: بسبب “لیس مالی پادشاهان صفویه، داد بی دینی داد”.

تمامی کوشش میرزا آقاخان در پاسخ به این پرسش است که آیا دین اسلام به طور کلی – شیعیگری یا سنیگری فرقی نمی کند- چه ارمغانی برای ایران و ایرانیان به همراه آورده است. قابل دقت آنکه جواب این پرسش را میرزا آقا خان درآستین دارد و در کمال یکرنگی و نازک اندیشی و با نیشخندی زیرکانه می نویسد:
“به تکلیف [بدستور و فرمان] سعدوقاص دین اسلام را که محمد برای عرب آورده بود قبول کردیم. نظر به وعده های او بایستی در دو عالم به شاهی و شادی بوده باشیم.
از عالم آخرت که هنوز خبرنداریم، حرفی است که سعد وقاص و یک مجمع نسناس دیگر، به توهم گفته اند. بیائیم به عالم دنیا، از هجرت تا این زمان به خصوص از استیلای عرب و قبول کردن اسلام تا یومنا هذا چه مصیبت و چه بلاها و محنت و رنج و مشقت در هیچ جای عالم برهیچ طبقه بنی آدم این قدر عذاب و مصیبت نازل نشده…” (۱۰۳). و آنگاه عالمانه و مالامال از حکمت می نویسد:
“ظلم های متمادی و اسارت های متوالی و تطاول و چپاول پادشاهان تازیان چنان در نهاد و جان ایرانیان ریشه کرده که ریختن خون را بسیار مبارک و میمون می پندارند و از قتل مردم بلکه کس وکار و دوست و یار ننگ و عار ندارند” و بالاخره با لحن و آهنگی ماتریالیستی، ظهور ادیان را در عرصه تاریخ به ریشخند می گیرد و می نویسد:
“هرگز پیغمبری در ملت متمدن مبعوث نشده و بیشتر در عربستان و آفریقا و هندوستان پیغمبر ظاهر گردیده… اساس اعتقادات به موهومات جهالت ونادانی و خرافت و عامی گریست. در هرقوم و ملت که خرافت و جهالت بیشتر اعتقاد بدین و موهومات افزون و ادیان زیادتر است”. از “عرفان پوسیده و حکمت گندیده های” ظاهرا ً صوفیانه و درویشانه روگردان و معتقد است: جز اینکه “باعث ازدیاد موهومات و انحراف عقل از اعتدال [گردد] دیگر هیچ نتیجه و فائده ای نخواهد بخشید”.
میرزا آقاخان در سه مکتوب نه تنها به سنن و احکام بدوی عربی، که آن را مانع رشد اجتماعی، علمی و باعث تخریب و عقب ماندگی کشورهای اسلامی می داند و بر تمامی آن خط بطلان میکشد، بلکه دستورات و احکام ادیان و مذاهب دیگر را بسُخریه می گیرد و بی مهابا برآنها می تازد. او به هیچکدام از اندیشه های دینی و مذهبی شفقتی نشان نمی دهد. هدف او عقل گرایی، دوری از خُرافات و روی آوردن به علم و دانش و خوشبختی همه مردمان است.
کسی که هیچ ترحمی و گذشتی به اعتقادات گذشته خود و معتقدات دیگران نمی کند، و همه فرق اسلامی را دربست باطل میداند، و مینویسد: “مذاهب مخترعه مانند سنی و شیعه و خارجی و رافضی و صوف و شیخی و بابی و حنفی و مالکی و زیدی و اشعدی و معتزلی، تماما ً باطل” (۱۰۴) است، پس از او نباید متوقع بود که به دیگر ادیان و مذاهب سامی التفات ویژه ای روا دارد.
میرزاآقاخان در نمیه دوم قرن نوزده میلادی (۱۳۷۰ هجری قمری) درست یکصد و پنجاه سال پیش، در دهی گمنام و در عقب مانده ترین نواحی ایران و در یک خانواده مؤمن و متعصب علی اللهی بدنیا آمد. در نوجوانی به مکتب رفت و سپس درحوزه علوم دینی که لبریز از خرافات و تعصبات مذهبی بود بکسب دانش های زمان خود پرداخت. وی در طول زندگی خود شاهد ظلم به یهودیان، زردتشتیان، مسیحیان و بویژه کشتار و تعقیب بابیان و بهائیان در ایران و عثمانی گشت. او خود با پیوستن به بابیان یک تجربه دردناکی را پیدا کرد که پس از این هیچگاه او را رها نکرد و در اثر فشار تعصبات مذهبی مجبور به ترک زادگاه خود شد و در پایتخت عثمانی گوشه غربت اختیار کرد. در آنجا با مهمترین مکتب های رادیکال سیاسی و اندیشه های فلسفی – اجتماعی آشنا شد. انقلاب فرانسه تازه در نیمه های همین قرن به نتایج دلخواه خود رسیده بود. امپراتوریهای بریتانیا، روسیه، ژاپن ، عثمانی و آلمان در اوج قدرت خود بودند. عصرویکتوریا و کولونیالیسم و ایدئولوژیهای معجزه آفرین آغاز شده بود.

مکتب های سیاسی- اجتماعی چون سوسیالیسم، لیبرالیسم، کنسرواتیسم، ناسیونالیسم، آنارشیسم، امپریالیسم، آنتی سیمیتیزم، مارکسیسم، کمونیسم، ماتریالیسم، سوسیال-داروینیسم، ایندوستریالیسم در همین قرن تأسیس و یا شکوفائی دوباره یافتند. انقلابات کارگری، انقلاب صنعتی، کمون پاریس و جنگهای داخلی علیه برده داری در آمریکا بوجود آمد. عصرماشین های بخار آغاز گردید و بالاخره گوته در همین قرن “دیوان شرقی” خود را سرود، بتهوون سمفونی نهم را نوشت و فیلسوف دیرآشنا نیچه “چنین گفت زرتشت” را به جهان اندیشه و فلسفه هدیه کرد. عصر جدیدی متولد، و دنیایی نو و مدرن آغاز گردیده بود.

نسیم آزادی و ترقیات حیرت انگیز و تجدید حیات انسانی آرام آرام در شرق بی خبر و عقب مانده وزیدن گرفت. در ایران عصر روشنگری و بیداری با دویست سال تأخیر با شدت و حرارتی حیرت انگیز آغاز شد. آخوندزاده، طالبوف تبریزی، میرزاآقاخان کرمانی، زین العابدین مراغه ای و دیگر علمداران دلیر ترقی و تجدد و آزادیخواهی در همین قرن متولد و رشد و نمو یافتند و همه این سلحشوران و منادیان تمدن جدید در همین قرن پرالتهاب مهمترین آثار روشنگری تاریخ نوین ایران را نوشتند.

میرزاآقاخان کرمانی تحت تأثیر عصر رویاها و اندیشه های انسانی عصر نو قرار داشت. او انسان رنج کشیده و پراحساسی بود و روح و روان او، آزادی را می طلبید، و طبیعی بود که ناخواسته نظریات و افکار گوناگونی را که در وی تأثیر گذارده بود ند در لابلای آخرین آثار خود “صدخطابه” و “سه مکتوب” برشته تحریر کشیده باشد.

در سطور گذشته اشاره ای به انتقادات میرزاآقاخان از بابیان و بهائیان کردم، اما جای آن دارد که به انتقادات وی از یهودیان کمی مشروح تر بپردازم، زیرا بگمان نگارنده جای درنگ نیست و نمی توان به این مشکل و مسئله جامعه ایرانی بی تفاوت ماند؛ خصوصا ً که میرزا آقاخان کرمانی بارها آرایی را در کتاب “سه مکتوب” بیان میکند که میتواند سبب سوء تفاهم و استفاده عوام فریبان و طرفداران برتری نژادی قرارگیرد.

Antisemitismus، سامی ستیزی که بغلط یهود ستیزی در فارسی معنی میشود از زشت ترین پدیده های تاریخ انسانی ست. این اصطلاح از سام Sam/Sem نام پسربزرگ نوح، پیغمبرافسانه ای،که نژاد سامی را بدو نسبت میدهند گرفته شده است. تا نیمه های قرن نوزده میلادی بویژه در کتاب جامعه شناسان اروپای غربی به همه اقوم سامی، اسرائلیان، اعراب و بخشی دیگر از اقوام خاورمیانه که تنها نامی از آنان اکنون در تاریخ بجا مانده است اطلاق میشد. با نظریه پردازیهای سیاسی در پیرامون یهودیان، این اصطلاح، آرام آرام معنی واقعی خود را ازدست داد و در قرن بیستم میلادی دشمنی با یهودیان که پیش از آن بنیانی دینی داشت و در اثر تبلیغات آباء کلیسای مسیحی ترویج یافته بود، جای خود را به دشمنی با نژاد سامی داد.

با بقدرت رسیدن حکومت نژاد پرست نازی در آلمان که تئوری برتری نژاد آریایی را ترویج و گسترش میداد سبب شد تا حکومت نازی با وضع قوانینی ، یهودیان را مورد تعقیب و فشار قرار دهد. بموجب این قوانین ملیونها یهودی را به اردوگاههای مرگ گسیل داشتند و با برپا ساختن اطاقهای گاز و کوره های آدم سوزی به صورتی سازمان یافته کشتار نمودند و وحشتناکترین جنایات علیه بشریت، در قرن بیستم میلادی اتفاق افتاد و بیش از شش ملیون یهودی بطور دردناکی بخاطر نژاد و عقیده مذهبی خود جان باختند.

درقرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم در تمامی قاره اروپا تبلیغات ضد سامی و ضد یهودی بعنوان ابزار و اهرمی سیاسی برای سرکوب آزادیخواهان و برای منحرف کردن انقلابیون، از جانب حکومت های استبدادی اعمال میشد.
لنین رهبر انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه و بنیانگذار دولت کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی در گفتاری به یهود ستیزی بعنوان یک اهرم تبلیغاتی و عوام فریبانه در روسیه تزاری اشاره عالمانه ای دارد و میگوید:
” سامی ستیزی را میتوان گسترش دشمنی و نفرت علیه یهودیان نامید. زمانیکه تزارهای لعنتی آخرین لحظات خود را سپری میکردند به این فکر افتادند تا کارگران و دهقانان نا آگاه را (برای منحرف کردن آنان از تلاشهای انقلابی)، علیه یهودیان بر انگیزانند…تنها و فقط توده های نادان و تحت ظلم به تهمت و افترایی که علیه یهودیان تبلیغ و ترویج میشود باور پیدا میکنند. این تبلیغات ضد یهودی رسوبات و پس مانده های دوران برده داری است، دورانی که توده ها را بعنوان کافر و گمراه به آتش می انداختند و میسوزانیدند. دورانی که بردگی دهقانان هنوز موجود بود، دورانی که هنوز توده ها نا آگاه و حقوقشان لگد کوب اربابان میشد. اما این تاریکی و ظلمت قرون گذشته است و از بین خواهد رفت و توده ها شاهد آن خواهند شد.

ننگ و رسوایی بر تزارهای لعنتی که یهودیان را شکنجه و تعقیب میکردند، ننگ و رسوایی برکسانی که تخم دشمنی و کینه علیه یهودیان و دیگر ملت ها می پاشیدند” (۱۰۵)
میرزاآقاخان کرمانی از سردلسوزی گمان میکرد که علت بدبختی و آزار و اذیت و سرگردانی یهودیان دوران او نتیجه پافشاری یهودیان در نگاهداری احکام “عهد عتیق” و کتاب “تلمود” است. در همین کتاب سه مکتوب از کشتار “یهودیان بیچاره” به زشتی یاد میکند؛ اما گاهی ندانسته، چنان در گرداب تبلیغات ضد سامی قرار میگیرد و به ابراز نظریاتی می پردازد، که سرانجامی نامیمون و طمعی تلخ دارند. درسه مکتوب بارها بر یهودیان خرده میگیرد و در جملات بعدی ناآگاهانه اندیشه های ضد یهودی را بازگو میکند. هرچند که بخوبی روشن است و هم میهنان یهودی آگاه ما، بخوبی میدانند که میرزا آقاخان نه از سر دشمنی، بلکه از روی نیکخواهی مطالب ناروایی را به آنها نسبت میدهد. وی پیرامون یهودیان مینویسد:
“احکام تورات و عِلم تلموت [تلمود] و معارف خاخام ها و تمامی جور و ستم حکام وسلاطین ظلم آئین ، و توی سرخوردن های سه هزارساله از همه دول و ملل این عالم به این ذلت و مسکنت و فقر و کثافت و ترشروئی و حقارت و دربدری و بی وطنی و نفاق و تقلب و دروغگوئی و روز سیاه و بدبختی نشانیده که هرآدمی فطن [زیرک] کیش از فرم صورت و شکل قیافت رنگ و رو و هیکل و طرز رفتار شخص یهودی را می شناسد و هر دانائی و بینائی ، در چهره و سیمای هر یهودی ذلت و حقارت و خفت و شناعت و سه هزار ساله را مطالعه می نماید و هر ذکی [عاقلی] و حکیمی که علم اخلاق بداند کلیات اخلاق یهود و لجاجت و خودسری های آن قوم عنود را و تقلب و حیله و تزویر و دسیسه آن ملت را با نفاقشان می داند”

به هر روی اندیشه آزادی، ترقی و تجدد، و اصولا ً تفکرات انقلابی میزرا فتحعلی آخوندزاده و طالبوف تبریزی در میرزا آقاخان کرمانی و آنگاه در اندیشمندان و انقلابیون جنبش مشروطیت ایران چون، حاج زین العابدین مراغه ای، مستشارالدوله، و سپس در نویسندگانی چون احمد کسروی (۱۰۶)، صادق هدایت (۱۰۷)، محمد علی جمال زاده (۱۰۸)، صادق چوبک(۱۰۹) و همه ناموران ادبی و اجتماعی قرن اخیر ایران نفوذ بی اندازه ای داشته که این خود محتاج یک بررسی جداگانه ای است.

تنها برای بیان نفوذ عمیق افکار میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزاآقاخان کرمانی در آزادیخواهان عصر بیداری ایران به نقل یک منبع تاریخی اکتفا می کنم:

“سید حسن مدیر روزنامه حبل المتین… نسبت به قانون محمدی در روزنامه بد نوشته بوده چهار روز است که در عدلیه استنطاق می شود و هنوز چیزی مدلل نشده است و محرک را به دست نداده است. اگرمحرک را به دست بدهد مجازات خواهد شد. البته مجازات این ناسید قتل است. گویا نوشته بود که این قوانین [و احکام اسلام] یک هزارو سیصد و بیست و هفت سال قبل عرب موش خور از برای همان اشخاص بوده نه از برای ما و این زمان. پس اگر چنین مزخرفی نوشته باشد مسلما ً قتلش لازم است” (۱۱۰).

احتمال چنین می رود که پرسش های میرزا فتحعلی و میراز آقاخان از جانب هرکس دیگری که وجدانی پاک و بی آلایش داشته باشد، بازگو گردد، پاسخی جز آنچه که آنان داده اند چیز دیگری دریافت نخواهد کرد.

مؤمنین جاهل و متعصب بسبب آن که میرزاآقاخان منکر احکام و قوانین بدوی دین تازیست با کراهت از او نام می برند. برخی میل دارند تناقضاتی را که در آثار او دیده می شود، بیش از آنچه ارزش علمی و تاریخی داشته باشد، بزرگ بنمایانند و وی را گرفتار هرج و مرج فکری و پریشانی روحی نشان دهند. اما واقعیت آن است که میرزا آقا خان از مراحل مختلفی گذشته و دنیاهای گوناگونی را سیر کرده، گاهی معتقد به این و یا آن مذهب گردیده و بالاخره پشت به همه چیز کرد و به پرستش میهنش پرداخت.

بهائیان به سبب انتقادات خشمانه ای که میرزاآقاخان در تمامی آثارش ، به ویژه کتاب “هشت بهشت” از بهاءالله کرده، با توجه به این قضیه که میرزاآقاخان زمانی داماد و طرفدار صبح ازل بوده، از وی روگردان و عمیقا ً آزرده اند و میلی به خواندن آثار او نشان نمی دهند.

در عشق و شیدایی او به میهنش ایران هیچ گونه پریشانی و تناقضی در نوشته های وی دیده نمی شود. به همین سبب خواندن آثارش را برای هر ایرانی ضروری می دانم. بخاطر احترام به آزادی اندیشه، محو تفتیش عقاید و بزرگداشت حقوق انسانی و بویژه بخاطر گسترش اندیشه های آزادیخواهانه و میهنی که در نوشته های منثور و منظوم او با جسارت و شجاعت بیان گردیده است می باید اورا دوست، و محترم بداریم.

میرزاآقاخان با همه ظلم هایی که دیده و با همه دربدریها و نامرادیها که مردم میهنش برای او فراهم کرده اند، هیچگاه ایران را فراموش نکرد و تا آخرین لحظه عمر کوتاهش، در رویای دیدار دوباره شکوفه های ارغوانی گلستان های کرمان، زادگاهش، زندگی را پایان برد. وی دلیرانه حرفش را زد و هر چیزی را که مانع رشد اجتماعی و فکر ایرانی می دید، سرزنش کرد و برآن تاخت. او در پی این بود که مردم میهنش به موهومات دل نبندند و زندگی واقعی را دریابند و نگذارند جمعی با تکیه بر دستاویزهای سیاسی و بظاهر دینی خویش از آنها سواری بگیرند.

درآثار او گاه نیز تند روی و تاخت و تاز به مقبولات و مقدسات دیگران دیده می شود. اما نه بدان گونه که بنیان اخلاق طبیعی و جنبه کمال جویی و رشد انسانی فراموش گردد. در واقع میرزاآقاخان از دست حکام شرع و عرف و اطرافیان مزور خود، به اصطلاح عوام، کفرش درآمده و به هرزبانی می خواست مردم را به یک نظم فکری و زندگی و فرهنگ ایرانی همراه با هوشیاری و دانایی بکشاند؛ هرچه در آثار او می خوانیم حاشیه ای ست بر این متن. تحقیق و بررسی پیرامون زندگی و افکار میرزا آقا خان کرمانی نه تنها خاتمه نیافته، بلکه آنچه که تا کنون انجام گرفته، سر آغازیست قابل تقدیر و تحسین و ستودنی.

میرزاآقاخان کرمانی با شیخ احمد روحی و خبیرالملک در سال ۱۳۱۴ قمری مطابق با ۱۷ ژوئیه ۱۸۹۶ میلادی شب هنگام، و درحالی که محمد علی میرزا ولیعهد، در کنار میرغضب لاله به دست گرفته بود، در باغ شمال تبریز زیر درخت نسترن در راه شکوه و آزادی ایران سربریدند. (۱۱۱).

زیرنویس ها

۱٫ “هشت بهشت”. تهران مرداد ۱۳۳۹ شمسی با مقدمه افضل اللمک کرمانی صفحه د.
۲٫ برخی از نویسندگان، عمدا ً و با آگاهی برای مخدوش کردن ذهن خوانندگان به جای عنوان “علی اللهی” واژه “اهل حق” را به کار می برند. برای مطالعه بیشتر در پیرامون تاریخ و عقاید اهل حق یا علی اللهیان مراجعه کنید به “لغت نامه” علامه دهخدا زیر واژه غلاه. “سرسپردگان” تألیف سید محمد علی خواجه الدین انتشارات منوچهری، تهران. و یا جلد سوم “تشیع و سیاست در ایران” فصل غلاه شیعه، تألیف بهرام چوبینه.
۳٫ “هشت بهشت” ، مقدمه صفحه ۵٫
۴٫ “انقلاب ایران” تألیف ادوارد براون ترجمه احمد پژوه، انتشارات معرفت تهران، صفحه ۴۱۰٫
۵٫ “انقلاب ایران” صفحه ۴۱۰٫
۶٫ “اندیشه های میرزا آقا خان کرمانی” تألیف فریرون آدمیت صفحه ۱۵ و ۱۴٫ انتشارات خیام.
۷٫ “سید علی محمد باب” فرزند سید محمد رضای بزاز در سال ۱۲۳۵ هجری قمری (۱۸۱۹م) در شهر شیراز متولد شد. پدرش در کودکی وی وفات یافت و او تحت سرپرستی دایی خود حاج سید علی به شغل پدر مشغول شد، ولی چون مجذوب مسایل مذهبی بود سفری بکربلا رفت و قبور ائمه را زیارت کرد و چند بار در سر درس سید کاظم رشتی حاضر شد و مورد توجه سید قرارگرفت. پس از فوت سید، مورد اقبال عده ای از شاگردان او گردید. در سن ۲۵ سالگی (۱۲۶ ه.ق ۱۴۴م) دعوی “بابیت” و سپس “مهدویت” کرد. در مدتی اندک ۱۸ تن بدو گرویدند و آنان به حروف “حی” یعنی زنده موسوم اند. بعدها دعوت او بالا گرفت و سبب قیام های بابیان در مازندران، زنجان و نیریز شد. بدستور میرزا تقی خان امیرکبیر و موافقت ناصرالدین شاه قاجار، گروه بسیاری از بابیان بقتل رسیدند و در تبریز مجلس مباحثه ای بین علما و سید باب با حضور ولیعهد تشکیل شد (۱۲۶۳ ه. ق.) و علما حکم برارتداد و قتل باب دادند و او را در تبریز تیرباران کردند (۱۲۶۶ه. ق./۱۸۵۰م). از باب آثار فراوانی موجود است. از آن جمله “بیان فارسی” ، “بیان عربی” ، “دلائل السبعه”، “احسن القصص” را می توان نام برد.
۸٫ “هشت بهشت” صفحه ۲۸۶ و یا:
Materials For The Study of the Babi Religion, Compiled By Edward G. Browne, Camridge 1918.
ملاجعفر کرمانی و پسرش شیخ احمد روحی از مخالفین سرسخت بهاءالله و از طرفداران میرزا یحیی صبح ازل بودند. ظاهرا ً ملاجعفر کرمانی و پسرش شیخ احمد روحی در کرمان به آزار بهائیان می پرداختند و بهمین سبب مورد خشم و نفرت بهاءالله قرار گرفته و از جانب او به “جعفر کذاب … [و] ابنائش اخبث از او” ملقب شده بودند. شیخ احمد روحی در مقامی عمر به مخالفت با بهائیان پرداخت، اما با بهائیان نیز مراوده داشت. در همین ایام که شیخ احمد روحی ومیرزا آقا خان کرمانی با همکاری سید جمال الدین، روابطی را با سران بهائی آغاز کرده باشند. شیخ احمد نامه های متعددی برای بهاءالله به عکا فرستاد و آنطوریکه نویسندگان بهائی می نویسند: “از اعمال گذشته خود توبه کرد. اما باز ره عناد پیمود و به خیالات دیرینه خود مشغول شد”. میرزا آقاخان در اسلامبول با بهائیان روابطی داشت و مقداری از اطلاعات خود را در پیرامون بابیان و بهائیان، مدیون همین مراودات بود. با سرسختی تقاضای دیدار بهاءالله را کرد و بالاخره به عکا برای ملاقات بهاءالله رفت. میرزا آقاخان پس از بازگشت از عکا در روزنامه اختر گزارشی پیرامون این سفر و ملاقات خود با بهاءالله منتشرکرد و نسبت هائی به بهاءالله داد. دراین مورد مراجعه کنید به کتاب:
The Revelation of Baha’u’llah, Bd. 4 (1877-1892) By: Adib Tahirzadeh, p 434-439
۹٫ شیخ زین الدین احمد احسائی پیشوای شیخیه، فرقه ایست از شیعه اثنا عشری. شیخیه در استنباط مسائل فقهی جزود اخباریان و مخالف با اجتهاد از طریق اعمال اصول فقه-اند. نسبت شیخی و شیخیه نیز از همین روست. از اصول عقاید شیخ احمد احسائی ضروری ندانستن اعتقاد به “عدل” و “معاد” در اصول دین است. چه گویند اعتقاد بخدا و نبوت متضمن اقرار بصفات ثبوتی خدا و آنچه رسول الله آورده میباشد، ولی در مقابل اعتقاد به رکن را واجب می دانند. “رکن رابع” یا “شیعه کامل” در مذهب شیخیه همان معنی “مرجع تقلید” را، در شیعه دوازده امامی دارد. شیخ احمد احسائی معتقد بود که امام دوازدهم در سنه ۲۶۰ هجری قمری از انظار غایب گردیده و در آخر الزمان ظهور خواهد کرد و تا زمانی که مهدی یا صاحب الزمان ظهور نکرده بایدما بین مؤمنین فردی باشد که بلا واسطه با امام غایب اتصال و رابطه داشته و واسطه فیض بین امام غایب و امت باشد. این چنین شخص را باصطلاح شیخیه ” شیعه کامل” و یا “رکن رابع” گویند. شیخیه بسبب غلو در درجات علی ابن ابیطالب و فرزندانش از زمره فِرق غلاه شیعه بشمار می روند. اندیشه “ولایت فقیه” ترکیبی فریبنده و آمیخته ای از عقاید و اندیشه های شیخ احمد احسائی و دیگر فرق ِ غلاه شیعه است که آیت الله خمینی بعاریت گرفته است.
پیروان شیخ احمد احسائی پس از مرگ وی دور جانشین او سید کاظم رشتی گرد آمدند، اما پس از مرگ سید کاظم رشتی بر سر پیشوائی شیخیه اختلاف رخ داد؛ قسمت اعظم مریدان سید به سید علی محمد باب پیوستند و در راه عقاید باب کشته شدند. عده ای از مریدان سی کاظم رشتی از حاج محمد کریم خان کرمانی پیروی، و به کریمخانیان اشتهار پیدا کردند. بیشتر اینان در کرمان، بهبهان و تهران سکونت دارند. دسته ای از شیخیه به شاگرد شیخ احمد احسائی ملامحمد ممقانی گرویدند و به شیخیه ممقانی معروف هستند. دسته ای دیگر از آنان بر میرزا شفیع تبریزی اجتماع و انیان در تبریز و نواحی آن و در کربلا و بعضی شهرهای شیعه نشین عراق بسر می برند. میرزا شفیع تبریزی و بویژه حاج محمد کریم خان کرمانی در مخالفت با عقاید باب و دشمنی با بابیان از هیچ کاری روی گردان نبودند. حاج محمد کریمخان کرمانی در رد باب و عقاید وی چند کتاب و رساله نوشت از آن جمله “رساله تیرشهاب در راندن باب خسران مآب” رساله رد باب مُرتاب”. و “ازهاق الباطل” چاپ شیخیه کرمان. بهاءالله در نامه ای (لوح قناع) جواب ایرادات حاجی محمدکریمخان کرمانی را داده و حاجی را سرزنش و جاهل نما میبرد. مقتدای کنونی شیخیه کرمان، ابوالقاسم ابراهیم نواده حاج محمد کریم خان کرمانی است.
۱۰٫ ادوارد براون در ماه صفر سال ۱۳۰۵ مطابق با اکتبر ۱۸۷۷ میلادی یکسال پس از خروج میرزا آقاخان
از کرمان به ایران سفر کرد و پس از یکسال اقامت در ایران در صفر ۱۳۰۶ به لندن بازگشت و سال بعد، از طریق الامبول به دیدار صبح ازل به شهر ماغوسا در جزیره Famagusta قبرس رفت و مدت ۱۵ روز از ۲۶ رجب تا ۱۴ شعبان ۱۳۰۷/۱۸ مارچ تا ۵ آپریل ۱۸۹۰ میلادی مهمان ازل و بلافاصله در تاریخ ۲۲ شعبان ۱۳۰۷/۱۳ تا ۲۰ آپریل ۱۸۹۰ میلادی به عکا به دیدار بهاءالله میشتابد و در ۲۹ شعبان ۱۳۰۷ عکا را ترک می کرد. احتمالا ً میرزاآقا خان و شیخ احمد روحی و دیگر بابیان و ازلیان ساکن اسلامبول، در هنگامیکه ادوارد براون در اسلامبول و سپس در شهر ماغوسا جزیره قبرس در نزد صبح ازل بوده، آشنائی و سپس همکاری آغاز کرده اند.
۱۱٫ کتاب “یکسال در میان ایرانیان”، ترجمه ذبیح الله منصوری، انتشارات معرفت صفحه ۳۳۴
۱۲٫ “تشیع و سیاست در ایران” جلد سوم، فصل صفویه
۱۳٫ “توضیح المسائل” شجاع الدین شفا، صفحه ۶۸۰ و ۵۸۹
۱۴٫ پس از تیرباران سید باب در تبریز پیروان او بر میرزا یحیی ازل گردآمدند و بهاءالله نیز “بحسب ظاهر” متابعت برادر کوچکتر را پذیرفت (بهاءالله ۱۳ سال بزرگتر از صبح ازل). میرزا یحیی معروف به “صبح ازل” و”حضرت ثمره” و میرزا حسین علی معروف به “بهاءالله” فرزندان میرزا عباس نوری وزیر ازدو مادر هستند. پس از واقعه سوء قصد به ناصرالدین شاه صبح ازل که در آن ایام در نور مازندران بود فی الفور با لباس مبدل به بغداد گریخت و با وجود اینکه حکومت هزار تومان جایزه برای دستگیری وی قرار داده بود معهذا صبح ازل توانست خود را از سرحد ایران به بغداد رساند (۱۲۶۹ هجری ۱۸۵۳ م). چهار ماه بعد برادر ارشد او بهاءالله که در زندان سیاه چال تهران محبوس بود بدستور حکومت با عده ای از کسانش به بغداد تعبید شد. بهاءالله چندی در بغداد بین بابیان بسربرد و سپس کسوت درویشی پوشیده در حدود سلیمانیه کردستان اقامت گزید. پس از مراجعت به بغداد در باغ نجیب پاشا نزدیک بغداد به سال ۱۲۷۹ هجری/۲۲ آپریل ۱۸۶۳ میلادی در نزد عده ای از بابیان دعوی “من یظهرالهی” که موعود سید باب بود کرد و از اینجا بین پیروان او که “بهائی” و “بهائیه” خوانده می شوند و اقلیت ناچیزی از بابیان منجمله طرفداران میرزا یحیی صبح ازل که به جانشینی باب منصوص شده بود، تفرقه پدید آمد و بین دو برادر اختلاف افتاد. هردو برادر حدود ده سال در بغداد بسر بردند. این اختلافات پس از این بالا گرفت. دولت عثمانی با فشار دولت ایران مجبور شد هردو برادر را با عده زیادی از طرفداران و خانواده های آنان به ادرنه و سپس در ۵ ربیع الاخر ۱۲۸۵/۲۶ یولی ۱۸۶۸ میلادی صبح ازل را به جزیره قبرس و بهاءالله را به عکا در فلسطین که به امپراطوری عثمانی تعلق داشت تبعید کند. جدائی و اختلاف کامل این دو برادر از این زمان استحکام یافته است. میرزا یحیی ازل برمقام جانشینی خود پایدار ماند و عده قلیلی از بابیان ریاست او را تمکین و به “بابی ازلی” معروف می باشند. صبح ازل در ۱۲۴۶ متولد و در روز شنبه یازدهم جمادی الاول سال ۱۳۳۰ قمری/۲۹ آوریل ۱۹۱۲ میلادی در سن هشتاد دو سالگی در شهر فام آگوستا در جزیره قبرس که مدت چهل و پنج سال در آنجا تبعید بود درگذشت. بهاءالله مؤسس آیین جدیدی شد که بنام خود او “آئین بهائی” خوانده می شود. بهاءالله در دوم محرم ۱۲۳۳ قمری/۱۲ نوامبر ۱۸۱۷میلادی متولد و در ۱۳۰۹ قمری مطابق با ۱۸۹۲ میلادی در عکا درگذشت. مطالب بالا را با جمال از “لغت نامه” علامه علی اکبر دهخدا نقل کردیم. مراجعه کنید زیر واژه های “باب”، “حسین علی بهاء”، “صبح ازل” و “بهاءالله” و غیره…
۱۵٫ برای اطلاع بیشتر مراجعه کنید به کتاب “یک سال در میان ایرانیان”. ادوارد براون در این کتاب شواهد فراوانی از اختلافات ازلیان و بهائیان نقل می کند. به گمان ما اگر عنوان کتاب یکسال در میان بابیان نامیده می شد، بیشتر برازنده محتویات کتاب بود. هدف از مسافرت براون به ایران تحقیق و بررسی پیرامون عقاید باب و اوضاع بابیان ونفوذ آنان در اجتماع آن دوران ایران بوده، مسافر براون مصادف با خروج میرزا آقا خان کرمانی از ایران وهنوز ناصرالدوله حاکم کرمان بوده است. در مقدمه ادوارد براون برکتاب ” نقطه الکاف” و همچنین دیگر آثار براون در پیرامون بابیت و بهائیت اشاراتی در پیرامون اختلافات ازل و بهاءالله دیده می شود، در کتاب “بهائیان” تألیف سید محمد باقر نجفی، ناشر کتابخانه طهوُری، تهران چاپ ۱۳۵۷ خورشیدی، که ردیه ای مفصل و قطور بربهائیت است، مطالبی در پیرامون اختلافات ازل و بهاءالله پرداخته اند. من در اینجا تعدادی از این آثار را نام می برم:
• “Baha’u’llah, The king of Glory” By Hasan M. Bayuzi, Oxford 1980.
• “Edward Granville Browne and the Bahai Faith”, By Hasan M. Balyuzi, London 1970.
• “The Dawn Breakers, Nabil’s Narrative” Translated And Edited By Shoghi Effendi.
• “Abdu’l Baha. The Centre of theCovenant of Baha’u’lla” By Hasan M. Balyuzi. George Ronald, Oxford.
• “The Revelation of Baha’u’llah” By Adib Taherzadeh, George Ronald, Oxford.
• “God Passes By” By Shoghi Effendi, National Sprititual Assembly of the United States of America
۱۶٫ “یکسال در میان ایرانیان” صفحات ۴۷۴، ۳۹۰ و ۳۹۱ .
۱۷٫ “یکسال در میان ایرانیان” صفحه ۴۷۳٫ همچنین نگاه کنید به زیرنویس صفح ۵۷ کتاب “اندیشه های میرزا آقا خان کرمانی”.
۱۸٫ شاهان، درباریان و ملایان در سراسر دوران سلسله قاجاریه مشترک المنافغ بودند وبهمین سبب برای ایجاد وحشت و خفقان به پراکندن دروغ و اطلاعات نادرست همت و جدیت فراوان نشان می دادند مثلا ً ناصرالدین شاه برای رام و مطیع ساختن ملایان آنان را از بابیها می ترساند و در نامه ای به میرزای آشتیانی می نویسد: “آیا نمی دانید که اگر خدا نکرده دولت [ظل الله قبله عالم ]نباشد، یک نفر از شماها را همان بابی های طهران [زنده نمی گذارند و] تنها گردن می زنند” نقل از”تاریخ بیداری ایرانیان” مقدمه صفحه ۲۳٫ و یا اعتماد السلطنه از از رجال دوران ناصری در خاطرات خود می نویسد: “فرنگ مغشوش، طبقه آنارشیست در تمام اروپ قوت دارد، دشمن سلاطین مستبده هر ملت اند، در داخله مملکت خصوصا ً در شهر تهران آنارشیست های ایرانی یعنی بابیها زیاده از پنجاه هزار نفرند… بابیها دشمن قدیم؛ ظلم وتعدی حکومت طهران اساب رنحش عامه…” نقل از “روزنامه اعماد السطنه” بکوشش ایرج افشار، چاپ دوم، انتشارات امیرکبیر صفحه ۱۳۵۰٫ ملایان برای ایجاد وحشت و نا آرامی اعلامیه یی با مطالب جعلی و نادرست از قول بابیان منتشر می کردند. بعنوان مثال یکی از دشمنان آزادی، تجدد و ترقی خواهی، ملاسید علی یزدی همکار شیخ فضل الله نوری، پدر سید ضیاء الدین طباطبائی نخست وزیر کودتای ۱۲۹۹/۱۸۸۱، به تحریکات زشتی دست می زد. سید احمد تفرشی در خاطرات خود “روزنامه اخبار مشروطیت و انقلاب ایران” صفحه ۲۵۵ می نویسد: “نوکر آقا سید محمد یزدی اعلائی به دیوارها می چسباند از قول بابیها، بدین مضمون که اگر ما را مثل سایر ادیان آزادی دادند فبها و الا هم چنانکه مملکتمان را برهم زدیم مشروطه کردیم بدتر از اینها هم خواهیم کرد. از مضمون اعلان واضحا ً آشکار می شود که تمام مطالب مشروطه را بابیها تربیب داده اند و تمام وکلا بابی هستند. خلاصه نوکر را گرفته استنطاق کردند. جواب داد به تحریک سید علی [یزدی] بوده است”.
۱۹٫ “تقلید” درزبان عربی قلاده به گردن حیوان انداختن و آنان را بکار و بیکاری کشیدن و یا در چراگاه رها کردن معنی می دهد. بمعنی دقیقتر پیروی کسی، بی دریافت حقیقت، متابعت و اقتدا کردن، و از روی عمل و عقیده دیگران کاری و یا فکری را انجام دادن و بویژه عمل کردن عامی، نابالغ و نادان، از فتوای “ولی فقیه”؛ و بدانچه مجتهد اعلم در مسائل شرعی و عرفی فتوا دهد را تقلید می گویند. مراجعه کنید به “لغت نامه دهخدا” زیر واژه “تقلید”.
۲۰٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب” ، مکالمه بین سوسمارالدوله وعمال حکومتی.
۲۱٫ “یکسال در میان ایرانیان” صفحه ۳۹۰٫ ادوارد براون در همین کتاب از بابیانی نام می برد که در کرمان و دیگر شهرهای ایران مشاور و پیشکار حکام بودند. شاهزاده ناصرالدوله حاکم کرمان چند مشاور و پیشکار بابی داشت، صفحه ۳۷۶ تا ۴۹۵ .
۲۲٫ “هشت بهشت” مقدمه، صفحات ه+و. شیخ محمود افضل المللک کرمانی برادر شیخ احمد روحی، یکی از علمای بابی ازلی بوده و تألیفاتی هم در مقام و منزلت صبح ازل منتشر کرده است. وی حرف های بی پا و خُرافی در پیرامون طفولیت آقا خان در مقدمه کتاب هشت بهشت یاد می کند که بسیار گوش آزار است. “بررسی ادبیات امروز ایران” تألیف دکتر محمد استعلامی صفحه ۶۳
۲۳٫ “هشت بهشت” صفحه ز.
۲۴٫ “یکسال در میان ایرانیان” صفحات ۳۹۰ و ۳۹۱٫ ادوارد براون فقط از افرادی نام می برد که بهائی بودند و برای دیدار بهاءالله به عکا در فلسطین می رفته اند. من احتمال آن را می دهم که ازلیان هم شور و شوقی برای دیدار ازل نشان می داده اند.
۲۵٫ “شیخ محمد منشادی” از نظر بهائیان، بهائی و از جانب ازلیان، بابی بشمار می رود. در مورد نامبرده مراجعه کنید به مقدمه کتاب “رؤیای صادقه” اثر سه مبارز انقلاب مشروطیت ایران، به کوشش بهرام چوبینه.
۲۶٫ “حیات یحیی دولت آبادی” جلد اول صفحه ۶۳و ۶۴ . افراد نامبرده بابی ازلی بودند. این جلسات به تصدیق دکتر ملکزاده سری و به تشویق میرزا هادی دولت آبادی تشکیل می شد. در مورد زندگی میرزا هادی و دولت آبادی و سید جمال الدین اصفهانی و ملک المتکلمین و شیخ محمد منشادی و دیگر بابیان ازلی که در اصفهان جلیس و انیس میرزا آقا خان کرمانی بودند مراجعه کنید به مقدمه مفصل نگارنده بر کتب “رؤیای صادقه” انتشارات مرد امروز. مطلب قابل ذکر آنکه پس از انتشار این کتاب در اروپا بلافاصله از جانب جمهوری اسلامی در ایران کتابی تحت عنوان “رؤیای صادقه” تألیف حاج محمد حسن تاجر کاشانی و جمشید صداقت نژاد!!! که سراسر جعلی و ساختگی است منتشر شد که نشانه آی از عدم “صداقت” جاعلان این کتاب است.
۲۷٫ “حیات یحیی دولت آبادی” جلد ۱ صفحه ۶۶
۲۸٫ “حیات یحیی دولت آبادی” جلد اول صفحه ۶۶٫ “هشت بهشت” صفحه ز. بی تردید غرض از سوسمارالدمله و گزارش روش حکومتی وی در صفحات آخر همین کتاب همان شاهزاده ناصرالدوله حاکم کرمان است.
۲۹٫ “حیات یحیی دولت آبادی” جلد ۱ صفحه ۶۶ و ۶۷٫ ظاهرا ً رفتار شیخ احمد روحی چندان مورد پسند هم مسلک وی میرزا یحیی دولت آبادی نبوده است.
۳۰٫ “انقلاب ایران”، یادداشتهای علامه محمد قزوینی صفحه ۴۱۰٫
۳۱٫ “هشت بهشت” صفحه ز.
۳۲٫ میرزا آقا خان و شیخ احمد روحی مؤلین کتاب “هشت بهشت” شاهزادگان مؤیدالدوله ، معتمد الدوله فرهاد میرزا، طهماسب میرزا و عماد الدوله امامقلی میرزا را بابی نام می برند. “و از رجال دولت صدرالممالک و سپهدار مرحوم و میرزا یوسف مستوفی الممالک و محمد اسمعیل خان وکیل المللک نوری و حسام المللک کرمانشاهی و حسینقلی خان مافی نظام السلطنه تا یک درجه [به باب] ایمان و تصدیق داشتند”، یا می کنند. صفحه ۲۸۴
۳۳٫ “انقلاب ایران” صفحه ۴۱۰
۳۴٫ یحیی دولت آبادی میرزا خالق اصفهانی و افضل المللک برادر شیخ احمد روحی در مقدمه هشت بهشت آقا میرزا خالق را همدانی می داند. عبدالخالق اصفهانی کسی ست که در بدشت هنگامیکه طاهره قره- العین بی حجاب در مقابل بابیان ظاهر شد، خنجر کشید و با دست خود گلوی خویش را برید و از مقابل طاهره فرار کرد. احتمالا ً شغلش راهنمائی و حمل بابیان ازلی به قبرس برای دیدار صبح ازل بوده. ورود میرزا آقاخان به اسلامبول در اواخر سال ۱۳۰۳ هجری تقریبا ً آگوست ۱۸۸۶ میلادی و تا ۱۱ جمادی الاخر ۱۲۱۴ هجری قمری ۱۸۹۶ میلادی در عثمانی ساکن بوده.
۳۵٫ “هشت بهشت” صفحه ز. افندی بترکی یعنی آقا و سرور.
۳۶٫ “هشت بهشت” صفحه ۱۴۴٫ میرزاآقاخان کرمانی در سه مکتوب همین نظر را تکرار می کند.
۳۷٫ “هشت بهشت” صفحه ۱۴۴٫ عدد”هو” در حروف ابجد مساوی با عدد ۱۱ است. واضع حروف ابجد اسرائیلیان بودند که بعدها در اسلام وارد شد و بخصوص د رفرقه حروفیه و سپس بابیه ارزش و اعتباری یافت. حرف “ه” مساوی عدد ۵، حرف “و” مساوی عدد ۶ که جمع اعداد ۱۱ می شود
۳۸٫ “هشت بهشت” صفحه ۱۷۹
۳۹٫ “هشت بهشت” صفح ۱۸۹
۴۰٫ “هشت بهشت” صفحه ۱۴۴
۴۱٫ “هشت بهشت” زیرنویس صفحه ۱۴۴
۴۲٫ حروف “حی” با حروف ابجد مساوی عدد هیجده، وبه نخستین هیجده نفری اطلاق می شود که به سید باب ایمان آوردند. سید باب آنان را “حروف حی” یعنی زنده و جاوید نامیده است. حاج سید جوادکرمانی معروف به حاج سید جواد کربلائی از حروف حی نبود. وی در کرمان ، وسیله قدوس (میرزا محمد علی بارفروش) با مذهب باب آشنا و سپس به سید باب ایمان آورد.
۴۳٫ صورت نامه به خط میرزا آقا خان به ادوارد براون در آخر مقدمه کتاب “هشت بهشت”، گراور شده است.
مورخ و پژوهشگر شهیر محمود محمود در کتاب “تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن ۱۹” جلد پنجم صفحه ۱۳۰ و ۱۳۱ می نویسد: ادوارد براون “کتاب های چندی در باب تاریخ آنها [باب و بها] نوشت و در سال ۱۹۱۰ مطابق با ۱۳۲۸ کتاب نقطهالکاف میرزا جتانی را در کتابخانه ملی پاریس که یگانه نسخه منحصر بفرد بود اتفاقا ً بدست آورد و آن را با یک مقدمه که بنفع ازلیها و به ضرر بهائیها بود انتشار داد… آنچه که در ضمن مطالعات استنباط نموده ام نویسندگان انگلیسی علاقه زیاد به میرزا یحیی صبح ازل نشان داده همه آنها او را جانشین حقیقی میرزا علی محمد باب معرفی کرده اند، حتی این اندازه ها هم دلسوزی شده است که از طرف دولت انگلیس در حق آنها مقرری برقرار شده است… تا دولت امپراطوری روس برقرار بود آنها را جاسوسان آن دولت می دانستند…نکته دیگر که قابل ملاحظه و توجه می باشد دفاع از حقوق میرزا یحیی صبح ازل و ایراد به میرزا حسینعلی بهاءالله است، یعنی در تمام مندرجات کتب پروفسور براون که در این موضوع نوشته است دیده می شود که با یک دست سعی داشته صبح ازل را بالا برده با دست دیگر می کوشد که بهاءالله را پائین بیآورد. این قسمت را من نتوانستم تمیز بدهم مقصود چه بوده، از صبح ازل برای اینکه از دولت انگلیس مقرری دریافت می نمود دفاع می نموده یا اینکه میرزا حسینعلی بهاءالله از طرف روسها حمایت می شد منفور او بود در هر حال این نکته برا ی نگارنده [محمود محمود] مجهول است.” سپس محمود محمود در فصل ۶۶ جلد ۵ صفحه ۲۹۶ بشرح کتاب دیپلمات مشهور انگلیس لرد کرزن می پردازد و یاد آور می شود که لرد کرزن در صفحه ۴۹۹ جلد اول کتاب خود راجع به میرزا علی محمد باب مختصر اشاره ای می کند و بعد از میرزا یحیی صبح ازل حرف می زند و در خاتمه می نویسد: “فعلا ً صبح ازل در جزیره قبرس می باشد[جزیره قبرس از سال ۱۸۷۸ بدست انگلیسیان افتاد و مستعمره انگلیس شد], و دولت انگلیس یک مقرری درباره او و اتباعش برقرا نموده است” مراجعه کنید به “تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن ۱۹” جلد پنجم صفحات ۱۳۰،۱۳۱،۲۹۶٫ مقدمه کتاب “نقطه الکاف” صفحات و تا یا، بقلم اداورد براون. همچنین کتاب ؛
“Materials For the Study Of The Ba’bi Religion” Compiled by Edward G. Browne

۴۴٫ “اندیشه های میرزاآقاخان کرمانی” تألیف فریدون آدمیت صفحه ۶۴٫ حاجی سید جواد، کرمانی بود نه شیرازی و بشدت مورد بغض و کینه حاج کریم خان کرمانی قرار داشت. اما دشمنیهای او نزد حاکم بجائی نرسید، زیرا سید جواد در کرمان از منزلت فراوانی برخوردار بود و حاکم نیز جسارت مخالفت با وی را نداشت.
۴۵٫ “نقطه الکاف” مقدمه فارسی ادوارد براون صفحه ن، و لط. همین نویسنده در کتاب “انقلاب ایران” متن انلیسی، صفحه ۹۳ تا ۹۶ می نویسد: “هشت بهشت کتابی است در فلسفه بیان و تقویت طریقه ازلیان تألیف مرحوم حاجی شیخ احمد کرمانی شهیر به روحی…”
۴۶٫ “فتنه باب” تألیف اعتضاد السلطنه انتشارات بابک تهران صفحه ۱۱۴
“The Dawn Breakers, Nabil’s Narrative” Translated And Edited By Shoghi Effendi. (Nabils Berich Band 1,S.113)

۴۷٫ “هشت بهشت” مقدمه، صفحه ح.
۴۸٫ “حیات یحیی دولت آبادی” جلد اول صفحه ۱۶۱، مقدمه “هشت بهشت” صفحه ح.
۴۹٫ “اندیشه های میرزا آقا خان کرمانی” تألیف فریدون آدمیت صفحه ۲۹۸ تا ۳۰۱٫ ناشر انتشارات پیام، چاپ دوم، تهران ۱۳۵۷ .
۵۰٫ “اندیشه های میرزاآقا خان کرمانی” صفحه ۳۰۰
۵۱٫ “اندیشه های میرزاآقاخان کرمانی” صفحه ۳۰۱
۵۲٫ “اندیشه های میرزاآقا خان کرمانی” صفحه ۳۰۱
۵۳٫ “اندیشه های میرزاآقاخان کرمانی” صفحه ۳۰۰
۵۴٫ “اندیشه های میرزاآقاخان کرمانی” صفحه ۲۹۸، ۳۰۱٫
۵۵٫ “اندیشه های میرزا آقاخان کرمانی” صفحه ۳۰۱ تا ۳۰۲٫
۵۶٫ “نامه های تبعید” بکوشش هما ناطق، صفحات ۵۳ و ۵۴٫
۵۷٫ “نامه های تبعید” صفحه ۵۳ .
۵۸٫ “نامه های تبعید” صفحه ۸۱ و ۸۲٫
۵۹٫ “نامه های تبعید” صفحه ۵۱٫
۶۰٫ “نامه های تبعید” صفحات ۵۴،۵۷ و ۶۰٫
۶۱٫ “نامه های تبعید” صفحه ۱۴۶٫ میرزا حسین شریف داماد آقا محمد طاهر تبریزی در ۱۲۹۲/۱۸۷۵ مسلادی روزنامه اختر را برپا کرد و حاج میرزا مهدی معروف به اختر سمت مدیری آن را داشت.
۶۲٫ “نامه های تبعید” صفحه ۷۳٫
۶۳٫ ” نامه های تبعید” صفحه ۶۵٫
۶۴٫ “نامه های تبعید” صفحات ۱۱۶ و ۱۱۷٫ احتمالا ً میرزا آقاخان کرمانی از ماهیت مأموریت حاجی میرزا حسین نراقی و مزدوری وی برای انگلیسیان بی خبر بوده. موقوفه هند در سال ۱۸۵۰ میلادی مطابق با ۱۲۶۶ هجری دائر شده بود؛ هرچند که در افواه شایع بود که موقوفه هند به “آُود فرمانروای لکنهور” تعلق دارد، ولی در حقیقت واقف خود ِ دولت فخیمه انگلیس بود و برای آرامش خاطر شریعتمداران کلاهی شرعی تحت عنوان موقوفه اُوَد ساخته بودند و مبلغی پول بنام سپرده ثابت در بانک دولتی انگلیس در لندن به امانت گذارده شده بود تا از سود آن همه ساله مبالغ کثیری به اسم “وقوفه اُوَد” در بین علماء و طلاب عتبات عالیات و مأمورین خود تقسیم نمایند. من در اینجا بخاطر دوری از اطاله کلام تنها به یکی از نوشته های مأمورین عالی ربته وزارت خارجه انگلیس اشاره می کنم . سر آرتور هاردینگ وزیر مختار انگلیس بین سالهای ۱۹۰۱تا ۱۹۰۶ /۱۳۱۹تا ۱۳۲۴ هجری قمری در ایران در اثر معروف خود بنام “یک دیپلمات در شرق” می نویسد: “اختیار تقسیم وجوه موقوفه “اُوَد” هند در دست من، مانند اهرمی بود که با آن می توانستم همه چیز را در بین النهرین و ایران بلند کنم و هر مشکل را حل و تصفیه نمایم…”. در پیرامون ” موقوفه اُوَد” و نام ملایان و مأمورین جیره خوار انگلیس مراجعه کنید به کتابهای زیر:
– “تاریخ روابط ایران و انگلیس”تألیف محمود محمود. ۸ جلد
– “حقوق بگیران انگلیس در ایران” تألیف اسماعیل رائین
– “دست پنهان سیاست انگلیس در ایران” تألیف خان ملک ساسانی.
– “توطئه گران” مقاله هشتم، تألیف بهرام چوبینه
۶۵٫ “تاریخ رجال ایران” ، جلد ششم صفحه ۲۱۹-۲۲۲٫
۶۶٫ “تاریخ رجال ایران” جلد ۶ صفحه ۸۸-۹۰٫ مهدی بامداد رد زیرنویس صفحه ۸۹ در پیرامون شروع کار میرزا حسین نراقی می نویسد: “معلوم نیست که نامبرده در تهران یا در عراق و یا هندوستان وارد دستگاه انگلیس ها شده است”. میرزا مهدی نراقی برادر ارشد وی در دیباچه (صفحه ۹) تألیف خود معروف به ” واقعات اتفاقیه در روزگار” از مسافرت خود به هندوستان و دیدار برادر و موقعیت مالی و اجتماعی خوب وی گرازش مجملی می دهد. ناصرالدین شاه در سفر سوم خود به اروپا در سال ۱۳۰۶ هجری قمری/۱۸۸۹ میلادی هنگامیکه در برلن بوده در سفرنامه خویش درباره میرزا حسین چنین می- نویسد:” آدم غریبی که در اینجا دیدیم میرزا حسین شریف [نراقی] بود که اصلش ایرانی و کاشی است و سالها در بمبئی و هندوستان ساکن بوده صاحب مکنت است. حاجی حسینقلی خان [درسال ۱۳۰۳ قمری سرکنسول ایران] وقتی در بمبئی قنسول بود تعریف اور ا نوشته بود. روزی هم در باغهای بمبئی میهمانی بزرگی داده جمعه از گبرها [زرتشتیها] و هندیها و انگلیس ها را دعوت کرده بود و در آن باغ عکس انداخته بتوسط حاجی حسینقلی خان [کنسول] به تهران فرستاده شده بود… بسیاحت فرنگ آمده است و مراجعت به هندوستان خواهد کرد” احتمالا ً میرزا حسین نراقی قبلا ً در عراق وسیله پدرش که آخوند سرشناسی بود در رابطه با موقوفه اُود، با مأمورین سفارت انگلیس آشنا و روابطی را آغاز کرده باشد و پس از رهائی از زندان تهران، به هندوستان رفته و بکلی بخدمت انگلیس ها درامده باشد. از آنجائیکه میرزا حسین نراقی در سال ۱۳۰۶ هجری در برلن بوده احتمال می رود که وی در سال ۱۳۰۷ و یا ۱۳۰۸ هجری با دختر آقا محمد طاهر تبریزی صاحب امتیاز روزنامه اختر ازدواج و بهمین سبب ساکن اسلامبول شده باشد.
۶۷٫ “سید جمال الدین اسدآبادی وتفکر جدید” به کوشش کریم مجتهدی صفحه ۱۵٫ در پیرامون سید جمال الدین نگاه کنید به “سیدجمال الدین حسینی پایه گذار نهضت های اسالمی” از صدر واثقی، “مجموعه اسناد و مدارک چاپ نشده سید جمال الدین” چاپ دانشگاه تهران، به کوشش اصغر مهدوی و ایرج افشار، و هم اکنون برای این عامل بیگانه در دانشگاه های جمهوری اسلامی “جمال شناسی” به عنوان یکی از رشته های تحقیقی در دانشگاه تهران بشمار میرود، که مختص تحقیق در زندگی و افکار سید جمال الدین اسد- آبادی است.
۶۸٫ آرشیو وزارت امور خارجه ایران. نقل از کتاب “سیاست گران دوره قاجار” تألیف خان ملک ساسانی صفحه ۱۹۴٫ این کتاب اسناد فراوانی پیرامون همکاری سید جمال الدین اسدآبادی با انگلیسیان آورده که نگارنده از نقل همه آن اسناد صرفنظر میکند. من خواندن این کتاب را بخاطر اسناد ارزشمندی که دارد به همه ایرانیان توصیه می کنم.
۶۹٫ “حیات یحیی دولت آبادی” جلد اول صفحه ۹۸٫
۷۰٫ “سید جمال الدین اسدآبادی” بقلم میرزا لطف الله اسد آبادی همشیره زاده سید، صفحه ۸۳، انتشارات ایرانشهر برلن. “حیات یحیی دولت آبادی” جلد اول صفحه ۹۹٫ اکثریت اعضای انجمن شیعیان، بابی ازلی بودند.
۷۱٫ “سید جمال الدین اسد آبادی” صفحه ۸۵٫
۷۲٫ پایه گذاران اولین “انجمن اسلامی” روسها در سفارتخانه خود در تبریز، و اولین “انجمن شیعیان” در اسلامبول، انگلیسها بودند. در این مورد مراجعه کنید به کتابهای:
– “خاطرات و خطرات” از مهدیقلی خان هدایت صفحه ۱۷۲ تا ۱۷۵٫
– “تاریخ مشروطه ایران” احمد کسروی صفحات ۲۳۹،۲۴۰، و ۴۹۲٫
– “تاریخ هیجده ساله آذربایجان” از احمد کسروی،
– “روس و انگیس” تألیف فیروز کاظم زاده.
– سرکیس سبایجیان (آترپیت) در شماره چهارم سال ۱۹۱۱ مجله “هنر” که عنوان آن بزبان فرانسه چنین است:
Gekharvest (1,Art) Revue-Litteraire et artistique
Armenienne 1911, Nr.4
سرکیس سبایجیان گزارش مفصلی از تعقیب و کشتار بابیان تبریز به فتوای حاج میرزا حسن مجتهد تبریزی در تیرماه ۱۲۸۷ برابر با ژوئیه ۱۹۰۸ میدهد. وی به قضیه “حزب اسلامیه” اشاره میکند ونام چهار نفر از همکاران مجتهد تبریزی را میبرد و مینویسد: “قاضی شرع، مجتهد معروف تبریز [حاج میرزا حسن آقا مجتهد] در عمارت خود مشغول رسدیگی به شکایت ها و نیز سرگرم کارهای امور حزب اسلامیه بود. رؤسای حزب مثل میرهاشم، میرمناف، آقا کریم، شریف العلماء و دیگران مثل هرروز پیش او آمده، و راجع به جنگ و اوضاع داخلی بحث می کردند، تلگراف های مربوطه رامی خواندند و به ترتبیب امور حزب می پرداختند”. ناگفته نماند که حاج میرزا حسن مجتهد تبریزی از مخالفین مشروطه و طرفدار سلطنت مطلقه محمد علی شاه بود و روسها به او وهمکارانش همه گونه کمک می کردند.
۷۳٫ “زندگی سید جمال الدین اسدآبادی” صفحه ۵۸ و ۵۹، “حیات یحیی دولت آبادی” صفحه ۹۷٫ اعجاب انگیز آنکه سخنرانیهای آیت الله خمینی در پاریس شباهت چشمگیری با خطابه های سید جمال الدین در اسلامبول دارد.
۷۴٫ ترجمه خاطرات بلنت در خواندنیها شماره ۸۸ سال ۲۴ صفحه ۱۷ و ۱۸ و یا کتاب “سیدجمال الدین حسینی” صدر واثقی فصل چهاردهم صفحه ۱۲۲ به بعد.
۷۵٫ “سید جمال الدین اسدآبادی” صفحات ۸۴ و ۸۵٫
۷۶٫ “اندیشه های میرزا آقا خان کرمانی” نامه شیخ احمد روحی به مادرش، صفحات ۳۰۲ و ۳۰۳٫
۷۷٫ “نامه های تبعید” صفحه ۱۱۰٫
۷۸٫ “نامه های تبعید” صفحات ۸۸ و ۸۹، ۱۲۴، ۱۵۸٫ احتمالا ً این دید و بازدیدها و پذیرائی از آنان، کاری جز برای جمع آوری اخباراز اوضاع کشورهای اسلامی نبود. سید پس از تجزیه و تحلیل این گفتگوها نتیجه آن را به انگلیسیان اطلاع می داده.
۷۹٫ “نامه های تبعید” صفحه ۱۰۲٫
۸۰٫ “نامه های تبعید” صفحات ۱۰۲، ۱۳۰ و ۱۳۱٫
۸۱٫ میرزا آقاخان در نامه ای به ملکم از شکوه و سرخوردگی بابیان ازلی از سید جمال الدین اسد آبادی مطالبی آورده است. “نامه تبعید” صفحات ۱۳۰ و ۱۳۱٫
۸۲٫ “مجموعه اسناد و مدارک چاپ نشده درباره سید جمال الدین” تصویر سند ۵۷ و ۵۸٫ عکا شهری ست در کشور اسرائیل در ساحل مدیترانه. از ۱۵۱۷ تا ۱۹۱۸ قسمتی از امپراتوری عثمانی بشمارمیرفت. عثمانیان قلاع نظامی در آنجا ساخته و از پایگاه های مهم آنان بشمار میرفت. زندانیان خطرناک را عثمانیان به این سربازخانه ها میفرستادند و بهاءالله و اصحابش مدت طولانی در عکا زندانی بودند.
۸۳٫ مجموعه اسناد و مدارک چاپ نشده درباره سید جمال الدین” جمع آوری اصغر مهدوی و ایرج افشار. انتشارات دانشگاه تهران ۱۳۴۲٫ تصویر سند ۷۸٫
۸۴٫ “سید جمال الدین اسد آبادی” تألیف میرزا لطف الله خواهر زاده سید جمال الدین چاپ ایرانشهر برلین ص ۸۹٫
– عده ای از رجال و شاهزادگان دوران قاجاریه پنهانی روابطی را با بهاءالله ایجاد کرده بودند تا از نفوذ بهائیان در ایران برای هدفهای سیاسی خود سود برند. مثلا ً شاهزاده ظل السطان وسیله حاجی سیاح با بهاءالله روابطی را ایجاد کرده بود. حاجی سیاح در عکا به دیدار بهاءالله رفت. ممتحن الدوله در صفحه ۱۹۱ خاطراتش به دیدار خود با صبح ازل و بهاءالله اشاره می کند.
۸۵٫ “سید جمال الدین اسدآبادی” صفحه ۹۲٫
۸۶٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب” صفحه ۱۳۳٫
۸۷٫ “نامه های تبعید” صفحه ۸۷٫
۸۸٫ “نامه های تبعید” صفحه ۸۹٫
۸۹٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب”. صفحه ۱۸۸٫
۹۰٫ رجوع کنید به متن کتاب ” سه مکتوب” صفحه ۲۶۴٫
۹۱٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب”. صفحه ۳۱۱٫
۹۲٫ رجوع کنید به متن کتاب ” سه مکتوب” صفحه ۲۶۲٫
۹۳٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب” صفحه ۱۳۴٫
۹۴٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب”. صفحه ۱۵۰٫
۹۵٫ رجوع کنید به متن کتاب ” سه مکتوب” صفحه ۲۴۰٫
۹۶٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب” صفحه ۳۲۱٫
۹۷٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب” صفحه ۳۰۶٫
۹۸٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب” صفحه ۱۷۵٫
۹۹٫ “هشت بهشت” صفحه ۱۵۰٫
۱۰۰٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب” صفحه ۲۶۶٫
۱۰۱٫ “هشت بهشت” صفحه ۱۶۲٫
۱۰۲٫ “مکتوبات” اثر میرزا فقحعلی آخوند زاده، انتشارات مرد امروز
۱۰۳٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب” صفحه ۱۴۲٫
۱۰۴٫ رجوع کنید به متن کتاب “سه مکتوب” صفحه ۱۷۴٫
۱۰۵٫ W. I. Lenin, Weltgericht Uber den Judenhass “Prag 1933, S.27,Rudlof Pfistere “von A bis Z” Quellen zu Fragen Um Juden und Christen, 1985, S.26-27
۱۰۶٫ شادروان احمد کسروی در کتاب “سرگذشت من صفحات ۴۴ و ۴۷″ شرح میدهد که چگونه در تبریز با آثاری چون” کتاب احمد” و هیئت طالبی از طالبوف تبریزی آشنا و آنانرا با رغبت بارها خوانده و در مورد کتاب “سیاحت نامه ابراهیم بیگ” مینویسد: “سیاحتنامه ابراهیم بیک تکان سختی در من پدید آورد و باد به آتش ردون من زد”. کسروی سفری به تفلیس کرد و در آنجا با اسماعیل حقی که از آزادیخواهان و صاحب یک کتابفروشی بود آشنا و عالوه برکتب آزادیخواهان، بوسیله میرزا اسماعیل حق با آزادیخواهانی که د رآن شهر مقیم بودند طرح دوستی ریخت. وی در مراجعت از تفلیس با اینکه “تهیدست” بود و برای بازگشت به ایران صد مناب قرض کرده بود، با این حال مقداری کتاب از میرزا اسماعیل خرید و در تبریز به دوستان آزاده خود هدیه داد. از آن جمله ده جلد هوپ هوپ نامه بود (سرگذشت من ص ۷۴)
۱۰۷٫ صادق هدایت د ربمبئی با آثار میرزاآقاخان کرمان آشنا شد. رجوع کنید به “اندیشه های میرزا آقاخان کرمانی” از فریدون آدمیت، زیرنویس ص ۲۸۱٫
۱۰۸٫ نویسنده معروف محمد علی جمال زاده فرزند سید جمال واعظ اصفهانی، خطیب مشهور صدر مشروطیت، به سبب فعالیت ها و روابط پدرش با آزادیخواهان، با آثار میرزا آقاخان کرمانی آشنا بوده. مراجعه کنید به مقدمه “رویای صادقه” بکوشش بهرام چوبینه
۱۰۹٫ زنده یا صادق چوبک در گفتگوئی با آقای ایرچ پارسی نژاد اعتراف میکند که در سالهای جوانی با آثار میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا آقاخان کرمانی، زین العابدین مراغه ای و طالبوف تبریزی آشنا شده و این را “مرهون دوستش صادق هدایت بوده است”. صادق چوبک تحت تأثیر میرزا آقاخان کرمانی در داستان “چراغ آخر” بنقل قطعاتی از میرزا آقاخان میکند. رجوع کنید به مقاله “میرزا آقاخان کرمانی و صادق چوبک” از آقای ایرج پارسی نژاد در “مجله ایران شناسی” سال دوازدهم، شماره ۱، بهار ۱۳۷۹٫
۱۱۰٫ “روزنامه اخبار مشروطیت و انقلاب ایران” خاطرات سید احمد تفرشی حسینی، صفحه ۲۴۲،۲۴۳٫
۱۱۱٫ “خاطرات احتشام السطنه” صفحه ۶۵۳٫

 

۱ Comment

  1. همنشین بهار می‌گه:

    با تاریکی نمی‌توان سراغ تاریکی رفت
    میرزا آقا خان کرمانی انسان والایی است و «سه مکتوب» او سرشار از اندیشه‌های ناب میهنی. مرگ با عزتش توسط عوامل استبداد نیز گویای شخصیت ارجمند اوست، اما داستان ماهی‌ها که در کتاب «ای جلال‌الدوله» به نقل از بحارالانوار مجلسی نوشته، واقعی نیست.
    ماهی در زبان عربی مونث مجازی است یعنی تای تانیث می‌گیرد. استفاده از «ابن» (به معنی پسر) برای ماهی که مونث مجازی محسوب می‌شود، جعلی بودن حدیث فوق را نشان می‌دهد. هر کس با زبان عربی اندک آشنایی داشته باشد می‌داند که «کرکره بن صرصره چقدر بی معناست…
    بگذریم که اصلاً چنین حدیثی وجود ندارد و معلوم نیست چه کسی آنرا ساخته و پرداخته است. در بحارالانوار و هیچ منبع روایی دیگر نیست.

    واقعش درصد بسیار بالایی از احادیثی که در جوامع روایی نظیر بحار الانوار جمع شده اعتبار ندارند. بحارالانوار که جای خود دارد، در «اصول کافی» و در دیگر کتب اربعه و حتی در صحاح سته (کتب شش گانه اهل سنت) هم خرافات و جعلیات بسیار است،
    بحارالانوار مفصل‌ترین کتاب حدیثی هست اما معتبرترین آن نیست.
    انگیزه محمد باقر مجلسی هم از نگارش آن جمع آوری و حفظ متون بود که گم و گور نشود. بهمراه شاگردانش همه احادیث را بدون آنکه غربال کند، فقط ثبت کرد. ادعا نداشت که آنچه را جمع آوری نموده، همه معتبر است. گاه در ذیل بعضی از احادیث صریحاً نوشته مضمون آن با قواعد و معارف ما ناسازگار است.
    بگذریم که اصلاً چنین حدیثی وجود ندارد و شخصی با نام نصیر بن هلال و یا عنوانی مشابه آن، نه در بحارالانوار و نه در هیچ یک از منابع روایی و تاریخی شیعه پیدا نمی‌شود. در دسته بندی حدیث‌ها هم چنین عنوانی وجود ندارد و چنانچه با علم رجال و دسته بندی‌ها که به صورت حسن، صحیح و… با ذکر سلسله راویان، که صحت یا جعلی بودن یک حدیث را نشان می‌دهد، آشنا باشیم، به ساختگی بودن آن پی می‌بریم بویژه که در متن آن اضطراب و غلو به چشم می‌خورد.
    حالا از کرکره بن صرصره بگذریم…

    زیر سئوال بردن اعتقادات خرافی و تمسخر آن بسیار نیکوست اما برای این کار نباید به هر وسیله‌ای توسل جست. با تاریکی نمی‌توان سراغ تاریکی رفت.

    https://www.youtube.com/watch?v=rMoNjS-aZW0
    همنشین بهار
    http://www.hamneshinbahar.net

Leave a Comment